eitaa logo
♡مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌♡
176 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
638 ویدیو
24 فایل
همانا که دل ها فقط با یاد خدا آرام میگیره . https://eitaa.com/hamenin89 لینک چنل مربوط به ناشناس خود کانال🦋 . https://eitaa.com/delgarmbisahel لینک چنل مربوط به ناشناس رمان مأوا☕️ . کاری داشتین در خدمتیم @Nasim_rh_88 @Negar12345n کپی❌️فور فقطط✅
مشاهده در ایتا
دانلود
به محض رسیدنم به اداره مستقیم وارد اتاق سرهنگ شدم توی اتاق نبود از سربازی که جلوی اتاق نشسته بود پرسیدم گفت که رفته بازداشتگاه تا مجرم هارو تحویل بگیره وارد اتاق خودم شدم داشتم سرگردان و عصبی توی اتاق قدم میزدم که با صدای سرهنگ برگشتم و احترام نظامی گذاشتم سرهنگ:کلافه ای سرگرد چیشده؟ من:سرهنگ باید براتون تعریف کنم روی صندلی نشست و خونسرد نگاهم کرد بعضی موقع ها به این همه خونسردی که داشت حسودیم میشد سرهنگ:میشنوم همه چیز و براش تعریف کردم،دستی به صورتش کشید سرهنگ:دستور میدم عکس و مشخصاتشو همه جا پخش کنن تا زودتر دستگیر بشه دلارام چطوره؟ من با ناراحتی:زیر تیغ جراحیِ؛خون کم آورده بودن که من خون دادم بلند شد و پدرانه دستشو روی شونه ام گذاشت و گفت:حواست هست که الان با دلارام یه نسبتی داری؟ گیج نگاهش کردم؛تک خنده ای کرد و روی شونم زد سرهنگ:بیشتر حواست به دلارام باشه؛من برمیگردم اتاقم؛کاری داشتی بیا من:چشم قربان گیج روی صندلی نشستم،منظورش از نسبت چیه؟
یهو یه فکری مثل خوره به جونم افتاد نکنه منظورش از نسبت خواهر و برادری باشه؟! نه این امکان نداره؛من نمیتونم به جای نیلای و نورا یکی دیگه رو بزارم هیچوقت این اتفاق نمیوفته و نخواهد افتاد اون دختر هیچی من نیس گوشیو برداشتم و به کیارش زنگ زدم تا ببینم چطوره وضعش کیارش با صدای گرفته:بله من:چیزی شده؟چرا صدات گرفته؟نکنه؟! کیارش:بیا بیمارستان امیر؛خودت میفهمی با عجله از اداره زدم بیرون؛دلم بدجور شور میزد نکنه بمیره؟! نمیدونم چطوری رانندگی کردم و کِی رسیدم بیمارستان خودمو رسوندم به طبقه دوم جلوی اتاق عمل کیارش و کیوان داشتن حرف میزدن من:چیزی شده؟حالش خوبه؟ کیوان با ناراحتی:آروم باش تا برات بگم من:آرومم بگو کیوان:ببین وقتی آوردنش خیلی خون از دست داده بود عملش موفقیت آمیز بود اما!!! من با ترس:اما چی؟! کیوان:نتونستیم نجاتش بدیم متاسفانه؛رفت کما!!! با شنیدن خبر،انگار دنیا روی سرم آوار شد گوشه دیوار نشستم
