eitaa logo
♡مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌♡
164 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
499 ویدیو
22 فایل
همانا که دل ها فقط با یاد خدا آرام میگیره . https://eitaa.com/delgarmbisahel لینک چنل مربوط به ناشناس رمان☕️ . https://eitaa.com/hamenin89 لینک چنل مربوط به ناشناس خود کانال💕 . کاری داشتین در خدمتیم @Nasim_rh_88 مدیر کانال @Negar12345n کپی❌️فور فقطط✅
مشاهده در ایتا
دانلود
<هــمــه چــیــزم را ســاده مــیــبــخــشــم جـــــــــــــــز دلــــــــــــــــ❤️ــــــــــم کــه بــرای تــو نــگــه داشــــــتــــــه ام> https://eitaa.com/bisaheldel
بــعــضــی زخــم هــا...💔 نــه خــوب مــیــشــن نــه فــرامــوش فــقــط یــاد مــیــدن درد کــشــیــدن یــعــنــی چــه؟! https://eitaa.com/bisaheldel
"مــیــشــود یــک بــار هــم کــه شــده جــهــان بــه احــتــرام عــشــقــمــان ســکــوت کــنــد؟ مــن و تــو کــافــی ایــم بــرای پــر کــردن تــمــام ایــن هــمــه هــیــاهــو" https://eitaa.com/bisaheldel
{مــن بــه هــمــه گــفــتــم:خــوشــبــخــتــی چــیــزی دور و دســت نــیــافــتــنــی ســت امــا تــو آمــدی و ثــابــت کــردی خــوشــبــخــتــی هــمــان لــحــظــه ای ســت کــه نــگــاهــت روی مــن مــکــث مــی‌کــنــد..} ✨💖 https://eitaa.com/bisaheldel
“موفقیت نهایی نیست، شکست کشنده نیست: این شجاعت ادامه دادن است که اهمیت دارد.” _وینستون چرچیل_ https://eitaa.com/bisaheldel
“آینده از آن کسانی است که به رؤیاهای خود ایمان دارند.” _النور روزولت_ https://eitaa.com/bisaheldel
“تنها راه انجام کارهای بزرگ، دوست داشتن کاری است که انجام می‌دهید.” _استیو جابز_ https://eitaa.com/bisaheldel
“سه چیز، دل را از زنگار پاک می‌کند: خواندن قرآن، رفتن به مسجد، و ذکر مرگ.” _امام کاظم(ع)_ https://eitaa.com/bisaheldel
“عبادت، پس از شناخت خداوند، هیچ چیز برتر از این نیست که انسان، دین را بفهمد.” _امام رضا(ع)_ https://eitaa.com/bisaheldel
من:شیخ حتما برای این حرف ها توجیهی داری؟ شیخ:من این دختر و نمیشناسم سرگرد؛نمیدونم از کجا اومده و کیه!!! من:شما دختر دارید؟تقریبا همسن و سال این دختر و اسمش هم دلارام؟ دختره با گریه:اره من دخترشم چرا کسی حرف من و باور نمیکنه؟ من:ساکت شو شیخ اگه دخترت اینجاست بگو بیاد تو شیخ با صدای بلند:دخترم بیا تو بابا یه دختر جوان قد بلندی وارد اتاق شد؛راست میگفت؛شباهتش با شیخ به حدی بود که نیازی به ثابت کردن هیچ چیزی نبود شیخ با غرور:دختر من دلارام؛این هرزه به هیچ عنوان نمیتونه دختر من باشه!! دختره با گریه:تو دیگه کی هستی؟چرا دروغ میگی بابا؟من دخترتم داداش علی تو یه چیزی بگو چرا ساکت شدی؟ با دقت به علی نگاه کردم؛از وقتی اومده بود ساکت نشسته بود؛یه غمی توی چشماش بود برخلاف شیخ و سعید علی:جناب سرگرد همونطور که دیدید خواهر بنده ایشون هستن ما این دختر و نمیشناسیم و نمیدونیم چرا داره به ما تهمت میزنه!!! من:باشه؛ممنون که اومدین شیخ؛ببخشید که شما رو معطل کردیم شیخ با تک خنده:خواهش میکنم سرگرد؛لطفا دیگه تا وقتی که مطمعن نشدی پای مارو نکش پاسگاه من:به سلامت دختره با گریه:بابا من و اینجا ول نکنید خواهش میکنم؛داداشش!!! بلند شدم و در اتاق رو بستم؛ من:دخترجون خودتو خسته نکن؛بهتره اعتراف کنی و خودتو راحت کنی وگرنه کاری میکنم فردا اعدام بشی‌ دختره:بخدا من دروغ نمیگم؛نمیدونم چرا شیخ وانمود کرد من دخترش نیستم؛من... با داد کیارش تو خودش جمع شد کیارش:خفه شو آشغال!! امیرعلی این دختر یه ساعت دیگه هم اینجا نمیونه من خودم به حکمش رسیدگی میکنم کاری میکنم که روزی صدبار آرزوی مرگ کنه!! من:نمیشه کیارش اصلا میفهمی داری چی میگی؟؟! کیارش:باید این کار و بکنی امیرعلی؛تا مراسم سوم نورا صبر میکنم بعد مراسم میخوامش؛این حق مسلم من که خودم مجازاتش کنم من:اما کیارش... کیارش:همین که گفتم؛یادت نره منتظرم جلوی دختره خم شد و با خشم گفت:یه جهنمی برات بسازم،یه کاری کنم که روزی هزار بار آرزوی مرگ بکنی منتظر اون روز باش!!! سرباز و صدا زدم و گفتم ببرتش سرم داشت منفجر میشد از درد؛این قضیه بودار بود خیلی چرا باید این دختر خودشو دختر شیخ معرفی میکرد؟ کی با نورا دشمنی داشت که این و فرستاده سراغش؟
من:سرباز به علوی بگو تمام اطلاعات از ریز و بزرگ زندگی این دختر و میخوام تا فردا سرباز:بله قربان چشم [از زبان دلارام] قلبم داشت از درد منفجر میشد؛چرا کسی باور نمی‌کرد من هیچ گناهی ندارم زانوهام رو بغل کردم یه جوری بی پناه شده بودم انگار که از اول هم خانواده ای نداشتم و یتیم بودم چرا داشتن با من این کار و میکردن چرا؟ [از زبان کیارش] کنار تخت نشستم؛من چطوری باور کنم که الان نیستی و رفتی قشنگ من؟ چطور دلت اومد من و دخترمون رو تنها بزاری؟ چی از زندگی من خواستن؟ کی فیلم های کل دوربین هارو پاک کرده؟ چرا هیچ اثری از ردپای کس دیگه ای به جز این دختر نیس؟ من اصلا اون و نمی‌شناختم یعنی کی اون و سراغ زندگی من فرستاده بود؟ .......... منتظر موندم همه برن تا من برای آخرین بار با عشقم خداحافظی کنم کنار قبرش نشستم و به اسمش خیره شدم (نورا رضایی) روی اسمش رو بوسیدم و با گریه گفتم :قول میدم انتقام تو رو به بدترین شکل ممکن از اون قاتل عوضی بگیرم تو راحت بخواب قشنگم گوشی رو درآوردم و شماره امیرعلی رو گرفتم (امیرعلی برادر نورا و سرگرد مسئول پرونده) بعد چند تا بوق صدای خسته اش توی گوشی پیچید امیرعلی:جانم کیارش؟ من:یادت نرفته که چی ازت خواسته بودم؟ امیرعلی:نه یادمه؛بیا پاسگاه حرف بزنیم من:حل کردی؟من امروز میخوامش امیرعلی امیرعلی:بیا برادر من بیا منتظرم گوشی و قطع کردم و رو به قبر نورا گفتم:راحت بخواب عزیزم انتقام خون تو رو میگیرم با سرعت به طرف پاسگاه روندم دیگه نمیخواستم حتی دقیقه ای بزارم اون قاتل نفس آرومی بکشه [از زبان امیرعلی] دستور دادم دختره رو بیارن اتاق من؛خیلی تلاش کردم تا آشنای کله گنده پیدا کنم تا بتونم از اینجا بیارمش بیرون و تحویل کیارش بدم سرباز دختره رو آورد و روی صندلی نشوند من:میتونی بری سرباز بعد احترام نظامی رفت بیرون؛بهش نگاه کردم این دختر یه جوری بود؛یا بلد بود خوب بازی کنه یا واقعا هم اون قاتل نبود من:آزادی دختر جون میتونی بری دختره با ذوق:واقعاااا؟!باور کردین بالاخره من قاتل نیستم؟ قبل اینکه من جواب بدم کیارش جوابشو داد؛در اتاق باز بود و مکالمه رو شنیده بود کیارش:نه هیچکس باور نکرده؛درسته آزاد شدی ولی از زندان آزاد شدی و اسیر و زندانی من میشی از این به بعد ؛تا وقتی که با زبون خودت اعتراف نکردی همه چیو یه کاری میکنم هزار بار آرزوی مرگ بکنی دختره با وحشت:بخدا من قاتل نیستم بخدا من نو.... با سیلی که کیارش بهش زد ساکت شد؛جای انگشت های کیارش روی صورتش خودنمایی میکردن کیارش:خفه شو؛اسم همسر من و به اون زبون نحست نیار عوضی امیرعلی ممنونم برات جبران میکنم داداش من:نورا خواهر من بود انتقامت و بگیر ازش کشون کشون دختره رو برد بیرون؛خدایا خودت حق رو به حق دار برسون
