eitaa logo
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
546 دنبال‌کننده
182 عکس
7 ویدیو
0 فایل
کپی بدون ذکر منبع ممنوع واژه‌هایی دارم! که دنبالم می‌آیند مثل سایه برخی را توی جیبم می‌گذارم که پنهان کنم، ولی می‌ریزند حرف می‌شوند این‌ها سرریز واژه‌های بیهودهٔ من‌اند! بیهوده اما پوچ نه من: @Zahra_vm ناشناس: https://eitaayar.ir/anonymous/uM79.G12Ngz
مشاهده در ایتا
دانلود
✍🏻 «بذرِ آفتابگردان در دلم کاشته‌ام؛ آفتابگردان زر💛ــد است، مثل بوسه خورشید بر گونه‌ی زمین؛ داغ، روشن، پرشور! همیشه در پیِ نور، همیشه در پیِ عشق... سبــ💚ــز است، در ریشه‌اش، در برگ‌هایش، در رگ‌هایش، در نفس‌هایش، در امیدی که هر صبح، گردن می‌کشد به سمتِ شرق، تا طلوع را ببوید... گاهی نارنجــ🧡ــی می‌شود، وقتی غروب را می‌نگرد و دلش برای طلوع فردا می‌لرزد... گاهی هم خاکستــ🩶ــری‌ست، وقتی بی‌نور می‌ماند، شب‌ها، در مزرعه‌ای بی‌صدا، تنهایی، ساقه‌اش را خم می‌کند... آفتابگردان، خورشیدی‌ست کوچک، بر دوشِ ساقه‌ای بلند، که دلش رنگین‌کمان دارد و نگاهش، همیشه به سمتِ نور است... بذرِ آفتابگردان کاشته‌ام، شاید دوباره عاشق شوم، و این‌بار، تو را گم نکنم...» •|🌻|• @bidelijat
خب این چه کاریه که مادرای بچه‌ها میان جلوی بچه‌ خودشون و بقیه هم‌کلاسی‌هاش می‌پرسن : "بچه‌ی ما چطوره؟!" من اگه ضعفاشو بگم که شخصیتشو پکوندم، اگه هم فقط نقطه قوت بگم پس فردا مادره شاکی میشه پس چرا نمره نگرفت! چرا منو تو وضعیت ارّه می‌ذارید خب.
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
✍🏻 قاف انگار از هر واژه‌ای قفس ساخته! مثل قابی که به هرچه برسد قُرُقَش می‌کند. گاهی قافیه‌ می‌شود تا
✍🏻 کاف کلماتِ کتابی‌ کهنه‌ است که کنجِ کتابخانه‌ای متروک مانده و دیگر کسی ورقش نمی‌زند...! کاف کلامی از جنس کتمان است، کور سوی امیدی که از "کاش" می‌کاهد... کاف، شاید کیمیای عشق...؛ •|🌌|• @bidelijat
ستاره پرسید.
✍🏻 : «‌‌سلام بر آن‌ها که وقتی تو را خاموش یافتند، رهایت نکردند...» •|🌌|• @bidelijat
وی از آخر هفته پیش یه پاش تو سایت مستر بلیط بود، بلکه آخر هفته بتونه اندازه یه بوسه برداشتن خودشو برسونه حرم و قبل از اولین کلاسِ آبان برگرده، دقیقا وقتی فکر می‌کرد که رفتنش جور شده، یه استعلاجی هشت روزه گذاشتن تو دامنش که بشینه سر جاش و دیگه حتی مدرسه‌ هم نره و هوس بیخود نکنه.
من عاشق نشونه‌هام. شاید این "هشت" روز، نشونه‌ است. برای غصه مشهد نرفتن رو نخوردن(:
امروز صبح اداره بودم. و متوجه شدم که به جز رانت و پارتی بازی و هرچیز دیگه، انسانیت‌ هم در اداره‌ای ها مرده است.
البته نمیدونم این ویژگی اداره است یا زندگی در تهران؟ قبلا آدمایی که تو شهرهای دیگه زندگی می‌کردن ازم می‌پرسیدن که تو چطور تو تهران پوشیه می‌زنی؟ و من پاسخ می‌دادم که تهران خیلی سرد تر از چیزیه که فکر می‌کنید؛ اینجا واقعا آدما هیچ کاری به کار هم ندارن! میتونم توضیحش بدم، میتونم درکش کنم، میتونم نقدش کنم اما حرفم نیست، صرفا دارم میگم که ظاهرا این هیچ‌کاری به کار هم نداشتن از ظاهر فراتر رفته...
عجیبه، غریبه، تلخه، ولی واقعیه.