کیوان یه جعبه ی کوچیکی به سمتم گرفت بهش سوالی نگاه کردم کیوان:اینا تنها چیزی بود که همراه دلارام بودن جعبه رو گرفتم،بازش کردم که از تعجب از جام بلند شدم اما این گوشواره ها.... قبل من کیارش با تعجب گفت کیارش:اما اینا که گوشواره های نوراست!!! کیوان با تعجب:مطمعنید؟چون از گوش دلارام درآوردن!!! من:اینا همونایی هستن که بابا و مامان موقع تولد نورا و نیلای براشون خریده بودن نکنه مال نورا رو برداشته؟! کیارش:الان می‌فهمیم گوشیو برداشت و به یکی زنگ زد،سرم از این همه اتفاق درد گرفته بود بعد چند دقیقه کیارش با حالت گیجی به طرفمون اومد سوالی نگاهش کردیم که گفت کیارش:با کیانا حرف زدم،گوشواره های نورا توی اتاقشه،اینم عکسش!!! کیوان:این چطور امکان داره؟مطمعنی این گوشواره ها همونه؟شاید مال نورا رو دیده خوشش اومده برای خودش داده درست کردن کیارش:نه این امکان نداره،چون تا الان نرفته توی اتاق نورا!!! گوشواره رو برداشتم و پشتشو نگاه کردم؛با دیدن اسم نیلای پشتش سرم گیج رفت این امکان نداشت!!! من:این گوشواره نیلایِ؛دست این چیکار میکنه؟ گوشواره نیلای موقع دفنش توی گوشش نبودن و اون زمان خیلی دنبالش گشتیم اما نتونستیم پیدا کنیم کیارش با اخم:یکی داره یه بازی خطرناکی با ما میکنه! کیوان:اینو فقط یه نفر میتونه مشخص کنه؛سعید!! من:راست میگی؛تازه آوردنش بازداشتگاه؛دیگه وقتشه روبرو بشیم باهم! ادامه دارد...😉
خب این پارت های دیروز هستش اینم از پارت های امروز👇🏻
من:شما اینجا بالا سرش باشید؛نباید این دختر چیزیش بشه نباید کیارش و کیوان:برو ما اینجاییم! باید امروز این قضیه رو مشخص میکردم وگرنه نمیفهمیدم چه خبره اینجا!! (از زبان راوی) دیگه وقتش شده همه بفهمن حقیقت رو نه؟! دیگه بسه این دختر عذاب بکشه! امیرعلی با عجله به سمت اداره میروند ولی طاقت این حقیقت رو داشت؟ میتونست هضم کنه؟ ببینیم چطور کنار میاد با این واقعیت (از زبان امیرعلی) وارد اتاق بازجویی شدم سعید آشغال با لبخند چندشی بهم نگاه می‌کرد در و بستم و مشت محکمی کوبیدم توی صورتش سرهنگ اخطار گونه توی گوشم صحبت کرد سرهنگ:سرگرد فقط تخلیه اطلاعات!!! روبروش نشستم و توی اون چشمهای کثیفش نگاه کردم گوشواره هارو جلوش گذاشتم و به حرکاتش نگاه کردم خونسرد نگاهی کرد و به صندلی تکیه داد سعید:خب؟ من:این گوشواره مال خواهر کوچیک من نیلایِ توی گوش اون دختر چیکار میکنه؟ سعید با خنده چندشی:دیگه وقتش رسیده هان😂😂 من:زر بزن وقت چی رسیده؟ سعید:طاقت شنیدنشو داری؟ من:زر بزن مرتیکه تا لهت نکردم سعید:یادته توی ۱۳ سالگی ات موقع برگشتن از شمال با ماشین تصادف کردین؟ رفتم توی گذشته؛مگه میشد اونروز نحس رو فراموش کرد؟! روزی که نیلای برای همیشه ما رو ترک کرد من:خب؟ سعید:فکر میکنی واقعا اونروز نیلای توی تصادف مُرد؟!
