ظهر عاشورا که تمام میشود، انگار چیزی در هوا میمیرد. نه صدای طبل میماند، نه صدای نوحه. مردم، آرام و بیصدا، از هیئتها برمیگردند، کفشهاشان را دم در میگذارند، چادرها را آویزان میکنند و میروند توی اتاقهای نیمهتاریک، با پردههایی که تا نیمه کشیده شدهاند. و بعد... هیچ. ساعتهای بعد از ظهر عاشورا، بیرحمترین ساعتهای سالاند. سکوت، مثل مه، میخزد لای درز پنجره و شکاف دل آدم ها. خانه ساکت میشود. کوچه ساکت میشود. حتی گنجشکها هم دهان میبندند. نه صدای قرآن از خانه همسایه میآید، نه صدای روضه، نه صدای قاشق از آشپزخانه. فقط یک چیزی هست که نمیشود شنید، اما هست؛ مثل نفس کشیدن کسی که تازه گریهاش تمام شده، یا مثل صدای خون در رگهای زمین. همیشه فکر میکردم چرا همهچیز بعد از ظهر عاشورا اینقدر سنگین است. چرا بعد از آن خطبهها، آن اشکها، آن سینهزدنهای پرتقالیرنگ زیر آفتاب، ناگهان اینطور تهی میشویم. شاید چون همهچیز تمام شده. کشتهاند. سوختهاند. اسیر کردهاند. و حالا... دیگر هیچ کاری از کسی برنمیآید. انگار تاریخ، به آن نقطه مقدر رسیده که باید فقط نگاه کرد. نه میشود برگشت، نه میشود جلو رفت. فقط باید نشست و دید که چطور ساعت، مثل جنازهای که دفنش نکرده باشند، کش میآید و بوی اندوه میگیرد. من از این ساعتها میترسم. از لحظهای که چای روضه تمام شده، صداها قطع شده و پیر غلام هیئت همانطور که به آسمان خیره مانده، لبهای خشکش را بیحرکت نگهداشته. ساعات بعد از ظهر عاشورا، شبیه کسیاند که رفته و دیگر برنمیگردد، اما هنوز ردّش مانده.
#جایی_که_زمان_نفس_نمی_کشد
فاطمه حداد صاحبقرانی
ماندن در صف اصحاب عاشورایی امامِ عشق تنها با یقینِ مطلق ممكن است... و ای دل! تو را نیز از این سنت لایتغیر خلقت گریزی نیست. نپندار كه تنها عاشوراییان را بدان بلا آزموده اند و لاغیر... صحرای بلا به وسعت همۀ تاریخ است.
•سیدمرتضیآوینی