eitaa logo
♡مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌♡
174 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
596 ویدیو
23 فایل
همانا که دل ها فقط با یاد خدا آرام میگیره . https://eitaa.com/hamenin89 لینک چنل مربوط به ناشناس خود کانال🦋 . https://eitaa.com/delgarmbisahel لینک چنل مربوط به ناشناس رمان مأوا☕️ . کاری داشتین در خدمتیم @Nasim_rh_88 @Negar12345n کپی❌️فور فقطط✅
مشاهده در ایتا
دانلود
کتابخانه‌یِ سایه‌ها جایی که هر شب، وقتی شهر می‌خوابد، نورِ ماه، قصه‌هایِ ناگفته‌یِ اشیاء را ورق می‌زند" https://eitaa.com/bisaheldel
"گؤزللرین مست ائلدی منی، عشقیوه دوشدوم، آمان، آمان! " https://eitaa.com/bisaheldel
"آدمی گرچه به ظاهر همه زیبا باشد بی‌صفایی دل او کار به جایی نرود" https://eitaa.com/bisaheldel
"هر سخن را که ز دل نیست، هوا می‌بَرَدش" https://eitaa.com/bisaheldel
"دلِ بی‌مهر چو زمستان، نفسش سرد وزد" https://eitaa.com/bisaheldel
"حالم را که بپرسند، لبخند می‌زنم… نه از سر خوب بودن؛ از سر خستگی" https://eitaa.com/bisaheldel
"امروز فهمیدم آدم‌ها تغییر نمی‌کنند فقط نقاب‌شان خسته می‌شود" https://eitaa.com/bisaheldel
"درست همان لحظه‌ای که خواستی رها کنی معجزه از همان سمت آمد" https://eitaa.com/bisaheldel
"تو نه شبیه بقیه بودی، نه قرار بود شبیهشان شوی" https://eitaa.com/bisaheldel
"کاش می‌شد تمامِ آدم‌ها را به اندازه‌یِ لبخندی که تو به لبِ من می‌آوری،دوست داشت جهان آن وقت، پر از آیینه‌هایِ صادق می‌شد" https://eitaa.com/bisaheldel
"گاهی حس می‌کنم تو، آخرین برگِ درختی هستی که در پاییزِ زندگی‌ام، هنوز سبز مانده. و من، هر روز از پنجره‌یِ نگاهم، مراقبِ ماندنت هستم" https://eitaa.com/bisaheldel
(از زبان دلارام) با درد شدید توی بدنم چشمامو باز کردم؛کل بدنم درد میکرد یکم زمان برد تا فهمیدم کجام گوشه انباری توی خودم جمع شدم؛دیگه حتی اشک هم نمیریختم زانوهامو بغل کردم و به در آهنی توی تاریکی زل زدم دیگه هیچی برام مهم نبود هیچی نمیدونم چقدر گذشت تا در آهنی باز شد و لیلی اومد تو؛تعجب کردم با دیدنش،چون معمولا بجز سامان و زنش کس دیگه ای نمیومد اینجا توی دستش یه سینی بود که توش بشقاب سوپ خودنمایی میکرد بوی سوپ که به دماغم خورد تازه فهمیدم چقدر گشنه بودم جلوتر اومد و سینی رو کنارم گذاشت من با تعجب:چطوری گذاشتن بیای اینجا؟توی این چند روز ندیدم کسی بجز سامان و آدماش بیان اینجا لیلی با صدای آرومی:بهت توضیح میدم؛حواست به سینی باشه بدون اینکه اجازه بده حرفی بزنم رفت بیرون و در بسته شد انباری نیمه تاریک بود؛داخل سینی رو گشتم؛یه دستمال کاغذی تا شده بود،برش که داشتم از توش یه کاغذ کوچولو افتاد زود کاغذ و برداشتم و توی اون تاریکی سعی کردم بخونمش مطلب کاغذ: [گفته بودم بهت میارمت از اونجا بیرون،لیلی آدم منِ،هر کاری داشتی به اون بگو،زود میام پیشت و میبرمت اینو بهت قول میدم امیرعلی] اشکامو که برای سرازیر شدن داشتن از هم سبقت میگرفتن و پاک کردم گرچه حقیقت و نمیدونی اما توهم حس میکنی این رابطه بینمون رو!! تلاش میکنی برای نجات خواهرت با دلت تلاش میکنی!!!