من:یعنی چی؟ سعید:نیلای اونروز توی تصادف فوت نکرد بلکه کسی که مُرد خواهر کوچولوی من بود نه خواهر تو من با عصبانیت:واضح زر بزن ببینم چی میگی؟ سعید:تصادف با ماشین دیگه بود که اونا هم خانوادگی بودن اما این تقصیر پدر تو که به این روز افتادین دیگه کلافه ام کرده بود عصبی دستمو کوبیدم به میز و بلند شدم؛طاقتم طاق شده بود و حوصله اراجیفشو نداشتم من:ببین سعید؛کاری نکن اینجا دخلتُ بیارم،مثل آدم حرف بزن سعید با خشم:چیو نفهمیدی سرگرد؟دارم میگم پدر تو مقصر این اتفاق ها و بلاهایی که سرتون میاد،و اومده اینقدر قابل فهم نبود؟ من با فریاد:اره من نمیفهمم؛به بابام چه ربطی داره؟ سعید:یادت رفته پدرت یه روزی سرگرد همین اداره بود؟ من:که چی؟ سعید:به نظرت چرا پدرت بعد اون اتفاق استعفا داد از کارش؟ دیگه صبرم داشت تموم میشد از دستش؛۲۰ سوالی کرده بود ماجرا رو! من:کامل زر میزنی یا نه؟؟؟ سعید:سرگرد؛مودب باش یکم لطفا به زور داشتم خودمو کنترل میکردم تا خفه اش نکنم آشغال رو!!
چیزی نگفتم و عصبی زل زدم بهش سعید:باشه باشه نخور منُ با چشمات؛میگم به صندلی تکیه دادم سعید:پدرت اونروز برگشتنی از شمال با تلفن صحبت می‌کرد درسته؟ من:خب؟؟تو اینارو از کجا میدونی؟ سعید:میگم سرگرد؛صبر داشته باش یکم اونروز به پدرت گزارش دادن که یه مجرمی که خیلی وقته دنبالشن توی نزدیکی های ماشین شماست پدرت هم با سرعت خودشو به اون ماشین رسوند و شروع کرد به تعقیب؛درسته؟ کلافه از سوالهاش پوفی کشیدم و سرمو تکون دادم سعید:اون ماشین،حین فرار از دست پدر تو از دره سقوط کرد پایین،ماشین شما هم چون سرعتتون بالا بود پشت سر اون ماشین افتادید پایین توی اون ماشین هم مثل شما خانواده بود؛پدر و مادر و برادر ها و خواهر کوچولوشون!!! من:اره؛ولی اون خانواده که همشون سالم موندن سعید:نه همشون؛اون دو تا خانواده همزمان برده شدن بیمارستان؛هر ۳ تا دختر بچه کوچیک ۴ ساله حالشون بد بود؛متاسفانه دختر کوچولوی اون خانواده از شدت ضربه چهره اش داغون شده بود و قابل تشخیص نبود؛مُرد!!!! من:اما یادمه که همشون بودن؛این امکان نداره!!! سعید:داره؛دختر کوچولوی اون خانواده بخاطر حماقت پدر تو مُرد؛پدر اون خانواده هم اونروز قسم خورد نابودشون میکنه اون دو تا دختر های دیگه دوقلو بودند اما خوشبختانه یکیشون چهره هش زخم شدیدی داشت و باند پیچی بود و غیر قابل تشخیص!!! من با عصبانیت:خببب؟!!! سعید:جای بچه هارو توی بیمارستان عوض کرد؛اون خانواده ما بود عوضی؛پدر تو باعث مرگ خواهر کوچولوی من شد اونروز قسم خوردم که نابودتون میکنم بخاطر همین جای دلارام و با نیلای عوض کردم یعنی بالای سر اون قبری که دارید گریه می‌کند دختر شما نیست؛خواهر کوچولوی منِ ادامه دارد...
