هیچ کس رو تاکید میکنم هیچ کس رو
نمیتونی عوض کنی
آدمها در نهایت
به اصالت خودشون برمیگردن...
https://eitaa.com/bisaheldel
اندازه ی آغوشت از این سرزمین کافی ست
بعد از خدا تنها تو ماندی و همین کافی ست..(:
https://eitaa.com/bisaheldel
دلگرم کننده ترین حقیقت تاریخ
خدا حواسش به قلبت هست...
https://eitaa.com/bisaheldel
بزرگترین پشیمانی ام
ساعت ها جمله ساختن برای کسانی بود
که لیاقت یک کلمه هم نداشتند...!
' ایلهان برک '
https://eitaa.com/bisaheldel
چارلی چاپلین چه قشنگ میگه:
دنیا اونقدر بزرگِ که هر کسی واسه
خودش یه جایی داره
پس سعی کنید به جای اینکه
جای کسی رو بگیرید
'جای خودتون رو پیدا کنید'
https://eitaa.com/bisaheldel
از قد کشیدن همدیگه نترسیم
ما هممون درختهای یه جنگلیم!!
https://eitaa.com/bisaheldel
در تماشای تُ
قانع نشوم من به دو چشم
همه چشمای جهان کو به سرم بشتابند...
https://eitaa.com/bisaheldel
واقعا از اینکه زود به آدم نشون میدید
که ارزش هیچی رو ندارید؛ممنونم..)))
https://eitaa.com/bisaheldel
آدم است دیگر!
به کسی که دوست دارد همه چیز میگوید
جز چقدر دوستش دارد ها..!!!
https://eitaa.com/bisaheldel
دوستش داری و پیداست که پنهان کردی
دل من!هر چه غلط بود فراوان کردی
https://eitaa.com/bisaheldel
#رمان_بی_ساحل
#پارت_نود_چهار
خون از دستم میچکید روی فرش
اهمیت ندادم
من حقم بود بمیرم اینجا نباشم
من کم خواهرمو اذیت نکردم
جلوی چشم من کتکش زدن ایستادم نگاه کردم و کاری نکردم
ننگ بر من!!
با صدای گوشیم بی حال جواب دادم
من:بله؟
سرهنگ:سرگرد بیا اداره؛کارت دارم
من:بله حتما
بی حال بلند شدم و بعد بستن دستم با پارچه ای راهی اداره شدم
(از زبان راوی)
امیرعلی بر سر دوراهی بدی گیر کرده بود
بر سر اینکه به پدر و مادرش بگه نیلای رو یا نگه و ببینه وضعیتش چی میشه!!
اما دیر یا زود میفهمیدند که قبر نبش شده
کلافه بود و عصبی!!
چطوری به همه میگفت همه این بلا ها تقصیر عمو جواد بود نه سعید!!
دلارام جوری با آرامش خواب بود که انگار بعد سال ها دویدن فرصت استراحت پیدا کرده!!!
به راستی دلارام بیدار میشه؟!
کیارش توی شوک بود و نمیدونست چیکار کنه!!!
خودش هم میدونست هر چقدر که انکار کنه بازم این حقیقت و نمیتونه تغییر بده که دلارام خواهر امیرعلی بود
ناراحت و عصبی بود از حرف هایی که زده بود
اما این حقیقت بود؛دلارام دیگر همون نیلای پاک و معصوم نبود
(از زبان امیرعلی)
احترام نظامی گذاشتم و نشستم
سرهنگ:دستت چیشده؟
من با سردی:هیچی؛کاری داشتین قربان؟
سرهنگ:سعید میخواد باهات حرف بزنه
من:قربان با پدر کیارش چه کنیم؟
سرهنگ:به وقتش به سراغ اونم میریم
پاشو دست و صورتتو بشور بریم پایین
من:چشم قربان
با سرهنگ راهی بازداشتگاه شدیم
سرم داشت منفجر میشد و به زور چشمام باز بودن
آشغال با لبخند چندشی منتظر من بود
دیگه چی میتونست من و عصبی کنه؟
بی حال روی صندلی نشستم