eitaa logo
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
545 دنبال‌کننده
182 عکس
7 ویدیو
0 فایل
کپی بدون ذکر منبع ممنوع واژه‌هایی دارم! که دنبالم می‌آیند مثل سایه برخی را توی جیبم می‌گذارم که پنهان کنم، ولی می‌ریزند حرف می‌شوند این‌ها سرریز واژه‌های بیهودهٔ من‌اند! بیهوده اما پوچ نه من: @Zahra_vm ناشناس: https://eitaayar.ir/anonymous/uM79.G12Ngz
مشاهده در ایتا
دانلود
یه سری چادر کنار راه زدن که هواش با کولر خنک میشه، فرش داره و معمولا آدما اونجا استراحت می‌کنن، من نماز عشا رو با یک فاصله‌ای بعد از مغرب میخونم، برا همین تو اون خونه که به زور مهمون شدم نخونده بودم، رفتم تو یکی از این چادرها و از آقایی که جلوش مشغول چای درست کردن بود جهت قبله رو پرسیدم؛ اون هم گفت:«صلاة، منزل!» بعد دخترشو صدا زد که منو ببره خونه‌شون که همون نزدیکی بود، خونه اینا یک طبقه بود، از حیاط سه تا در داشت که یکیش آشپزخونه بود و دو تا گربه از حیاط توش رفت و آمد می‌کردن، درِ دوم احتمالا حال و محل زندگی خودشون بود که ندیدم و در آخر انگار اتاق مهمان بود که دخترشون منو برد اونجا، نصفِ دورِ اتاق با مبل و نصف دیگه با تشک‌هایی که مخصوص نشیمنن پر شده بود، بعد از نماز، دوباره دخترشون اومد و ازم چند تا سوال پرسید که از کلش سه‌تا کلمه فهمیدم، شرب، مای، عصیر؛ متوجه شدم که می‌پرسید چی می‌خوام تا برام بیاره، گفتم مای بعد با یک بطری آب خنک پذیرایی شدم و به طریق برگشتم(:
اینجای طریق دیگه اون طبیعت بکر اولش رو نداره، ماشین‌ها بیشتر شدن، مغازه‌‌ها، خونه‌ها و کوچه پس کوچه اطرافش زیادترن، احیانا اگر خواستید بخشی از این راه رو پیاده برید، اولای مسیر و تو روز این کارو کنید که خیلی نابه(:
جلوی بعضی از موکب‌ها عکس خادم‌های درگذشته رو زدن که اسم و تاریخ فوت به میلادی داره! من تا حالا فکر می‌کردم تقویم عراق هجری و طبق ماه‌های قمری باشه، ظاهراً نیست.
درباره پسر بچه‌ها؛ اول صبح یکیشون رو دیدم که با چوب بزرگی که دستش داشت، جلوتر از من راه می‌رفت، (قد خودش نصف و ارتفاع چوبش یک و نیم برابر قد من بود), این بچه‌ در کسری از ثانیه تصمیم گرفت بایسته و چوبشو از پشت سرش بیاره پایین و صاف بزنه تو سر من، که البته جا خالی دادم! چند ساعت بعد تو یه چادر نشستم که نفس بگیرم، اما نشسته خوابم برد، دیدین گاهی اینجور وقتا، اندازه بالشت، محل و مدل نشستن، خنکی باد کولر و تمام شرایط بر وفق مراد میشه؟ همون‌جوری بود قشنگ! اما یهو یه پسر بچه که اونم با خانواده‌‌اش اومده بود استراحت کنه، تصمیم گرفت بیاد بالای سرم حرف بزنه و بیدارم کنه، به قول خودمون می‌خواست کرم بریزه و موفق هم شد. البته مادرش بعدش برای عذرخواهی انگشت اشاره‌شو کنار شقیقه‌اش چرخوند که یعنی دیوونه‌اس و ببخشید، چند دقیقه پیش هم یه پسر بچه دیگه که گمونم ۷، ۸ ساله بود موقع راه رفتن اومد کنارم و پرسید:«عراقی یا ایرانی؟» گفتم ایرانی، اونم با تکون دادن سر تصدیق کرد اما بعد شروع کرد تند تند به عربی حرف زدن و جالبه که وقتی حرفش تموم شد منتظر بود جوابشو بدم(!) پسربچه‌های کوچولوی خنگ😂
نمی‌دونم اواخر راه سی‌پی‌یوم سوخته، مغزم یاتاقان زده یا راه سخت‌تر شده! به هرحال عجیبه.
