eitaa logo
♡مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌♡
175 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
643 ویدیو
24 فایل
همانا که دل ها فقط با یاد خدا آرام میگیره . https://eitaa.com/hamenin89 لینک چنل مربوط به ناشناس خود کانال🦋 . https://eitaa.com/delgarmbisahel لینک چنل مربوط به ناشناس رمان مأوا☕️ . کاری داشتین در خدمتیم @Nasim_rh_88 @Negar12345n کپی❌️فور فقطط✅
مشاهده در ایتا
دانلود
♡مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌♡
...
" اینقد بدم میاد وسط غیبت میگید ولش کن به ما چه آقاااا به ما مربوطه،ما فضولیم...😂 " https://eitaa.com/bisaheldel
حالم خراب بود؛نمیتونستم باور کنم دلارام همون نیلایِ من:حتما اشتباهی شده؛یه بار دیگه بده؛اینبار منفی میشه؛امکان نداره نیلای زنده باشه!!! کیوان دستشو روی شونه ام گذاشت و با ناراحتی گفت کیوان:میدونم سخته باورش؛برای منم سخته اما آزمایش درسته!خودم بالا سرش بودم من:باور نمیکنم؛از منم بگیر من باید بفهمم چه خبره؛باید قبر نیلای رو نبش کنیم!!! کیوان:حتماا این کارو بکن؛اگه دلارام واقعا همون نیلای هستش عدالت رو براش اجرا کن ۲۰ساله از شما دوره!!!! من:به هیچکس نگو؛تا مطمعن نشدیم کسی نباید بفهمه؛منم میتونم آزمایش بدم؟ کیوان:برای فهمیدن نسبت؟؟؟ من:اره! کیوان:اره؛چرا نه! من:باید برم با سرهنگ هم حرف بزنم؛آزمایش کِی جوابش میاد؟ کیوان:سعی میکنم فردا صبح بدم دستت من:ممنون؛بیا بگیر خون ...... وارد اداره شدم ؛اگه جواب این هم مثبت میشد من چه خاکی توی سرم بریزم؟ اگه نیلای من باشه چی؟ به آزمایش توی دستم نگاهی کردم،باید اجازه نبش قبر و بی سر و صدا میگرفتم باید همه چیو مشخص میکردم اگه واقعا دلارام همون نیلای باشه قسم میخورم خودم براش عدالت برقرار میکنم!!! در اتاق سرهنگ و زدم و وارد شدم؛بعد احترام نظامی روی صندلی نشستم سرهنگ:خب سرگرد میشنوم؟! آزمایش و روبروش گذاشتم؛نگاهی بهش انداخت و با تعجب و ناراحتی سری تکون داد سرهنگ:الان میخوای چیکار کنی؟ من:قربان شما میتونید اجازه بی سر و صدای نبش قبر و بگیرید؟خواهش میکنم قربان من باید بفهمم چه بلایی سر خواهرم اومده سرهنگ:من تلاشمو میکنم ببینم چی میشه من:قربان اگه بتونید اجازشو بگیرید تا آخر عمرم مدیونتونم
گوشیو برداشت و با شماره ای تماس گرفت مشتاق نگاه کردم؛خدایا خودت کمک کن بتونه اجازه بگیره ۱ ساعت بود که داشت حرف میزد؛کلافه شروع کردم به راه رفتن توی اتاق با صدای خداحافظی با عجله و استرس روی صندلی نشستم من:قربان بگید که دادن؟! سرهنگ:سخت بود اما گرفتم،امشب میتونی شروع کنی؛سرگرد بی سر و صدا باشه فقط با نگاه قدردان و تشکر آمیز نگاهش کردم من:قربان خیلی لطف بزرگی کردید،براتون جبران میکنم سرهنگ با لبخند:برو پسرجون؛برو احترام گذاشتم و اومدم بیرون؛هیجان داشتم بعد جمع کردن تیم و تاریک شدن هوا راهی قبرستون شدیم بالای سر قبر کوچیک ایستادم (نیلای رضایی) به زور بغضمو خوردم و اشاره کردم شروع کنن ببخش من و مامان ببخش من و بابا اما باید این حقیقت روشن بشه حدود ۲ ساعت زمان برد تا کارشون تموم شد با دستمالی یکی از استخوان هارو برداشتم قبر و مرتب کردن و از اونجا خارج شدیم با کیوان تماس گرفتم کیوان:جانم داداش؟ من:کجایی؟استخوان و بیارم برات کیوان:بیا تو آزمایشگاه بیمارستانم من:اومدم!!!! (از زبان کیوان) به امیرعلی نگاه کردم؛با استرس و هیجان به صفحه مانیتور نگاه می‌کرد اگه دلارام واقعا همون نیلای بود میتونست زخم های امیرعلی و خانوادشو خوب کنه! اون دختر معجزه میکنه!!! من:قهوه میخوری؟تا صبح باید اینجوری منتظر باشیم تا جواب هر دو آزمایش بیاد امیرعلی:برام مهم نیس هرچقدر طول بکشه من میمونم،به قهوه نه نمیگم به یکی از بچه ها گفتم که دو تا قهوه بیاره برامون
من:نمیخوای ببینیش؟ امیر:الان نه؛بعد آزمایش میبینمش به صندلی تکیه دادم؛وانمود میکرد که دلارام براش مهم نیس؛اما من میدیدم که چقدر مشتاق که ببینش! ساعت دور و بر ۷ صبح با صدای یکی از بچه ها حواسم به اونطرف آزمایشگاه جلب شد امیر با عجله بلند شد و ایستاد من:هردو آماده است؟ ..:بله دکتر جلو رفتم و هردو رو ازش گرفتم منم استرس داشتم؛ولی امیر از من بیشتر مشتاق و استرسی شده بود من:خسته نباشید بچه ها؛امیر بریم تو اتاق من با عجله به سمت اتاق من پرواز کرد خدایا خودت کمک کن اونچیزی که صلاحِ باشه جواب!!! در و بستم که صدای امیر بلند شد امیر:زود باش من مُردم و زنده شدم از استرس!!! با عجله اول جواب استخوان رو درآوردم و بعد خوندن جواب دیدم که حدسم درست بوده؛اون بچه نیلای نیست!!!! با عجله برگه رو از دستم گرفت و بلند خوند امیر:استخوان و نمونه مربوطه هیچ ربطی به هم نداشته و استخوان مربوط به نیلای رضایی نمی‌باشد روی صندلی افتاد؛سخت بود خیلی!!! سخت تر از اون این بود که چطور به پدر و مادرش بگه این حقیقت رو؟! ادامه دارد...
یکم بعد ۳ پارت دیگه میزارم رمان منتظر باشید،پارت های بعدی خیلی جالبه!!!!
آزمایش دوم رو باز کردم که ۹۰ درصد نسبت خواهر و برادری تنی بود جوابش روبروش نشستم؛چشمش به برگه بود ولی فکرش جای دیگه من:حالا که حقیقت مشخص شد،نمیخوای نیلای رو ببینی؟! سرشو بلند کرد و نگاهم کرد؛چشماش اشکی بود براش سخت بود؛از اون سخت تر گفتن این حقیقت به خانوادش بود امیر:میتونم ببینمش؟ من:البته؛چرا که نه؛تو خانواده درجه اولی!!!! با بغض سرشو انداخت پایین؛بلند شدم و دستمو گذاشتم روی شونه اش من:چیشد؟! امیر با بغض:خانواده درجه اول؟کدوم برادری خواهر کوچولوشو تا حد مرگ کتک میزنه؟ کدوم برادری خواهرشو دو دستی تقدیم گرگ میکنه؟! من با ناراحتی:ناراحتی درکت میکنم؛اما تو از هیچی خبر نداشتی نکن اینکارو با خودت امیر:مگه نیلای با من صمیمی نبود؟بیشتر از همه به من وابسته بود من باید میشناختمش من:دیوونه نشو امیر؛اونموقع ۴ سالش بود الان ۲۴ سالشه؛۲۰ ساله که پیشتون نیس طبیعیه نشناسی؛اصلا مادرت نتونسته بشناسه تو از کجا میتونستی بسناسی؟ با غم نگاهم کرد امیر:مامان و بابا این حقیقت و بفهمن سکته میکنن!! من:برعکس،دلارام زخم هاشون و درمان میکنه بلند شد و اشکاشو پاک کرد؛لبخندی بهش زدم و گفتم من:نمیخوای نیلای کوچولو رو ببینی؟
