بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
. و البته، من بازم فرفره نذر کردم...
فرفرهها،
تابِ سکون ندارند،
عادتشان بیقراریست...
مثل من، مثل ما، مثل همه!
که مشتاق و آمادهٔ حرکتیم،
چشم به اشارتِ نسیم...
فرفرهها،
به هر بادی میچرخند،
میخِ تمرکزشان را اما به یکجا کوبیدهاند؛
مثل من، مثل ما، مثل همه!
که هر طوفانی،
دور "او" میگَردانَدِمان!
الوعده وفا،
دوباره نشستهام پای کاغذهای رنگی...
میخواهم روی هر فرفره، نامِ شهدایی را بنویسم که در گمنامی، آشناترینِ بادها و همسفر ابرها شدند،
آنها که نشان دادند برای اوج گرفتن،
باید در مدارِ یکی چرخید...
درمدارِ #جنون
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
فرفرهها، تابِ سکون ندارند، عادتشان بیقراریست... مثل من، مثل ما، مثل همه! که مشتاق و آمادهٔ حرکتیم،
.
پ.ن اگر شهیدی از شهدای جنگ رمضان میشناسید که دوست داشتین نامش باشه، برام بفرستید.👇
@Zahra_vm
ناشناس:
https://daregooshy.ir/secret/Bidelijat
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
✍🏻 چهل شب است که ماه دورِ جای خالیات گیج میخورد... #هیاهو •|🌌|• @bidelijat
✍🏻
چهل، خیلی کم است!
اگر شمارِ شبهای بیخوابیِ موسی علیهالسلام در کوه طور باشد، برای همکلام شدن با معشوق.
و زیاد است،
آنقدر که صبرِ قومِ از نیل گذشتهاش را سربیاورد؛
چهل، عددِ گم شدن است،
به وسعتِ تاریخ، طولانی و کشدار،
اندازهٔ سالهای سرگردانیِ بنیاسرائیل در بیابانِ سینا؛
و رازِ کوتاهِ پیدا شدن است،
اگر موعدِ بلوغِ جان باشد برای بعثتِ یک پیامبر!
چهل، میزانِ دعاست،
در قنوتِ نماز شب؛
و عیارِ سنجش است،
برای جوشیدنِ چشمههای حکمتِ دل؛
چهل، کمالِ نیستیست،
به بلندای روزهایِ بارانِ خشمِ خدایِ نوح عليهالسلام،
برای غرق شدنِ دنیایی کهنه؛
و اوجِ هستی و آفرینش است،
به ظرافتِ روزهای چرخشِ نطفه تا علقه،
در بطن مادری که جهانِ جدیدی خلق میکند؛
چهل دیر است،
برای ماندن در انتظارِ وصال،
و زود است،
برای فراموش کردنِ فراق...
چهل، خسته میکند،
اگر روزهای نَبرد با دشمن باشد؛
و آغاز رویینتنی میشود،
پس از مبارزه با نَفس!
چهل، عدد وارونگی معادلات است!
ما از پسِ این چلهنشینی خون،
تازه به پیامبری دردهایمان مبعوث شدیم...
#هیاهو
•|🌌|• @bidelijat
هدایت شده از حامد کاشانی
ای شهدای جنگ رمضان!
خوشا به سعادتتان؛
ما را دعا کنید.
از حال ما خبر دارید؟
باور کنید، این ایام شهید شدن، آسانتر از زنده بودن است.
یا لیتَنا کُنّا مَعَکُم
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
میسپارم به قاصدکها که دهانت را ببوسند، و به آفتاب که به شانههای محکم تو سلام برساند، و به نسیمِ س
تو حرف میزنی،
من دلم میخواهد برایت بمیرم...!
✍🏻
به تو فکر میکنم،
به خیالت که دوباره از شکافِ باریکِ میانِ خواب و بیداری
مثل بویِ خنکِ نعنا
در مغزم خزیده...
به تو فکر میکنم،
به جغرافیایی که از آن آمدهای،
جایی که نقشهها پیدا نمیکنند،
و به تاریخی که هستی،
مقداری که تقویمها نمیشمارند!
شب،
از همان درزِ میانِ خواب و بیداری،
قطره قطره،
از چشمانم چکه میکند،
و من به تو فکر میکنم،
مثلِ پیچِ شلی که در دستگاهِ کائنات لق میزند؛
و نمیخوابم!
