eitaa logo
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
546 دنبال‌کننده
182 عکس
7 ویدیو
0 فایل
کپی بدون ذکر منبع ممنوع واژه‌هایی دارم! که دنبالم می‌آیند مثل سایه برخی را توی جیبم می‌گذارم که پنهان کنم، ولی می‌ریزند حرف می‌شوند این‌ها سرریز واژه‌های بیهودهٔ من‌اند! بیهوده اما پوچ نه من: @Zahra_vm ناشناس: https://eitaayar.ir/anonymous/uM79.G12Ngz
مشاهده در ایتا
دانلود
راه راه راه. من خسته شدم دیگه.
تو حرم‌های کربلا چندتا ماجرای جالب دیدم که اولیش کلاه سبز‌ها بودن. وقتی تو حرم جایی نجس میشه، حتما تدابیر خاصی برای تطهیرش وجود داره. تو گام اول خادم‌های حاضر آدمارو از نشستن یا تردد از اونجا منع می‌کنن، ممکنه روی اون قسمت پلاستیک بکشن و دورش رو چسب بزنن. یادمه وقتی یه بار توفیق داشتم خادم جمکران باشم، دیدم که اونجا خادم‌های خانم فرش کثیف رو جمع می‌کنن و می‌فرستن برای شست‌و‌شو، بعد سنگ زیرش رو با پارچه‌های بزرگ و مقدار زیادی آب که با پارچ می‌ریختن، سه بار آب‌کشی و خشک می‌کردن. اما توی حرم‌های کربلا برای شستن و تطهیر هر قسمت، حتی اگر شبستان مخصوص بانوان باشه، با یه تشریفات خاصی، آقایونی که لباس عربی مشکی می‌پوشن و یه کلاه استوانه‌ای بلند قرمز روی سرشون دارن که دورش رو پارچه سبز پیچیدن (شبیه پیچیدن دو دورِ عمامه)، با دوتا آقای خادم دیگه که لباس معمولی دارن میان. بعد از یه‌سری نقاط خاص که تو دیوارها تعبیه شده و آب و شلنگ‌های مخصوص خیلی نازک داره آب میارن و اون قسمت رو می‌شورن. تو این مدت کلاه سبز‌ها روی زانو می‌شینن و خادم‌های ملازمشون مثل کسایی که تو اتاق عمل به جراح وسیله می‌دن عمل می‌کنن؛ جالب بود.
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
تو حرم‌های کربلا چندتا ماجرای جالب دیدم که اولیش کلاه سبز‌ها بودن. وقتی تو حرم جایی نجس میشه، حتما
یه چیز دیگه که چندان البته جالب نبود، بحث حضور آقایونِ خادمه! تو پیام قبلی هم ضمنی اشاره کردم البته، مشخصه که یه جاهایی از حرم محل عبور و مرور عموم مردمه و اصلا منظورم اینجا ها نیست. اما یه بخش‌هایی مخصوص خانم‌هاست، چه برای نشستن و استراحت، چه زیارت و عبادت و چه محل عبور و مرور. و عجیب اینکه همه جا خادم‌های مرد هستن، تو اون شلوغی بین اون همه جمعیت، بازم هستن! حرفم اینه که خب آخه چرا؟! دلیل خاصی داره؟ مسئله امنیتی چیزیه؟ خانم‌ها از پس هم بر نمیان مگه؟🤔
این‌بار یه سری پارچه‌های راهنما روی درهای ورودی‌ نصب شده بود که دفعه قبلی تو کربلا ندیده بودمشون، نکته جالبش چیه؟ «الفِ» دوم کلمه «زائران» توی قسمت ترجمه فارسی همشون جا افتاده بود 🤔
دختر تنهایِ قوی و مستقل بودن بسه دیگه‌، قراره وقتی رسیدم پایانه، بیان دنبالم، نازنازیم کنن و ببرنم خونه🧚🏻‍♀️💘✨
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
راه راه راه. من خسته شدم دیگه.
