"کاش در طلبِ اصلِ خویش، گم می شدیم
نه آنکه به تقلیدِ نقاب، جان بریدیم"
https://eitaa.com/bisaheldel
"به شوقِ دیدنِ تو، کوه را، سفر کردم
ولی به قله که رسیدم، تو را، دگر، گم کردم"
https://eitaa.com/bisaheldel
"چه سود، زِ قله رفتن، چو یار، نباشد
به درهیِ تنهایی، دوباره، حضر کردم"
https://eitaa.com/bisaheldel
"مگر شد، که مرا، یارِ تو، یاد کند
یا از غمِ دوری، دلِ من، شاد کند"
https://eitaa.com/bisaheldel
"در این شبِ هجران، نه سحر، نه سُویِ یار
فقط اشکِ من است، که مرا، یاد کند"
https://eitaa.com/bisaheldel
"گذشتم از خیابانِ خاطراتِ کهنه
و در هر پنجره، دیدم، رخِ تو را، یکسره"
https://eitaa.com/bisaheldel
"نه آن روز، که بودی، نه این روز، که رفتی
دلم، در بندِ تو، ماند، تا ابد، گِره گره"
https://eitaa.com/bisaheldel
"آدمها تغییر نمیکنند،
نقابها فقط جابهجا میشود...🎭"
https://eitaa.com/bisaheldel
"اگر که یار نباشد، همه جهان غم است
دلِ شکسته مرا، جز این چه ماتم است؟"
https://eitaa.com/bisaheldel
"شاید قشنگترین اتفاقهای زندگی،
همونا باشن که سر وقت نمیرسن،
ولی وقتی میان،
وقت رو از جا میکَنن"
https://eitaa.com/bisaheldel
#رمان_بی_ساحل
#پارت_شصت_چهار
امروز روزی بود که قرار بود سعید پست فطرت رو سر معامله بگیرن
خدا میدونه چقدر منتظر این روز بودم تا نابود شدنشو با چشمهای خودم ببینم
خداروشکر این یک هفته سامان باهام کاری نداشت و تو حال خودم بودم
هعی منتظر این بودم در آهنی باز بشه امیرعلی و کیارش بیان و بگن اومدیم نجاتت بدیم
توی فکرهای فرار و نجات یافتن از دست سامان بودم که در آهنی باز شد و هیکل نحسش توی قامت در ظاهر شد
با نفرت نگاهش کردم
حالم اصلا خوب نبود و حالت تهوع و سرگیجه امونمو بریده بود
از راه رفتنش معلوم بود دوباره مست کرده
سامان با سرخوشی:چطوری خوشگلک؟
صورتمو به اونور برگردوندم و بهش بهایی ندادم
ولی مگه ول کن بود این مردک!؟
بهم حمله کرد و وحشیانه سعی میکرد آزارم بده
امروز نگهبان ها جلوی در و توی محوطه بیرون کم بودن
هر کاری کردم نتونستم از زیر دست کتک ها و آزارهاش نجات پیدا کنم
با نفرت تف کردم توی صورتش
من:حالم ازت بهم میخوره،حیوون کثیف!
عاجز تر از این بود که جلوی من و بگیره و نتونم فرار کنم
تصمیم خودمو گرفته بودم
نمیتونستم یه لحظه هم بمونم اینجا
در نیمه باز بود
به زور و با درد بلند شدم و به طرف در رفتم
نگهبان ها گوشه دیوار جمع بودن و مشغول صحبت
آروم طوری که نفهمن از انباری زدم بیرون
#رمان_بی_ساحل
#پارت_شصت_پنج
نگاهی به ساختمون عمارت کردم
چهار طبقه بود
باید راهی پیدا میکردم تا برم پشت بوم
چشمم به پله های اضطراری ساختمون افتاد
از شانس بدم یکی از سگ ها من و دید و شروع کرد به پارس کردن
نگهبان ها متوجه من شدن و به طرفم هجوم آوردن
تموم نیروی بدنمو جمع کردم و دویدم به سمت پله ها
با سرعت یکی یکی بالا میرفتم
دیگه نمیزارم دست کثیفتون به من بخوره!
نفس زنان به پشت بوم رسیدم
هوای خنکی به صورتم خورد
به آسمون نگاه کردم
اونم دلش گرفته بود مثل من
نزدیک لبه پشت بوم شدم و ایستادم
تموم نگهبان ها پشت سرم بودن
سرمو رو به آسمون گرفتم و داد زدم:خدااااا
میدونم گناهه؛اما دیگه نمیکشم به جون خودت؛ببخش منُ
قبل اینکه نگهبان ها بگیرن و نزارن،چشمامو بستم و پریدم پایین
با برخورد شدید سرم به کف حیاط دیگه هیچی نفهمیدم
(از زبان امیرعلی)
تمام اکیپ هارو آماده کردیم و توی محل قرار مستقر کردیم
امروز دیگه کار اون قاتل کثیف تموم میشد
نمیدونم چرا از صبح یه حال بدی داشتم
بعد دستگیری سعید میرم و دلارام و از دست سامان عوضی نجات میدم
به خواست سرهنگ من خودم توی محل عملیات نبودم و پشتیبان بودم
خدایا خودت کمک کن بچه ها موفق بیرون بیان از این عملیات
با زنگ گوشیم چشممو از مانیتور برداشتم و به صفحه گوشی نگاه کردم
مامان بود؛مامان که هیچوقت توی اداره بهم زنگ نمیزد!
دلشوره گرفتم و سریع جواب دادم
من:جانم مامان؟
مامانم با گریه:امیر مامان خودتو زود برسون بابات سکته کرده