منظورم از سوپرایز این بود🤗😉👇🏻
اصلا نمیتونستم حرفاشو هضم کنم،با عصبانیت چسبیدم به یقه اش من:عوضی بسه دیگه بازی با ما؛اول نورا رو ازمون گرفتی حالا هم نیلای؟ میکشمت عوضی! سرباز ها داخل ریختن و از زیر دستم درش آوردن سعید با نیشخند:باور نمیکنی برو آزمایش بگیر ازش؛بعدا بیا به بقیه حرفام گوش بده دوباره میخواستم حمله کنم که بردنش بیرون سرهنگ اومد تو؛عصبی بودم و حالم خوب نبود یادآوری اون روز نحس حالمو خراب کرده بود سرهنگ:پسرم؛میدونم عصبی؛ولی ضرر نداره یه آزمایشی بگیری پوفی کشیدم؛نمیخواستم باور کنم که اون دختر همون نیلای هستش نیلای زیر خاکِ!! از اداره زدم بیرون؛به سمت بیمارستان رفتم (از زبان راوی) همه چی اینجا تموم شد؟ نه؛تازه شروع رمانِ؛امیرعلی دلارام و قبول میکنه؟ بخونیم ببینیم (از زبان امیرعلی) مستقیم وارد اتاق کیوان شدم؛تنها بود و داشت پرونده میخوند با دیدنم سریع بلند شد و متوجه حالتم شد کیوان:خوبی؟چت شده؟ نشستم روی صندلی؛سرمو بین دستهام گرفتم من:حالش چطوره؟ کیوان:همون؛هیچ تغییری نکرده! میشه بگی چت شده؟ همه چیو براش تعریف کردم؛اونم مثل من هم تعجب کرد هم عصبی شد کیوان:تنها یه چیز میتونه ثابت کنه همه چیو؛اگه اینقدر مطمعنی دلارام نیلای نیس پس دلیلی نداره آزمایش ندی! اینطوری دهن سعید هم بسته میشه کلافه پوفی کشیدم
من:چطور انجامش بدیم؟ کیوان:یه تار مو از موهای پدرت بیار؛من انجامش میدم نگران نباش من:باشه ......روز بعد...... من:کِی جوابش میاد؟ کیوان:یه هفته ای؛اما من سعی میکنم زودتر بیاد من:باشه،میتونم ببینمش؟ کیوان:اره؛بیا!! بعد پوشیدن لباس مخصوص؛وارد اتاق شدم کلی دستگاه بهش وصل بود صورتش پر از زخم بود یه پا و یه دستش شکسته بود؛در یک کلام کلا نابود شده بود و زنده موندنش هم معجزه الهی بود نزدیکش شدم،نمیتونستم و نمیخواستم باور کنم دلارام همون خواهر کوچولوی منِ! اون با اومدنش نورا رو از ما گرفته بود یه بچه رو بی مادر کرده بود این امکان نداشت!!! دستشو گرفتم؛سرد و بی حرکت! گوشواره های نیلای دست تو چیکار میکنه؟ توی کما هستی اما بازم داری با زندگی ما بازی میکنی! نمیدونم اون گوشواره هارو از کجا آوردی؟!.. اما این امکان نداره تو نیلای باشی؛امکان نداره!!! من به عنوان یه انسان برات ناراحتم و نگرانم نه برادر؛این اتفاق هرگز نمیوفته! به بچه ها دستور داده بودم کل خونه شیخ و بگردن؛باید می‌فهمیدم اینبار چه فکری توی سرشونِ گوشیم زنگ خورد؛یکی از همکاران بود من:بله؟ میلاد:سرگرد چطوری خوبی؟ من:ممنون؛چیزی پیدا کردید؟ میلاد:چند تا عکس؛برات میفرستم همین الان من:منتظرم... چند دقیقه طول کشید تا عکس ها بیاد؛۳تا عکس بود تا دانلود بشه از استرس مُردم و زنده شدم! با دیدن یکی از عکس ها سرگردان و با تعجب به دلارام نگاه کردم؛خدای من این امکان نداشت!!! ادامه دارد...
نظرتون و درباره پارت های امروز اینجا بگید https://abzarek.ir/service-p/msg/3199200 درمورد پارت های آخری،به نظرتون امیرعلی چی دید توی اون عکس ها؟
سلام رفقا حالتون چطوره؟ خوبید؛خوشید،امیدوارم همیشه حال دلتون شاد و لبتون خندون باشه🍬🤍✨️