#خیال
•|🌌|• @bidelijat
راستش را بخواهی من از خیلی چیزها سر درنمیآورم. تقصیری هم ندارم؛ اوضاع واقعاً زیادی پیچ خورده. گرهها آنقدر در هم افتاده که آدم نمیفهمد کدام نخ را باید بکشد تا شاید چیزی باز شود!
اصلاً نمیدانم چه کاری درست است و چه کاری نه. نه مقامی دارم، نه مسئولیتی و نه میتوانم گفتمانی بسازم.
من فقط خیلی ناراحتم… خیلی زیاد.
من فقط میتوانم این غصه را اینجا بنویسم که پیش خودم و خدای خودم بماند، برای آنکه گواه باشد بر خونِ دلم؛ بر اینکه بیتفاوت نبودم، همین.
میدانی، ما خیلی حضرت عباس علیهالسلام را دوست داریم. خیلی برایش گریه کردهایم. برای مردی که دستش تَر شد، اما سینهاش از تشنگی سوخت، چون اهل خیمه آب نخورده بودند؛
برای آنهایی که پای روضه بزرگ شدهاند، این روزها سخت میگذرد… خیلی سخت.
تا دیروز خودشان و برادرانشان شانهبهشانه میجنگیدند؛ آتش اگر میبارید، بر سر هر دو میبارید. اگر مرگی بود، برای هر دو بود.
حالا چطور ببینند که برادرانشان به خاک خون کشیده میشوند، خودشان در سایه عافیت بنشینند، فقط اخبار و بیانیه بخوانند، و منتظر بمانند که چه میشود؟
برای آنهایی که به خاطر حضرت عباس علیهالسلام اشک ریختهاند، این صحنهها سخت است، خیلی سخت است… خیلی.
من واقعاً نمیدانم چه باید کرد.
بدبین نیستم.
به تدبیر رهبر و شجاعت فرماندهانمان ایمان دارم، و بیش از همه به خدایی که خدای بچههای لبنان هم هست. همان خدایی که زورش به همه ستمگران میرسد، همان خدایی که هیچ آهی را گم نمیکند و هیچ قطره خونی را بیحساب نمیگذارد...
من فقط خیلی ناراحتم. همین.
خدایا،
تو شاهد باش که هیچِ هیچِ هیچ از دستم برنمیآید؛ تو شاهد باش که با فشردنِ جان صبر میکنم، و شاهد باش که راضی نیستم عزیزانمان کشته شوند و من بمانم!
خدایا...
من برای حضرت عباس علیهالسلام خیلی گریه کردهام،
کاش اگر آب به برادرم نمیرسد، من هم تشنه بمیرم.
و اگر نمیتوانم بارانِ آتشِ روی سرشان را خاموش کنم، من هم بسوزم...
خدای عزیزم…
خدای بزرگِ عزیزم…
خدای قادرِ بزرگِ عزیزم…
به ما کمک کن.
#هیاهو
هدایت شده از کلمهگراف|مهدیهحیاتی👩🏻💻✍🏻
خدای مهربانم!
خودت همهچیز را ختم به خیر کن.
همهچیز را به تو میسپاریم
🌸🍃
✍🏻
این ساز مرگ را،
شما کوک کردید،
آنها نواختند،
و ما؟
ما رقصیدیم...
#هیاهو
•|🌌|• @bidelijat
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
✍🏻 این ساز مرگ را، شما کوک کردید، آنها نواختند، و ما؟ ما رقصیدیم... #هیاهو •|🌌|• @bidelijat
.
من ۵ روز یا شاید هم کمی بیشتر به این جمله که نوشتم فکر کردم!
به اینکه چه جایگزینی میتوانستم بهجای [شما] بگذارم که معنایش بشود [خائنهای وطنفروش]!
و چه چیزی به جای [آنها] بنویسم که [دشمن] را نشان دهد؟
من واقعا خیلی فکر کردم، از دوستانم هم کمک خواستم، اما خب آخرش همین را فرستادم که آمده!...
من واقعا از همهٔ [شما] بیزارم و از اینکه مخاطبِ کلامم شدید، بدم میآید.
اما هیچ واژهای برازندهٔ وجودِ بیخودتان نیافتم جز همین [شما] که آینهٔ خودتان باشد مقابل خودتان...
.
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
✍🏻 این ساز مرگ را، شما کوک کردید، آنها نواختند، و ما؟ ما رقصیدیم... #هیاهو •|🌌|• @bidelijat
و ما،
با نوای هر سازی،
رقص بلدیم...!