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
راه به یه سکوت و آرامش خاصی رسیده، از تعداد موکب‌ها کم شده، چراغ نداره و به جاش نور ماه که امشب یه
اون حزن عجیب و شورانگیز که اول راه ازش گفتم، کم کم داره تبدیل میشه به یه غمِ تلخ تو هوا؛ البته که نه خوب می‌فهممش و نه میتونم درست توضیحش بدم!
میخواستم بنویسم اینکه کنار سبزی، سر سفره انگورهم میارن عجیبه که یادم اومد من از در یه خونه رندم کنار خیابون رفتم تو، و چون قفل حمومش خراب بود اومدم بیرون و رفتم تو خونه همسایه‌شون، بدون اینکه یه کلمه با صاحب‌خونه حرف بزنم (چون زبونشون رو بلد نیستم)، رفتم تو اتاق، وسیله‌هامو گذاشتم پایین تلویزیونشون، رفتم دوش گرفتم، لباسامو تو لباسشویی‌شون شستم، رو بند رخت‌های حیاطشون انداختم، بعد اومدم یکی از اون تشک‌ها که برا مهمون‌هاس پهن کردم، کنار چندتا خانم دیگه که اونا هم مثل من زائرن خوابیدم، بعد اومدن بیدارم کردن، جلوم سفره انداختن، پلو و خورشت و آبگوشت بهم دادن، نون و آب هم سر سفره گذاشتن، بعد جمع کردن، برام چایی‌شیرین آوردن، وقتی اذان شد سجاده گذاشتن نماز بخونیم، حالام چراغارو خاموش کردن که بخوابیم.... اونوقت انگورِ سرخِ تو سفره برام عجیبه؟!
تو راه اصلی نجف-کربلا، چون بخش زیادی از مسیر از کنار جاده می‌گذره، آدم اینقدر قاطی زندگیِ عراقی‌ها نمیشه. تو این راه اما میشه مغازه‌، تعمیرگاه، قهوه‌خونه، مدرسه، کارخونه، باغ، بیمارستان، نمایشگاه ماشین و... دید؛ حتی میشه مثل الانِ من تو روضه‌های خونگی عراقی‌ها نشست...
یه موکبی تو راه عکس نه تا شهید رو یک‌و‌نیم در نیم چاپ کرده و ایستاده کنار جاده چیده، به ترتیب: حسین سالم خلیل (ابوعلی) ابراهیم عقیل (عبدالقادر) سید حسن نصرالله ابو مهدی مهندس سید ابراهیم رئیسی قاسم سلیمانی سید هاشم صفی‌الدین حسین بدرالدین الحوثی یحیی سنوار من فکر میکنم که این یعنی درنهایت همین خون‌های ریخته شده از ایران، عراق، یمن، لبنان، فلسطین و... ان که به هم می‌پیوندن و حدود مرزی نظم نوین جهانی(!) رو تعیین می‌کنن، نه افاضات صد من یه غاز مثلا ابر قدرت‌ها!
یه بنر جلوی در یک موکب نصب شده که متنش رو عینا تایپ می‌کنم: « قبیلة بني طرف در کربلائی معلی ازر زائران امام حسین (ع) از ملت عزیز ایران استقبال می‌کند . مااین‌ روزها شاهد بیروزی‌ اسلام بر یهود و‌عزت‌ ایران در برابر‌خواری‌صهیونیست‌ ها هستیم بیروزی‌ بزرکي که اسلام و مسلمانان را حفظ کرد و‌مؤمنان را عزت بخشید. »
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
یه بنر جلوی در یک موکب نصب شده که متنش رو عینا تایپ می‌کنم: « قبیلة بني طرف در کربلائی معلی ازر زائ
‌‌ اگه دوربین داشتم با یه کلیک عکسشو می‌گرفتم، هم شما فونت عجیب، غلط‌های تایپی و فاصله‌ نیم‌فاصله‌های ناشیانه‌شو می‌دیدید، هم اونا تعجب نمی‌کردن که یکی ده دقیقه ایستاده زل زده به بنر و تند تند تایپ می‌کنه که برن مترجم بیارن و ازم بپرسن که چته! خدایا(: