بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
البته که منظورم ریختن کل نوشمکِ شیرین و نوچِ یه بچه رو لباسم هم نبود؛
حالا که اومدم دارم دوباره نوشتههامو میخونم،
یه چیزی یادم افتاد که هرچی بیشتر بهش فکر میکنم عجیبتر میشه...
اون صبحی که موقع نماز نوشمک روی عبام ریخت، وقتی راه میرفتم، همزمان چشمم دنبال شیر آب میگشت که بشورمش. (در ظاهر روی لباسم چیزی معلوم نبود)
یه جایی بین دوتا موکب خالی بود که رفتم و نگاهی بهش انداختم به این امید که شاید شلنگ پیدا کنم، اما نبود و برگشتم. (نه به چیزی دست زدم و نه کلامی صحبت کردم)
موکب بعدی ظاهراً تعطیل بود و اون ساعت کار نمیکرد، اما یه وان جلوش گذاشته بودن که حدس زدم آب خوردن داشته باشه، جلو رفتم و توش رو نگاه کردم اما نبود، سرمو آوردم بالا و خواستم برم که دیدم یه پارچِ کوچیک جلوی صورتمه
و آقایی که توی موکب ایستاده بود، از پشت وان خم شد تا آب بریزه و لباسمو پاک کنم!
بدون یک کلام حرف زدن، بدون نگاه کردن به هم حتی!
اون لحظه که گذشت، تهش هم یه شکرا گفتم و رفتم.
اما خب حالا با خودم فکر میکنم که تو اون جمعیت، بین اون همه آدم با نیازهای مختلف، تازه درحالی که موکب کار نمیکنه و خادمش در حال استراحته،
چجوری فهمید چی میخوام که اجابتش کرد...؟
هدایت شده از کانال حمید کثیری
این هم از عجایب طریق الحسین است. دلت برای آدمهایی تنگ میشود که آنها را نمیشناسی و خاطره چند ثانیهای از ایشان به یادگار داری ...
#غریبههای_آشنا
@hamidkasiri_ir
✍🏻
من نه عاشق بودم
و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من
من خودم بودم و یک حس غریب
که به صد عشق و هوس میارزید
من خودم بودم دستی که صداقت میکاشت
گر چه در حسرت گندم پوسید
من خودم بودم هر پنجرهای
که به سرسبزترین نقطه بودن وا بود
و خدا میداند بی کسی از ته دلبستگیام پیدا بود
من نه عاشق بودم
و نه دلداده به گیسوی بلند
و نه آلوده به افکار پلید
من به دنبال نگاهی بودم
که مرا از پس دیوانگیام میفهمید
آرزویم این بود
دور اما چه قشنگ
که روم تا در دروازه نور
تا شوم چیره به شفافی صبح
به خودم میگفتم
تا دم پنجرهها راهی نیست
من نمیدانستم
که چه جرمی دارد
دستهایی که تهی ست
و چرا بوی تعفن دارد
گل پیری که به گلخانه نرست
روزگاریست غریب
تازگی میگویند
که چه عیبی دارد
که سگی چاق رود لای برنج
من چه خوشبین بودم
همهاش رویا بود
و خدا میداند
سادگی از ته دلبستگیام پیدا بود
#جبران_خلیل_جبران
•|🌌|• @bidelijat
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
اینو یادتونه؟ و این ! خب نتیجه اینکه: « خادم اینجا که یه خانم عراقیه، بهم سیگار داد🚬 »💘
✍🏻
#پیام_ناشناس
- ... دلم میخواد همدود شدن با یه زن عراقی رو ببینم چجوریه، تجربهاش کنم
+ دل منم همکلام شدن با آدمایی رو میخواد که ظاهراً زبون همدیگه بلد نبودیم اما حرف دل همو میفهمیدیم...
•|🌌|• @bidelijat
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
✍🏻
#پیام_ناشناس
- و همراهی که تا این لحظه، همراهه
- ... حتی نمیگه چرا ...
+ لب از گفتن چنان بستم که گویی
دهن بر چهره زخمی بود و به شد...
#طالب_آملی
•|🌌|• @bidelijat
✍🏻
#پیام_ناشناس
- میخواستم توی دفتر نقاشی که برام خریدی رنگین کمون بکشم، ولی مداد رنگی کم آوردم.
+ تو چشمهای روشن، خاکستری هم میدرخشه...
•|🌌|• @bidelijat
آخرین صبحی که کربلا بودم، یه خانمی تقریبا همسن مادرم ازم خواست تا حرمِ حضرت عباس علیه السلام ببرمش،
منم دستش رو گرفتم، همینطور که میرفتیم تو مسیر بهم توضیح داد که دنبال یه نشونه از حرمه و از اون میتونه راهشو پیدا کنه.
پرسیدم که تنها اومدی؟
گفت با دوستش بوده، ولی گمش کرده و یک روزِ تمام دنبالش گشته، اما حالا فهمیده که اون تنها برگشته یاسوج...
_ چگونه همه مشکلات دنیا رو حل کنیم؟
+ عناوین آدمهارو تغییر بدیم.
✍🏻
افسوس که شُد دلبر و در دیدهٔ گریان
تحریرِ خیالِ خطِ او نقشِ بر آب است
#حافظ
•|🌌|• @bidelijat
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
✍🏻 #پیام_ناشناس - میشه بدونیم چرا دیگه فعالیتی نداری؟! ... - چرا از صحبت کردن ... فرار میکنی؟ ...
✍🏻
#پیام_ناشناس
- ... می تونم بدونم که چرا دیگه ...
- میشه بگی چرا ... نیستی؟
+ تکرار،
آنگاه که صداها در مه گم میشوند
و پرسشها بیوقفه بازمیگردند،
خستگی را به جان واژهها میاندازد.
دیگر نه مجالیست برای بازگویی،
و نه حوصلهای برای شرحِ دوباره.
هرکه خواست بداند،
در ردّ واژههای جا مانده،
نشانهای از من خواهد یافت.
و اگر جوابی ندید،
شاید هنوز در تنگ نشسته،
و دریا را همان چند قطره میپندارد...
•|🌌|• @bidelijat