"حالم را که بپرسند،
لبخند میزنم…
نه از سر خوب بودن؛ از سر خستگی"
https://eitaa.com/bisaheldel
"امروز فهمیدم آدمها تغییر نمیکنند
فقط نقابشان خسته میشود"
https://eitaa.com/bisaheldel
"درست همان لحظهای که خواستی رها کنی
معجزه از همان سمت آمد"
https://eitaa.com/bisaheldel
"تو نه شبیه بقیه بودی،
نه قرار بود شبیهشان شوی"
https://eitaa.com/bisaheldel
"کاش میشد تمامِ آدمها را به اندازهیِ
لبخندی که تو به لبِ من میآوری،دوست داشت
جهان آن وقت، پر از آیینههایِ صادق میشد"
https://eitaa.com/bisaheldel
"گاهی حس میکنم تو،
آخرین برگِ درختی هستی که در پاییزِ زندگیام، هنوز سبز مانده. و من، هر روز از پنجرهیِ نگاهم، مراقبِ ماندنت هستم"
https://eitaa.com/bisaheldel
#رمان_بی_ساحل
#پارت_پنجاه_چهارم
(از زبان دلارام)
با درد شدید توی بدنم چشمامو باز کردم؛کل بدنم درد میکرد
یکم زمان برد تا فهمیدم کجام
گوشه انباری توی خودم جمع شدم؛دیگه حتی اشک هم نمیریختم
زانوهامو بغل کردم و به در آهنی توی تاریکی زل زدم
دیگه هیچی برام مهم نبود هیچی
نمیدونم چقدر گذشت تا در آهنی باز شد و
لیلی اومد تو؛تعجب کردم با دیدنش،چون معمولا بجز سامان و زنش کس دیگه ای نمیومد اینجا
توی دستش یه سینی بود که توش بشقاب سوپ خودنمایی میکرد
بوی سوپ که به دماغم خورد تازه فهمیدم چقدر گشنه بودم
جلوتر اومد و سینی رو کنارم گذاشت
من با تعجب:چطوری گذاشتن بیای اینجا؟توی این چند روز ندیدم کسی بجز سامان و آدماش بیان اینجا
لیلی با صدای آرومی:بهت توضیح میدم؛حواست به سینی باشه
بدون اینکه اجازه بده حرفی بزنم رفت بیرون و در بسته شد
انباری نیمه تاریک بود؛داخل سینی رو گشتم؛یه دستمال کاغذی تا شده بود،برش که داشتم از توش یه کاغذ کوچولو افتاد
زود کاغذ و برداشتم و توی اون تاریکی سعی کردم بخونمش
مطلب کاغذ:
[گفته بودم بهت میارمت از اونجا بیرون،لیلی آدم منِ،هر کاری داشتی به اون بگو،زود میام پیشت و میبرمت اینو بهت قول میدم
امیرعلی]
اشکامو که برای سرازیر شدن داشتن از هم سبقت میگرفتن و پاک کردم
گرچه حقیقت و نمیدونی اما توهم حس میکنی این رابطه بینمون رو!!
تلاش میکنی برای نجات خواهرت با دلت تلاش میکنی!!!