[از زبان دلارام] نمیدونستم به بدبختی خودم گریه کنم یا به درد کشیدن این مرد؟ خدای من خودت کمکم کن بفهمن من قاتل نیستم خداااا یه جوری پرتم کرد توی ماشین که فکر کردم استخوان های بدنم خرد شدن؛نمیدونستم دارم کجا میرم و از این به بعد چه زندگی در انتظارمه خدایا خودت کمکم باش بعد ۲۰ دقیقه رسیدیم به همون خونه ای که سرنوشت من و تغییر داده بود با حرص در ماشین رو باز کرد و غرید:از این به بعد این خونه ای که همسر من و کشتی جهنم تو میشه از موهام گرفت و کشید داخل؛هر چقدر داد میزدم و التماس میکردم کسی انگار صدامو نمیشنید من و مثل عروسک پرت کرد توی خونه؛تازه میخواستم سرمو بلند کنم و ببینم کجام که یه زن میانسال موهامو گرفت و کشید اینا چی میخواستن از موهای من؟ همون زن:خوش اومدی به جهنمت قاتل کثیف یه دختر جوونی هم بود که خیلی شبیه کیارش بود انگار که خواهرش بود چنان چنگی به صورتم انداخت که یه لحظه فکر کردم یک طرف صورتمو از دست دادم یک مرد میانسال هم روی مبل نشسته بود که با چشمای نگران و غمگین نگاهم میکرد انگار که صدای درونم رو میشنید و انگار که فقط اشکامو اون میدید ولی چیزی نمی‌گفت و تو سکوت نگاهم میکرد کیارش:همه گوش بدن؛از این به بعد این خونه جهنم این دختره تا وقتی که با زبان خودش اعتراف کنه همه چیو همه اطاعت کردن؛دوباره از موهام گرفت و من و انداخت توی یک اتاق کثیف و کوچیک [از زبان کیارش] قلبم داشت میسوخت اینا قلب من و آروم نمی‌کرد،نمی‌کرد با صدای بابا رضا سرمو بلند کردم(رضا پدر نورا و پدر زن کیارش) بابارضا:کیارش قاتل نورای من و اوردی؟ من:نگران نباشین بابا یه کاری میکنم روزی هزار بار بمیره حال مامان چطوره؟ بابارضا:اونم خونه است اینقدر گریه کرده حال نداره تکون بخوره؛اون جگر گوشه اش رو از دست داده من:میگیرم بهتون قول میدم انتقامشو میگیرم با حرص وارد اتاق شدم؛یه گوشه توی خودش جمع شده بود؛میدونستم از دیشب تا حالا چیزی نخورده بود دستور دادم غذا رو آماده کردن؛جلوی چشماش غذا رو ریختم روی زمین وبا داد گفتم من:خیلی گشنته نه؟بیا بخور غذا آوردم برات تکونی نخورد من:گفتم بیا بخور؛لیاقت تو اینه که مثل یک سگ غذا بخوری نه آدم گلاده سگ رو به گردنش بستم و به سمت غذا ها هلش دادم من:آفرین بخور حیوون بخور دختره با گریه:چرا باور نمیکنی من قاتل نیستم؟ با سیلی که زدم دست خودم درد گرفت چه برسه به صورت اون من:گفتم بخور زود باش؛یدونه هم زمین نمیمونه؛بخوررررر با گریه شروع کرد با دستاش به خوردن که دستاشو زیر پام گذاشتم که جیغش بلند شد من:تو سگی با دهنت بخور نه با دستت زود باشششش توی خوردن مردد میکرد که سرشو گرفتم و به زور نزدیک غذا ها کردم؛چند لقمه خورد و بعد بالا آورد گلاده رو رها کردم و با نفرت گفتم من:کثافت رفتم بیرون و به خدمتکار ها دستور دادم تا برن و جمعش کنن من حالا حالا ها باهاش کار داشتم