✍🏻
تمام راه را دویدم،
با دستان خالی، پاهای زخمی،
با قلبی که میانِ خوف و امید میتپید،
و با زبانی که جز اعتراف نمیشناخت.
هیچگاه از تو دور نبودم؛
من از سایهی خودم میگریختم،
و تو،
در هر لغزش،
در هر تاریکی،
در هر خواهشِ بیتابانه،
پشتِ پرده ایستاده بودی
و مرا نگاه میکردی.
اکنون،
نه برای بخشش آمدهام،
نه برای پاداش،
نه برای ترس از عقوبت؛
آمدهام برای عشق...
عاشقِ تو بودن،
یعنی از خود بیخود شدن.
بگذار این آخرین قدم باشد،
تمامم کن...
#فرار
•|🌌|• @bidelijat
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
امروز، اینو همون شلوغترین آورده بود. احساس میکنم وقتی تو دستم میگیرمش، از وجودم اکلیل رو زمین می
مَست،
چه صفت برازندهای برای نرگسهاست...
دلم میخواست در آغوشش بگیرم و سخت بگریم.
گریستم، اما از دور، خیلی دور...
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
چقدر شبیه روزهای اسفنده این شعر!
اسفندِ عجیب،
اسفندِ دور،
اسفندِ سخت...
یعنی چی
با اینکه دلگیری بازم میگی
الهی دنیا براش بسازه؟
الهی پدرش دربیاد فلان فلان شده!
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
عزیزم یه شعر ترکی میخوند که ترجمهاش میشه: "برات لباس آبی میدوزم و بهش قسم میخورم!"
عزیزم یه شعر برام خوند که با اندکی تغییر و تلخیص میشه این:
"من درخت توت نیستم که
جلو هرکسی تعظیم کنم!
اما خم شدم تا تو رو ببوسم..."