#رمان_بی_ساحل
#پارت_پنجاه_پنجم
گشنه بودم ولی به زور تونستم دو سه قاشق از سوپ بخورم
در باز شد و سامان اومد تو
حالم ازش بهم میخورد؛تموم نفرتمو ریختم توی نگاهم و نگاهش کردم
سامان با سرخوشی:چیه؟با چشمات داری من و میخوری😂
بوی الکل توی انباری پیچید،مست بود،بیشتر توی خودم جمع شدم،خدایا خودت کمکم کن
ترجیح دادم حرف نزنم تا کاری نکنه
سامان:زود ببندینش به میله ها
از ترس جیغی کشیدم و سعی داشتم با دست هام نزارم بهم دست بزنن اما بی فایده بود و اونا هیچی نمیشنیدن
دست و پاهام و به میله بستن
از بلایی که قرار بود سرم بیاد هراس داشتم؛خدای من خودت مواظبم باش
(از زبان راوی)
تا اینجا هم که دوام آورد معجزه خدا بود
مگه چقدر توان داشت این همه درد و تحمل کنه؟
تقصیر کی بود این عذاب کشیدن های این دختر؟
امیرعلی؟کیارش؟یا پدر و مادرش که نتونستن ازش مواظبت کنن؟یا تقصیر خودش بود؟
تقصیر هرکس هم بود این دختر بیشتر از توانش داشت تقاص پس میداد و مجازات میشد
#رمان_بی_ساحل
#پارت_پنجاه_ششم
یک ماه بعد
(از زبان دلارام)
اینقدر بدنم ضعیف شده بود که نمیتونستم سرپا بایستم
کار هر روز سامان این بود که مست میکرد و بعد شروع میکرد به کتک زدن های وحشیانه و بی رحمانه
حالم از خودم بهم میخورد؛
قشنگ ۶ کیلو توی این یک ماه کم کرده بودم
کل بدنم از درد تیر میکشید
بی حال زل زدم به در آهنی که داشت باز میشد
اینبار به جای سامان لیلی و یه خدمتکار دیگه اومدن تو
نگاه سردی به لیلی انداختم؛با نگرانی داشت نگاهم میکرد
دیگه هیچ امیدی به نجات خودم نداشتم
اینجا یه روز غریبانه میمردم و جنازه ام هم توی آشغال ها پیدا میشد
لیلی با نگرانی گفت:بلندشو؛باید آماده ات کنیم،قراره با آقا سامان برید جایی
بی حرف بلند شدم؛چرا اعتراض میکردم؟
اصلا حق اعتراض داشتم مگه؟
از انباری که بیرون اومدیم نور خورشید چشمامو اذیت کرد؛طبیعی بود؛یه ماه بود توی اون تاریکی گم شده بودم
به زور میتونستم راه برم پاهام گرفته بود و آروم راه میرفتم
یعنی داشت من و کجا میبرد؟
وارد عمارت شدیم؛زن سامان با نفرت نگاهم میکرد
وارد اتاقی کردن؛یه آرایشگر گوشه اتاق منتظر بود
لیلی:این خانم آماده ات میکنه؛بعد تموم شدن کارش میام میبرمت
بی حرف جلوی ایینه نشستم؛چشمم که به خودم افتاد یه لحظه ترسیدم
صورتم لاغرتر شده بود و چشمام پف کرده و زیر چشمام گود افتاده و سیاه شده بود
با صدای ضعیفی گفتم:میشه من یه ۵ دقیقه دوش بگیرم؟
خانم:بله عزیزم حتما؛من منتظرم
#رمان_بی_ساحل
#پارت_پنجاه_هفتم
وارد حموم شدم و خوب موها و بدنم و شستم و بعد خشک کردنم اومدم بیرون
حس میکردم یه بار سنگینی از روم برداشته شده
موهام نا مرتب و وز وز شده بودن
اول موهامو کمی مرتب و کوتاه کرد و بعد یکم روی صورتم کار کرد تا مثل روح سرگردان نباشم
یه دست مانتو و شلوار مشکی بهم داد و پوشیدم و منتظر موندم تا ببینم ایندفعه ازم چی میخواد
این وسط حالت تهوع امونمو بریده بود
(از زبان امیرعلی)
از سامان خواهش کرده بودم که برای قرار امروز دلارام و هم بیاره با خودش
با کیارش سوار ماشین شدیم
خارج از شهر توی یه ویلایی قرار گذاشته بود
انشالله این دیگه آخرین مدرک میشد و میتونستم سعید پست فطرت رو دستگیر کنم و به سزای اعمالش برسونم
بعد ۲ ساعت رانندگی رسیدیم؛بعد پارک کردن ماشین توی پارکینگ وارد حیاط شدیم
سرتاسر ویلا پر بود از نگهبان
بعد کلی گشتن نهگهبان ها مارو؛وارد خونه شدیم
نگاهم به دور و بر بود تا دلارام و ببینم
با صدای شاد سامان به طرف پله ها نگاه کردم
سامان:خوش اومدید سرگرد،کیارش خان خوش اومدی
کیارش:ممنون
سامان با هر دومون دست داد و اشاره کرد بشینیم،دل تو دلم نبود دلارام و ببینم
یک ماه بود که ندیده بودمش!!!
♡مَنِـــــــــ اُو♡
#رمان_بی_ساحل #پارت_پنجاه_هفتم وارد حموم شدم و خوب موها و بدنم و شستم و بعد خشک کردنم اومدم بیرون
اینم به جبران پارت های دیروز ...😉🧸😇