eitaa logo
♡مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌♡
174 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
596 ویدیو
23 فایل
همانا که دل ها فقط با یاد خدا آرام میگیره . https://eitaa.com/hamenin89 لینک چنل مربوط به ناشناس خود کانال🦋 . https://eitaa.com/delgarmbisahel لینک چنل مربوط به ناشناس رمان مأوا☕️ . کاری داشتین در خدمتیم @Nasim_rh_88 @Negar12345n کپی❌️فور فقطط✅
مشاهده در ایتا
دانلود
گشنه بودم ولی به زور تونستم دو سه قاشق از سوپ بخورم در باز شد و سامان اومد تو حالم ازش بهم میخورد؛تموم نفرتمو ریختم توی نگاهم و نگاهش کردم سامان با سرخوشی:چیه؟با چشمات داری من و میخوری😂 بوی الکل توی انباری پیچید،مست بود،بیشتر توی خودم جمع شدم،خدایا خودت کمکم کن ترجیح دادم حرف نزنم تا کاری نکنه سامان:زود ببندینش به میله ها از ترس جیغی کشیدم و سعی داشتم با دست هام نزارم بهم دست بزنن اما بی فایده بود و اونا هیچی نمیشنیدن دست و پاهام و به میله بستن از بلایی که قرار بود سرم بیاد هراس داشتم؛خدای من خودت مواظبم باش (از زبان راوی) تا اینجا هم که دوام آورد معجزه خدا بود مگه چقدر توان داشت این همه درد و تحمل کنه؟ تقصیر کی بود این عذاب کشیدن های این دختر؟ امیرعلی؟کیارش؟یا پدر و مادرش که نتونستن ازش مواظبت کنن؟یا تقصیر خودش بود؟ تقصیر هرکس هم بود این دختر بیشتر از توانش داشت تقاص پس میداد و مجازات میشد
یک ماه بعد (از زبان دلارام) اینقدر بدنم ضعیف شده بود که نمیتونستم سرپا بایستم کار هر روز سامان این بود که مست میکرد و بعد شروع میکرد به کتک زدن های وحشیانه و بی رحمانه حالم از خودم بهم میخورد؛ قشنگ ۶ کیلو توی این یک ماه کم کرده بودم کل بدنم از درد تیر می‌کشید بی حال زل زدم به در آهنی که داشت باز می‌شد اینبار به جای سامان لیلی و یه خدمتکار دیگه اومدن تو نگاه سردی به لیلی انداختم؛با نگرانی داشت نگاهم میکرد دیگه هیچ امیدی به نجات خودم نداشتم اینجا یه روز غریبانه میمردم و جنازه ام هم توی آشغال ها پیدا می‌شد لیلی با نگرانی گفت:بلندشو؛باید آماده ات کنیم،قراره با آقا سامان برید جایی بی حرف بلند شدم؛چرا اعتراض میکردم؟ اصلا حق اعتراض داشتم مگه؟ از انباری که بیرون اومدیم نور خورشید چشمامو اذیت کرد؛طبیعی بود؛یه ماه بود توی اون تاریکی گم شده بودم به زور میتونستم راه برم پاهام گرفته بود و آروم راه میرفتم یعنی داشت من و کجا میبرد؟ وارد عمارت شدیم؛زن سامان با نفرت نگاهم میکرد وارد اتاقی کردن؛یه آرایشگر گوشه اتاق منتظر بود لیلی:این خانم آماده ات میکنه؛بعد تموم شدن کارش میام میبرمت بی حرف جلوی ایینه نشستم؛چشمم که به خودم افتاد یه لحظه ترسیدم صورتم لاغرتر شده بود و چشمام پف کرده و زیر چشمام گود افتاده و سیاه شده بود با صدای ضعیفی گفتم:میشه من یه ۵ دقیقه دوش بگیرم؟ خانم:بله عزیزم حتما؛من منتظرم
وارد حموم شدم و خوب موها و بدنم و شستم و بعد خشک کردنم اومدم بیرون حس میکردم یه بار سنگینی از روم برداشته شده موهام نا مرتب و وز وز شده بودن اول موهامو کمی مرتب و کوتاه کرد و بعد یکم روی صورتم کار کرد تا مثل روح سرگردان نباشم یه دست مانتو و شلوار مشکی بهم داد و پوشیدم و منتظر موندم تا ببینم ایندفعه ازم چی میخواد این وسط حالت تهوع امونمو بریده بود (از زبان امیرعلی) از سامان خواهش کرده بودم که برای قرار امروز دلارام و هم بیاره با خودش با کیارش سوار ماشین شدیم خارج از شهر توی یه ویلایی قرار گذاشته بود انشالله این دیگه آخرین مدرک می‌شد و میتونستم سعید پست فطرت رو دستگیر کنم و به سزای اعمالش برسونم بعد ۲ ساعت رانندگی رسیدیم؛بعد پارک کردن ماشین توی پارکینگ وارد حیاط شدیم سرتاسر ویلا پر بود از نگهبان بعد کلی گشتن نهگهبان ها مارو؛وارد خونه شدیم نگاهم به دور و بر بود تا دلارام و ببینم با صدای شاد سامان به طرف پله ها نگاه کردم سامان:خوش اومدید سرگرد،کیارش خان خوش اومدی کیارش:ممنون سامان با هر دومون دست داد و اشاره کرد بشینیم،دل تو دلم نبود دلارام و ببینم یک ماه بود که ندیده بودمش!!!
"شهریارا! چه کنی با دلِ سوداییِ من؟ آن نگارِ قَدر، از دیده نهان گشت و رواست؟" https://eitaa.com/bisaheldel
"ای که آتش به دل خسته‌گان عالم ریختی، بوسه‌ای بر لب ما زن که از این شعله نمانَد" https://eitaa.com/bisaheldel
"به فدایِ تو که رفتی و نگشتی باز، جز غبارِ غمِ تو بر دلِ ما نیست گواه" https://eitaa.com/bisaheldel
"شهریارا! دل ما برد ز کف آن نازنین، هر چه گفتی ز غم عشق، به جانم بنشست" https://eitaa.com/bisaheldel
"حرف‌های نگفته مثلِ ماهی‌های مُرده در تنگِ خاطرات می‌مانند. گاهی فقط نگاهشان می‌کنی و بغض می‌کنی" https://eitaa.com/bisaheldel
"تنهاییِ این روزها شبیه لباسِ اضافی است؛ نه می‌توانی بپوشی، نه می‌توانی درش بیاوری فقط سنگینی‌اش هست" https://eitaa.com/bisaheldel
"نشست تو ماشین دستاش میلرزید بخاری رو روشن کردم گفت: ماشینت بوی دریا میده گفتم: ماهی خریده بودم گفت: ماهی مرده که بوی دریا نمیده گفتم: هرچیزی موقع مرگ بوی اونجایی رو میده که دلتنگشه گفت: یعنی من بمیرم بوی تورو میدم؟" https://eitaa.com/bisaheldel
"و برای من، که در خانه ام، شهرم یا در وطنم زندگی نمی‌کنم برای من که در خودم زندگی می‌کنم..." https://eitaa.com/bisaheldel