نه به اون راننده‌ای که رفتنی به جای مهران میخواست صاف ببرتمون بهشت! نه این که برگشتنی انقدر یواش می‌ره و تیکه تیکه از ما تو جاده می‌ریزه که تموم شیم!
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
خب زنده موندیم و ادامه میدیم.
خب اگه بنویسم پلیس به دلیل مصرف مواد مخدر توسط راننده اتوبوس رو متوقف کرده بود، من هیچی! خودتون نمیگید چرا همش این‌همه حاشیه؟
آیا از سفرهای تکراری و خسته کننده رنج می‌برید؟ آیا به دنبال هیجان زیاد هستید؟ با رعنا برید مسافرت 💘
خونه✨❤️
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
‌ البته که منظورم ریختن کل نوشمکِ شیرین و نوچِ یه بچه رو لباسم هم نبود؛
حالا که اومدم دارم دوباره نوشته‌هامو میخونم، یه‌ چیزی یادم افتاد که هرچی بیشتر بهش فکر می‌کنم عجیب‌تر میشه... اون صبحی که موقع نماز نوشمک روی عبام ریخت، وقتی راه می‌رفتم، همزمان چشمم دنبال شیر آب می‌گشت که بشورمش. (در ظاهر روی لباسم چیزی معلوم نبود) یه جایی بین دوتا موکب خالی بود که رفتم و نگاهی بهش انداختم به این امید که شاید شلنگ پیدا کنم، اما نبود و برگشتم. (نه به چیزی دست زدم و نه کلامی صحبت کردم) موکب بعدی ظاهراً تعطیل بود و اون ساعت کار نمی‌کرد، اما یه وان جلوش گذاشته بودن که حدس زدم آب خوردن داشته باشه، جلو رفتم و توش رو نگاه کردم اما نبود، سرمو آوردم بالا و خواستم برم که دیدم یه پارچِ کوچیک جلوی صورتمه و آقایی که توی موکب ایستاده بود، از پشت وان خم شد تا آب بریزه و لباسمو پاک کنم! بدون یک کلام حرف زدن، بدون نگاه کردن به هم حتی! اون لحظه که گذشت، تهش هم یه شکرا گفتم و رفتم. اما خب حالا با خودم فکر میکنم که تو اون جمعیت، بین اون همه آدم با نیازهای مختلف، تازه درحالی که موکب کار نمیکنه و خادمش در حال استراحته، چجوری فهمید چی می‌خوام که اجابتش کرد...؟
هدایت شده از کانال حمید کثیری
این هم از عجایب طریق الحسین است. دلت برای آدم‌هایی تنگ می‌شود که آن‌ها را نمی‌شناسی و خاطره چند ثانیه‌ای از ایشان به یادگار داری ... @hamidkasiri_ir
✍🏻 من نه عاشق بودم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من من خودم بودم و یک حس غریب که به صد عشق و هوس می‌ارزید من خودم بودم دستی که صداقت می‌کاشت گر چه در حسرت گندم پوسید من خودم بودم هر پنجره‌ای که به سرسبزترین نقطه بودن وا بود و خدا می‌داند بی کسی از ته دلبستگی‌ام پیدا بود من نه عاشق بودم و نه دلداده به گیسوی بلند و نه آلوده به افکار پلید من به دنبال نگاهی بودم که مرا از پس دیوانگی‌ام می‌فهمید آرزویم این بود دور اما چه قشنگ که روم تا در دروازه نور تا شوم چیره به شفافی صبح به خودم می‌گفتم تا دم پنجره‌ها راهی نیست من نمی‌دانستم که چه جرمی دارد دست‌هایی که تهی ست و چرا بوی تعفن دارد گل پیری که به گلخانه نرست روزگاریست غریب تازگی می‌گویند که چه عیبی دارد که سگی چاق رود لای برنج من چه خوشبین بودم همه‌اش رویا بود و خدا می‌داند سادگی از ته دلبستگی‌ام پیدا بود •|🌌|• @bidelijat