"بزرگترین دروغ “من خوبم”ـه،
که با یه خندهی الکی تحویل همه میدیم"
https://eitaa.com/bisaheldel
"مشکل از چای نبود،
از “کنارِ من نبودنِ تو” بود که همهچیز بیمزه
شد"
https://eitaa.com/bisaheldel
"گفتی “حواسم بهت هست”
فقط نگفتی از دور، از خیلی دور..."
https://eitaa.com/bisaheldel
"زمان همهچیز رو حل نمیکنه،
فقط عادتت میده به دردی که یکروزی نابودت میکرد"
https://eitaa.com/bisaheldel
"چه رسم تلخی است، که یار از یار جدا گردد
دل از دلبند خویش، بیصدا جدا گردد"
https://eitaa.com/bisaheldel
"چه تلخ است نوشیدنِ جامِ دلگیری
که هر جرعهاش، در گلو مانده است، انگاری"
https://eitaa.com/bisaheldel
"خیمهها، سوزان، ولی دلها، پر از نور
درسِ آزادی، نه فقط در رنج و زور.."
https://eitaa.com/bisaheldel
"چه گویم از دلِ من، که شرحِ دلگیری او
نمیگنجد به صد غزل، به صد مثنوی او"
https://eitaa.com/bisaheldel
"گاهی فکر میکنم
دنیا جای قشنگتری بود
اگر آدمها بلد بودند قدر هم را بدانند"
https://eitaa.com/bisaheldel
#رمان_بی_ساحل
#پارت_پنجاه_هشتم
چشمم به جای جای خونه بود تا دلارام بیاد ببینمش
با اشاره سامان به آدم هاش یه کیفی روی میز گذاشتن
سامان:اینم تکمیل کننده اون مدارک قبلی
کیارش:از کجا معلوم توی این یک ماه تونسته باشی این همه مدارک جمع کنی از سعید؟
سامان:اگه اعتماد ندارید میتونیم پایان بدیم به این قرار ها
من:بحث اعتماد نیس؛راست میگه سعید چطور اعتماد کرده که این همه مدرک دستت داده؟
سامان: میتونی همه مدارک و قبل رفتن چک کنی،عجله ای نیست وقت داریم حالا حالا ها
کیف و باز کردم و شروع کردم به مطالعه
سامان:حق دارید باور نکنید،سعید آدمیِ که خیلی فرصت طلبِ؛با فرصت شراکتی که من براش فراهم کردم حاضره هر کاری برای من بکنه
سند قطعی و باورتون این که یه هفته دیگه سعید قراره با تمام کسایی که توی کثافت کاری هاش دست دارن و همدستش هستن ملاقات کنه
۱۵ نفر هستن،قراره یه معامله بزرگی انجام بدن
سر اون معامله برسید کار سعید تا اعدام میره
کیارش:خوبه؛کجا قراره این ملاقات اتفاق بیوفته؟
سامان:زمان و آدرسش رو براتون یادداشت میکنم همین الان
کاغذی برداشت و یه چیزهایی یادداشت کرد
مشغول مطالعه بودم که با صدای پای کسی سرمو از برگه ها بالا آوردم
#رمان_بی_ساحل
#پارت_پنجاه_نهم
با دیدن دلارام انگار جان تازه ای گرفتم
از پله ها داشت پایین می اومد
لاغرتر شده بود و شکسته تر،جلوی موهاش چند تا تار سفید به وضوح دیده میشدن
خودمو مشغول برگه ها کردم تا کسی متوجه مشتاقم نشه برای دیدنش
اومد و کنار سامان ایستاد
نگاهش سنگینی میکرد
سامان با تک خنده:اینم دلارام سرگرد؛خواسته بودی با خودم بیارمش تا از سالم بودنش مطمعن بشی!
راستی چرا اینقدر برات مهمه؟مگه نمیخواستین از دستش زود خلاص بشید؟
الان چی میخوای دیگه؟
نگاهش کردم؛سرش پایین بود و داشت با انگشت هاش بازی میکرد
من با سردی:اشتباه نکن سامان خان،برام مهم نیس
اون الان متهم ردیف اول پرونده است و وظیفمه تا دستگیری کامل قاتل واقعی حواسم بهش باشه
سامان:قانع کننده است
دوباره به مطالعه مشغول شدم البته اگه میتونستم حواسمو جمع کنم!!!!
زیر چشمی به کیارش نگاه کردم؛درسته انکار میکرد که دلارام براش مهم نیست ولی میدیدم چقدر دست و پا میزنه تا زودتر از خونه سامان بیرون بیاریمش
چشمش به دلارام بود و نگاهش میکرد
به زور حواسمو جمع کردم تا بتونم مدارک و راستی آزمایی کنم