#رمان_بی_ساحل
#پارت_شصت_هشت
من:بله؟
...:جناب رضایی؟
من:بفرمایید؟!
...:من از بیمارستان تماس میگیرم باهاتون؛آقای دکتر احمدی خواستن تماس بگیرم،میتونید خودتون و برسونید بیمارستان؟
مریضی آوردن که نیاز سریع به خون داره و دکتر گفتن که با گروه خونی شما یکیِ
من:حتما؛الان خودمو میرسونم
قطع کردم و سریع سوار ماشین شدم
نمیدونم چرا استرس گرفته بودم و بدنم داشت میلرزید
تقریبا پرواز کردم به سمت بیمارستان
با عجله پیاده شدم و وارد بیمارستان شدم
از پذیرش سراغ کسی که با من تماس گرفته بودن و گرفتم
یه خانم ریزه میزه ای از ته راهرو با نگرانی به طرفم اومد
من:شما بودین با من تماس گرفتین؟
خانم:بله؛بفرمایید از شما خون بگیریم
چیزی خوردید؟لطفا تماس بگیرید یکی بیاد پیشتون
من:بله،حتما الان
گوشیمو درآوردم و شماره کیارش و گرفتم
روی تخت دراز کشیدم و دست راستمو در اختیارش گذاشتم
کیارش:جانم داداشم
من:کجایی کیارش؟
کیارش:شرکت چطور؟
من:میتونی بیای بیمارستان کیوان؟
کیارش با نگرانی:خوبی؟اتفاقی افتاده؟
من:نه؛من خوبم؛بیا حرف میزنیم
کیارش:باشه خودمو میرسونم سریع
چشمامو بستم و سرمو تکیه دادم به بالشت تخت
من رو به پرستار:این مریض الان حالش چطوره؟
پرستار:احتمال خونریزی داخلی براش وجود داشت که دکتر احمدی با چند تا همکار وارد عمل شدن
من:بنده خدا،تصادف کرده؟
پرستار:نه،خودکشی کرده!!!
خدای من؛یعنی چی کشیده که به این درجه از زندگیش رسیده؟
#رمان_بی_ساحل
#پارت_شصت_نُه
نمیدونم چقدر گذشت که با صدای کیارش بهش نگاه کردم
کیارش با نگرانی:امیر؛چیشده؟خوبی تو؟
من با لبخند دلگرم:خوبم داداش؛بشین بگم بهت
اومد و کنارم نشست؛همه چیو براش تعریف کردم،از عملیات تا رفتن به خونه سامان
کیارش عصبی:یعنی الان دلارام پر؟
کجا برده دختره رو!!!
من:نمیدونم؛اما بچه ها دارن همه جا رو میگردن
پرستار سوزن و از دستم درآورد و پنبه ای روی رگم گذاشت
پرستار:۵ دقیقه دراز بکشید و بعد بلند بشید
بهتره یه چیز شیرین بخورن جناب
من:ممنون
کیارش:من برم برات چیزی بیارم بخوری
نزاشتم بره؛نیازی نبود؛بچه که نبودم؛یکم خون داده بودم دیگه
سرم پایین بود که با صدای کیوان بهش نگاه کردم
نگران و پریشان بود،با لباس اتاق عمل توی چارچوب در ایستاده بود
من با نگرانی:کیوان خوبی؟
چیزی شده؟
کیوان جلو اومد و گفت:یه چیزی میگم بهتون لطفا خونسردی خودتون و حفظ کنید
من باید زود برگردم داخل؛اومدم به شما اطلاع بدم که بمونید
کیارش:خب؟
کیوان:اون مریضی که آوردن صبح؛دلارام بود!!!
با عجله از روی تخت بلند شدم که سرم گیج رفت و داشتم میافتادم که کیارش گرفتم
چی داشت میگفت؟این امکان نداشت!!
کیوان:وقتی آوردنش حالش خیلی بد بود،خیلی خون از دست داده،احتمال خونریزی داخلی خیلیی زیاده؛الانم زیر تیغ جراحیِ
من عصبی:داری دست میندازی؟دلارام با سامانِ؛امکان نداره اینجا باشه
کیوان:اون عوضی آخر کار خودشو کرد
کیارش با نگرانی:چطوری شده؟کی این بلا رو سرش آورده؟
#رمان_بی_ساحل
#پارت_هفتاد
کیوان:خودکشی کرده؛سر و صورتش داغون شده بود
و اینکه...
من با عجله:چییی؟
کیوان:به طرز فجیع و دردناکی بهش ....شده؛و وقتی افتاده ۲ هفته باردار بوده!!!
سرم گیج رفت و افتادم روی تخت؛خدای من
این دختر چی کشیده توی اون خونه؟!
کیارش با خشم:چی؟باردار؟از سامان عوضی؟
الان چطور؟
کیوان:متاسفانه بچه سقط شده هنگام افتادن
کیارش:همون بهتر که نمونده؛بچه گناه!!!
کیوان:من اومدم اطلاع بدم بهتون؛من باید برگردم داخل؛باز میام پیشتون
هضم این گفته های کیوان برای من و کیارش سخت بود
اگه بمیره چی؟اگه نتونم ازش معذرت بخوام چی؟
قلبم درد میکرد؛به کیارش نگاه کردم
اونم حالش بهتر از من نبود؛انگاری داشتن یه تیکه از وجودمو ازم جدا میکردن
بغض گلومو میفشرد
نتونستم به قولم عمل کنم؛ببخش منُ!!!
تند از روی تخت بلند شدم؛که کیارش حواسش بهم جمع شد
کیارش:کجا؟
من:باید برم اداره؛باید اون سامان عوضی و پیدا کنم و با دست های خودم خفه اش کنم
کیارش:الان دلارام به ما نیاز داره؛الان نه!
من:اتفاقا الان کیارش؛الان!!!
تو اینجا باش؛میام
کیارش:باشه؛مواظب خودت باش
از بیمارستان زدم بیرون؛قسم میخورم با دست های خودم به حسابت میرسم کثافت آشغال!!!
ادامه دارد...
"إِنَّ الْأَبْرَارَ لَفِي نَعِيمٍ"
(انفطار،۱۳)
همانا نیکوکاران در نعمت [= بهشت] هستند
https://eitaa.com/bisaheldel
#هر_روز_یک_آیه_قرآن
"وَلَلدَّارُ الْآخِرَةُ خَيْرٌ لِلَّذِينَ يَتَّقُونَ أَفَلَا تَعْقِلُونَ"
(انعام،۳۲)
و قطعاً سرای آخرت برای کسانی که پرهیزگاری میکنند بهتر است؛ آیا (این را) درک نمیکنید؟
https://eitaa.com/bisaheldel
#هر_روز_یک_آیه_قرآن