eitaa logo
♡مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌♡
176 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
628 ویدیو
24 فایل
همانا که دل ها فقط با یاد خدا آرام میگیره . https://eitaa.com/hamenin89 لینک چنل مربوط به ناشناس خود کانال🦋 . https://eitaa.com/delgarmbisahel لینک چنل مربوط به ناشناس رمان مأوا☕️ . کاری داشتین در خدمتیم @Nasim_rh_88 @Negar12345n کپی❌️فور فقطط✅
مشاهده در ایتا
دانلود
"وقتی حقیقت دردناکه، دروغ‌ها تبدیل به تسلی‌بخش‌ترین صداها می‌شن" https://eitaa.com/bisaheldel
"تو بهترین هشتگِ زندگی منی؛ همه چیز با تو معنادار می‌شه" https://eitaa.com/bisaheldel
"سکوت اگر معنا داشت، بغض من تفسیر چشم‌های تو بود" https://eitaa.com/bisaheldel
"تو همون فیلترشکنِ منی وصل می‌شی به آرامش و دنیای من پر از سیگنال عشق می‌شه" https://eitaa.com/bisaheldel
کیوان و رسوندم بیمارستان و برگشتم اداره تا ببینم چیشد خداروشکر حال بابا خوب بود وگرنه من دق میکردم مستقیم رفتم تو اتاق سرهنگ؛مشغول صحبت با تلفن بود احترام نظامی گذاشتم و سلام دادم سرهنگ:بیا سرگرد بچه ها شاهکار کردن من:قربان دستگیرش کردین؟ سرهنگ:اره؛هم سعید هم همه ی همدست هاش راستی بابا چطوره؟ من:خوبه شکر خدا،رد کرده کِی میارن قربان؟من خودم میخوام ازش بازجویی کنم سرهنگ با لبخند:باشه؛تا سعید و دار و دسته اش و بیارن یه ساعت طول میکشه تو برو با تیم خودت دلارام و بیار اینجا مهمه اینجا باشه من:چشم قربان حتما تیم خودمو برداشتم و راهی خونه سامان شدم دیگه تموم شد،شب ها راحت میتونستم سرمو بزارم روی بالش (از زبان راوی) کیوان با دیدن دلارام روی تخت بیمارستان با سر و صورت ترکیده و بدن پر خون چند دقیقه همینجوری فقط نگاهش کرد دلارام چجوری به این وضعیت افتاده بود؟ خونریزی شدیدی داشت و هر لحظه احتمال از دست دادنش بود به خودش اومد و به طرفش رفت انقدر مظلوم خواب بود که انگار تموم دردهاش به پایان رسیده بود و الان در آرامش بود اما نه اون نباید میمُرد!! باید خانوادشو پیدا می‌کرد بعد!!! (از زبان امیرعلی) عمارت خالی از هر انسانی بود خدای من داشتم دیوونه می‌شدم کجا رفتن؟ سوت و کور و خالی شده!!! کجا فرار کردی عوضی؟! گوشیمو درآوردم و به سرهنگ زنگ زدم سرهنگ:بله؟ من:قربان عمارت خالیه،فرار کردن سرهنگ:باشه؛خودت برگرد اداره؛بچه هارو بزار خونه رو بگردن؛گرچه میدونم چیزی دستگیرمون نمیشه من:چشم قربان عصبی بودم؛من به دلارام قول داده بودم نجاتش میدم الان کجایی؟ گوشیم دوباره زنگ خورد؛فکر کردم سرهنگِ اما با دیدن شماره ناشناس با فکر این که سامان یا دلارام باشه جواب دادم
من:بله؟ ...:جناب رضایی؟ من:بفرمایید؟! ...:من از بیمارستان تماس میگیرم باهاتون؛آقای دکتر احمدی خواستن تماس بگیرم،میتونید خودتون و برسونید بیمارستان؟ مریضی آوردن که نیاز سریع به خون داره و دکتر گفتن که با گروه خونی شما یکیِ من:حتما؛الان خودمو میرسونم قطع کردم و سریع سوار ماشین شدم نمیدونم چرا استرس گرفته بودم و بدنم داشت میلرزید تقریبا پرواز کردم به سمت بیمارستان با عجله پیاده شدم و وارد بیمارستان شدم از پذیرش سراغ کسی که با من تماس گرفته بودن و گرفتم یه خانم ریزه میزه ای از ته راهرو با نگرانی به طرفم اومد من:شما بودین با من تماس گرفتین؟ خانم:بله؛بفرمایید از شما خون بگیریم چیزی خوردید؟لطفا تماس بگیرید یکی بیاد پیشتون من:بله،حتما الان گوشیمو درآوردم و شماره کیارش و گرفتم روی تخت دراز کشیدم و دست راستمو در اختیارش گذاشتم کیارش:جانم داداشم من:کجایی کیارش؟ کیارش:شرکت چطور؟ من:میتونی بیای بیمارستان کیوان؟ کیارش با نگرانی:خوبی؟اتفاقی افتاده؟ من:نه؛من خوبم؛بیا حرف می‌زنیم کیارش:باشه خودمو میرسونم سریع چشمامو بستم و سرمو تکیه دادم به بالشت تخت من رو به پرستار:این مریض الان حالش چطوره؟ پرستار:احتمال خونریزی داخلی براش وجود داشت که دکتر احمدی با چند تا همکار وارد عمل شدن من:بنده خدا،تصادف کرده؟ پرستار:نه،خودکشی کرده!!! خدای من؛یعنی چی کشیده که به این درجه از زندگیش رسیده؟
نمیدونم چقدر گذشت که با صدای کیارش بهش نگاه کردم کیارش با نگرانی:امیر؛چیشده؟خوبی تو؟ من با لبخند دلگرم:خوبم داداش؛بشین بگم بهت اومد و کنارم نشست؛همه چیو براش تعریف کردم،از عملیات تا رفتن به خونه سامان کیارش عصبی:یعنی الان دلارام پر؟ کجا برده دختره رو!!! من:نمیدونم؛اما بچه ها دارن همه جا رو میگردن پرستار سوزن و از دستم درآورد و پنبه ای روی رگم گذاشت پرستار:۵ دقیقه دراز بکشید و بعد بلند بشید بهتره یه چیز شیرین بخورن جناب من:ممنون کیارش:من برم برات چیزی بیارم بخوری نزاشتم بره؛نیازی نبود؛بچه که نبودم؛یکم خون داده بودم دیگه سرم پایین بود که با صدای کیوان بهش نگاه کردم نگران و پریشان بود،با لباس اتاق عمل توی چارچوب در ایستاده بود من با نگرانی:کیوان خوبی؟ چیزی شده؟ کیوان جلو اومد و گفت:یه چیزی میگم بهتون لطفا خونسردی خودتون و حفظ کنید من باید زود برگردم داخل؛اومدم به شما اطلاع بدم که بمونید کیارش:خب؟ کیوان:اون مریضی که آوردن صبح؛دلارام بود!!! با عجله از روی تخت بلند شدم که سرم گیج رفت و داشتم می‌افتادم که کیارش گرفتم چی داشت میگفت؟این امکان نداشت!! کیوان:وقتی آوردنش حالش خیلی بد بود،خیلی خون از دست داده،احتمال خونریزی داخلی خیلیی زیاده؛الانم زیر تیغ جراحیِ من عصبی:داری دست میندازی؟دلارام با سامانِ؛امکان نداره اینجا باشه کیوان:اون عوضی آخر کار خودشو کرد کیارش با نگرانی:چطوری شده؟کی این بلا رو سرش آورده؟
یه پارت اضافه هم هدیه از طرف من به ممبرهای گل و عزیز کنج دل🤍✨️😉
کیوان:خودکشی کرده؛سر و صورتش داغون شده بود و اینکه... من با عجله:چییی؟ کیوان:به طرز فجیع و دردناکی بهش ....شده؛و وقتی افتاده ۲ هفته باردار بوده!!! سرم گیج رفت و افتادم روی تخت؛خدای من این دختر چی کشیده توی اون خونه؟! کیارش با خشم:چی؟باردار؟از سامان عوضی؟ الان چطور؟ کیوان:متاسفانه بچه سقط شده هنگام افتادن کیارش:همون بهتر که نمونده؛بچه گناه!!! کیوان:من اومدم اطلاع بدم بهتون؛من باید برگردم داخل؛باز میام پیشتون هضم این گفته های کیوان برای من و کیارش سخت بود اگه بمیره چی؟اگه نتونم ازش معذرت بخوام چی؟ قلبم درد میکرد؛به کیارش نگاه کردم اونم حالش بهتر از من نبود؛انگاری داشتن یه تیکه از وجودمو ازم جدا میکردن بغض گلومو می‌فشرد نتونستم به قولم عمل کنم؛ببخش منُ!!! تند از روی تخت بلند شدم؛که کیارش حواسش بهم جمع شد کیارش:کجا؟ من:باید برم اداره؛باید اون سامان عوضی و پیدا کنم و با دست های خودم خفه اش کنم کیارش:الان دلارام به ما نیاز داره؛الان نه! من:اتفاقا الان کیارش؛الان!!! تو اینجا باش؛میام کیارش:باشه؛مواظب خودت باش از بیمارستان زدم بیرون؛قسم میخورم با دست های خودم به حسابت میرسم کثافت آشغال!!! ادامه دارد...
سلام وقت بخیر 🪻💕
"إِنَّ الْأَبْرَارَ لَفِي نَعِيمٍ" (انفطار،۱۳) همانا نیکوکاران در نعمت [= بهشت] هستند https://eitaa.com/bisaheldel