eitaa logo
♡مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌♡
175 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
644 ویدیو
24 فایل
همانا که دل ها فقط با یاد خدا آرام میگیره . https://eitaa.com/hamenin89 لینک چنل مربوط به ناشناس خود کانال🦋 . https://eitaa.com/delgarmbisahel لینک چنل مربوط به ناشناس رمان مأوا☕️ . کاری داشتین در خدمتیم @Nasim_rh_88 @Negar12345n کپی❌️فور فقطط✅
مشاهده در ایتا
دانلود
"ما برای حضورِ دیگری به دنیا نمی‌آییم، اما بدونِ دیگری آدم نمی‌شویم" https://eitaa.com/bisaheldel
"گفتند فراموش کن، گفتم: آدم چیزی را که به او شکل داده چطور فراموش کند؟" https://eitaa.com/bisaheldel
"ما تو خانواده هایی بزرگ شدیم که مدام تاوان کاریکه نکردیمو باید پس بدیم" https://eitaa.com/bisaheldel
"از من به تو، ای جانِ جانان: در باغِ دل، جز گلِ مهر نکار، که جز او، همه خارند و بی‌ثمر" https://eitaa.com/bisaheldel
♡مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌♡
...
"من حقیقتا معنای 'دوستت دارم' را نمی‌دانم فقط میدانم که یعنی مرا اینجا تنها رها مکن" https://eitaa.com/bisaheldel
"در این بازارِ آشفته‌یِ ناپیدا،هر آن کس را که دیدم، در پیِ خویش است" https://eitaa.com/bisaheldel
"نه یاری، نه دلسوزی، نه عشقی پاک، همه در وهمِ خود، غرقِ اندیش است" https://eitaa.com/bisaheldel
"دلسوزیِ آدم‌ها اغلب نه برای تو، که برای ترسِ خودشان است" https://eitaa.com/bisaheldel
بعد چند بوق طولانی صداش توی گوشی پیچید عموجواد:امیرعلی پسرم خوبی؟اتفاقی افتاده؟ من:خوبم عمو؛کجایید؟باید باهاتون حرف بزنم !!! عموجواد:خونه ام عمو؛بیا منتظرم من:باشه نگاهی از پشت شیشه به نیلای انداختم و از بیمارستان زدم بیرون اگه بابا میفهمید بهترین رفیقش این بلارو سرش آورده حتما خیلی میشکست!!!! ماشین و پارک کردم و وارد خونه شدم مامان کیارش با دیدنم جلو اومد و بغلم کرد مامان کیارش:چطوری پسرم خوبی؟ من:ممنون زنعمو؛عمو توی اتاقشه؟ مامان کیارش:اره عزیزم؛توی اتاق کارش! تشکری کردم و بعد در زدن وارد اتاقش شدم پشت میز نشسته بود نفس عمیقی کشیدم تا بتونم خودمو کنترل کنم من:سلام مزاحم که نشدم عمو؟! عمو جواد:نه پسرم؛بیا بشین خوش اومدی روبروش نشستم؛نگاه سردمو بهش دوختم عمو جواد:اون دختره چطوره؟زنده است هنوز؟ یه تار ابرومو انداختم بالا؛پوزخندی زدم من:خداروشکر زنده است هنوز؛نفس میکشه و خواهد کشید عمو جواد:بالاخره اونروز رسید هان؟! خیلی خب؛خیلی وقته منتظر این روزم!!! اصلا تعجب نکردم؛هر چقدر هم نقش بازی کنه یه روز گیر میوفتاد
بلند شد و اومد روبروم نشست با اعتماد به نفس و حق به جانب نگاهم کرد توی دلم پرویی بهش گفتم من:چرا اینکارو با پدر من کردید؟ بابا اینهمه دوست داره و برات هرکاری کرده! عمو جواد با پوزخند:هر کاری کرده؟! اون زندگی من و ازم گرفت؛زندگی که حق من بود رو! منم یه کاری کردم که یه عمر روی دلخوشی رو نبینه خیلی خودمو کنترل میکردم تا بلند نشم مشت بکوبم توی دهنش من:چرا؟بگو چرا؟ عمو جواد بلند شد و شروع کرد به تعریف کردن عمو جواد:۲۰سالمون بود؛خانواده هامون از بچگی ما باهم رفت و آمد داشتن و در ارتباط بودن من و رضا هم خیلی صمیمی بودیم یه روز به محله ما یه خانواده ای اومدن یه دختر خوشگلی داشتن؛من با دیدار اول عاشقش شدم اومدم به رضا گفتم(پدر امیرعلی)بهش گفتم چقدر اون دختر و میخوام و دوسش دارم پدرت هم نامردی نکرد و دست گذاشت روی کسی که من براش میمردم اون شبی که قرار بود به خانوادم بگم بریم خواستگاری پدر تو رفته بود خواستگاری و داده بودن به پدرت از اونروز از پدرت متنفر شدم!!! قسم خوردم زندگی رو براشون زهر کنم من عاشق مادرت بودم و براش همه کاری میکردم اما اون پدرتو به من ترجیح داد بلند شدم و مشتی کوبیدم توی صورتش خیلی بی حیا داشت درمورد عشقش به مامانم میگفت پوزخندی زد و ادامه داد عمو جواد:پدرت هم اونروز بعد ازدواج اینجوری مشت کوبید تو دهنم اما من بالاخره انتقاممو گرفتم آره من اونروز توی بیمارستان نیلای و با دلارام عوض کردم از قصد نورا رو برای کیارش گرفتم تا مرگشو توی خونه خودم ببینم تا نابود شدن پدرتو ببینم دستمو مشت کردم تا بهش حمله نکنم بیشرمانه داشت از خیانتش به بابام میگفت عمو جواد:من میدونستم دلارام همون نیلای هست شیخ هم از بابت مرگ همسر و دخترش پدرتو مقصر میدونست برای همین با اون همدست شدم تا نابودتون کنم و کردم من بالاخره موفق شدم
چسبیدم به یقه اش و با حرص توی صورتش غریدم من:منم قسم میخورم زندگی تورو نابود میکنم بشین و تماشا کن کثافت پوزخند صداداری زد؛تُفی توی صورتش انداختم و از خونه زدم بیرون عصبی بودم و باید آروم میشدم تا برم با شیخ و سعید کثافت هم روبرو بشم باورم نمیشد کسی که نزدیک ترین ما بود این کار و با ما کرده!!! ۲۰ سالِ فکر می‌کنیم نیلای مُرده اما نگو اون زنده است و اسیر دست های کثیف شیخ شده عصبی داشتم با خودم حرف میزدم که کیارش دستشو روی شونه ام گذاشت کیارش:امیرعلی؛چیزی شده؟اینجا چیکار میکنی؟ با نفرت بهش نگاه کردم که جا خورد اونم هیچ فرقی با پدرش نداشت کم نیلای رو اذیت نکرده بود من:به زودی میفهمی چیشده کیارش خان عجله نکن بدون اینکه منتظر باشم ببینم چی میگه سوار ماشین شدم و از اونجا دور شدم مستقیم روندم به طرف خونه خودم بغض و عصبانیت داشت اذیتم میکرد ماشین و توی حیاط گذاشتم و وارد خونه شدم چشمم به گوشه دیوار افتاد حال نیلای اونروز جلوی چشمم نقش بست گوشه دیوار توی خودش جمع شده بود و بی‌صدا اشک می‌ریخت از موهاش گرفتم و کشیدمش؛با درد نگاهم میکرد هیچوقت خودمو نمیبخشم بخاطر دردهایی که به نیلای کوچولوی خودم دادم هرچی دم دستم بود شکستم؛عصبانیتم اینقدر زیاد بود که آروم نمیشدم رفتم تو اتاقم چشمم به قاب عکس روی میز افتاد اونروز فهمیده بود این عکس؛عکس خودشِ اون فهمیده بود همون نیلای هست و من احمق نفهمیدم بلند زدم زیر گریه قلبم درد میکرد براش زانوهامو بغل کردمو هق زدم من چطوری به همه این حقیقت و بگم؟ چطوری به بابا بگم کسی که این بلا رو سرت آورده همونی هست که از همه بهت نزدیکتره؟ چطوری بگم اون قبری که سال ها بالای سرش گریه کردین مال دخترتون نیست؟ چطوری بگم کم بود یه دخترتون قاتل اون یکی بشه؟ چطوری بگم دخترتون و پیدا نکرده دوباره دارید از دستش میدید؟ سرمو با گریه کوبیدم به دیوار من چطوری توی چشمهای نیلای نگاه کنم و بگم من و ببخش؟!!!! ادامه دارد...