امیر:میخوام،میتونم بیشتر بمونم پیشش؟ حرف دارم باهاش! من:حتما؛بیا بریم بعد پوشیدن لباس مخصوص وارد اتاق شد لبخندی به دست پاچگی اش مقابل دلارام زدم و برگشتم تو اتاقم (از زبان امیرعلی) با هیجان و استرس نزدیک تخت شدم اگه میدونستم تو همون نیلای کوچولوی خودمی عمرا اذیتت میکردم ببخش من و کوچولوی داداش ببخش منُ دستشو گرفتم و عمیق بوسیدم سرد و بی حرکت قلبم گرفت از این همه بی حرکتی!!! بالای سرش ایستادم؛خم شدمو بوسه ای طولانی روی پیشونیش گذاشتم تازه می‌فهمیدم من بدون اینکه بفهمم همون نیلای هست مهرش به دلم نشسته و چقدر دوسش دارم من:یادته با اون زبون شیرینت همیشه بهم میگفتی داداس برام سکلات بخر؟! شین رو نمیتونستی تلفظ کنی😅 بعد همه بهت میخندیدن تو هم عصبی میشدی جیغ میکشیدی !! منم بغلت میکردم و میگفتم اذیت نکنید عشق منُ!!! الان هم خیلی دلم میخواد بغلت کنم و بگم من هستم دیگه غم نخور بلند شو نیلای؛اینجا بدون تو خیلی وقته کسل کننده و سرده!!! پاشو با گرمای وجودت اینجارو گرم کن نیلای داداش و ببخش!!! اشکی از گوشه چشمش چکید؛لبخند تلخی زدم من:میدونم میشنوی حرفامو کوچولوی من؛اینم بشنو و بلند شو زودتر،خیلی دلم میخواد اون کلمه رو زودتر از تو بشنوم!!!
خم شدمو رد اشکشو بوسیدم کنار گوشش آروم زمزمه کردم من:داداش خیلی دوست داره کوچولوی من خیلی بعد کلی حرف زدن باهاش رفتم بیرون یکم حالم بهتر شده بود گوشیمو درآوردم که متوجه شدم چندباری میلاد زنگ زده (همون همکارش که قرار بود قضیه عکس هارو دربیاره) بهش زنگ زدم میلاد:سرگرد خوبی؟ من:ممنون؛چیزی فهمیدی؟ میلاد:یه فیلم برات میفرستم الان؛کلی مدارک دستمون اومده از خونه شیخ و سعید این فیلم و باید ببینی! من:بفرست منتظرم گوشیو قطع کردم و منتظر ایستادم تا ببینم چیه این فیلم بعد اینکه دانلود شد پلی کردم که با دیدنش شوک بزرگی بهم وارد شد این امکان نداشت خدای من!!!! یعنی اون عکس ها واقعی بودن؟ یعنی دلارام و نیلای رو بابای کیارش عوض کرده بود؟ باورم نمیشه خیانت کار واقعی بیخ گوشمون بود و ما بیرون دنبالش می‌گشتیم سر درد بدی گرفته بودم این چطور امکان داشت؟ توی فیلم کاملا واضح بود که شیخ و بابای کیارش جای بچه هارو عوض میکنن دقیق یادمه اونروز رو!!! صورت دختر اون و صورت نیلای کلا داغون شده بود و اونا هم از این فرصت استفاده کرده بودن اما چرا؟چه دردی با ما داشت؟ یعنی اون این همه مدت میدونست دلارام همون نیلای ماست!؟؟؟ داشتم دیوونه می‌شدم رسما شماره بابای کیارش و گرفتم باید حرف میزدم باید دلیل قانع کننده ای می‌آورد برام وگرنه با دست های خودم قاتلش میشدم!! ادامه دارد...
به وقت ساعت عاشقی 00:00 دوستون دارم،بمونید برای ما!!💕🍬
"إِنَّهُ عَلَىٰ رَجْعِهِ لَقَادِرٌ" (طارق، ۸) همانا او (خداوند) بر بازگرداندنِ (انسان) قادر است https://eitaa.com/bisaheldel