eitaa logo
♡مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌♡
175 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
676 ویدیو
24 فایل
همانا که دل ها فقط با یاد خدا آرام میگیره . https://eitaa.com/hamenin89 لینک چنل مربوط به ناشناس خود کانال🦋 . https://eitaa.com/delgarmbisahel لینک چنل مربوط به ناشناس رمان مأوا☕️ . کاری داشتین در خدمتیم @Nasim_rh_88 @Negar12345n کپی❌️فور فقطط✅
مشاهده در ایتا
دانلود
اندازه ی آغوشت از این سرزمین کافی ست بعد از خدا تنها تو ماندی و همین کافی ست..(: https://eitaa.com/bisaheldel
دلگرم کننده ترین حقیقت تاریخ خدا حواسش به قلبت هست... https://eitaa.com/bisaheldel
بزرگترین پشیمانی ام ساعت ها جمله ساختن برای کسانی بود که لیاقت یک کلمه هم نداشتند...! ' ایلهان برک ' https://eitaa.com/bisaheldel
چارلی چاپلین چه قشنگ میگه: دنیا اونقدر بزرگِ که هر کسی واسه خودش یه جایی داره پس سعی کنید به جای اینکه جای کسی رو بگیرید 'جای خودتون رو پیدا کنید' https://eitaa.com/bisaheldel
از قد کشیدن همدیگه نترسیم ما هممون درختهای یه جنگلیم!! https://eitaa.com/bisaheldel
"قول دادم به خودم غصه تراشی نکنم" https://eitaa.com/bisaheldel
در تماشای تُ قانع نشوم من به دو چشم همه چشمای جهان کو به سرم بشتابند... https://eitaa.com/bisaheldel
واقعا از اینکه زود به آدم نشون میدید که ارزش هیچی رو ندارید؛ممنونم..))) https://eitaa.com/bisaheldel
آدم است دیگر! به کسی که دوست دارد همه چیز می‌گوید جز چقدر دوستش دارد ها..!!! https://eitaa.com/bisaheldel
دوستش داری و پیداست که پنهان کردی دل من!هر چه غلط بود فراوان کردی https://eitaa.com/bisaheldel
خون از دستم می‌چکید روی فرش اهمیت ندادم من حقم بود بمیرم اینجا نباشم من کم خواهرمو اذیت نکردم جلوی چشم من کتکش زدن ایستادم نگاه کردم و کاری نکردم ننگ بر من!! با صدای گوشیم بی حال جواب دادم من:بله؟ سرهنگ:سرگرد بیا اداره؛کارت دارم من:بله حتما بی حال بلند شدم و بعد بستن دستم با پارچه ای راهی اداره شدم (از زبان راوی) امیرعلی بر سر دوراهی بدی گیر کرده بود بر سر اینکه به پدر و مادرش بگه نیلای رو یا نگه و ببینه وضعیتش چی میشه!! اما دیر یا زود می‌فهمیدند که قبر نبش شده کلافه بود و عصبی!! چطوری به همه میگفت همه این بلا ها تقصیر عمو جواد بود نه سعید!! دلارام جوری با آرامش خواب بود که انگار بعد سال ها دویدن فرصت استراحت پیدا کرده!!! به راستی دلارام بیدار میشه؟! کیارش توی شوک بود و نمیدونست چیکار کنه!!! خودش هم میدونست هر چقدر که انکار کنه بازم این حقیقت و نمیتونه تغییر بده که دلارام خواهر امیرعلی بود ناراحت و عصبی بود از حرف هایی که زده بود اما این حقیقت بود؛دلارام دیگر همون نیلای پاک و معصوم نبود (از زبان امیرعلی) احترام نظامی گذاشتم و نشستم سرهنگ:دستت چیشده؟ من با سردی:هیچی؛کاری داشتین قربان؟ سرهنگ:سعید میخواد باهات حرف بزنه من:قربان با پدر کیارش چه کنیم؟ سرهنگ:به وقتش به سراغ اونم میریم پاشو دست و صورتتو بشور بریم پایین من:چشم قربان با سرهنگ راهی بازداشتگاه شدیم سرم داشت منفجر میشد و به زور چشمام باز بودن آشغال با لبخند چندشی منتظر من بود دیگه چی میتونست من و عصبی کنه؟ بی حال روی صندلی نشستم
سعید با سرخوشی:میبینم که داغونی سرگرد فهمیدی همه چیو😅 من:حوصله چرت و پرت های تو رو ندارم بنال چی میخواستی بگی؟ سعید:خیلی بی ادبی میدونستی؟ پوفی کشیدم و با غضب نگاهش کردم من:دیگه چی مونده که نگفته باشی؟ سعید:طاقتشو داری بفهمی چه بلاهایی سر خواهر کوچولوت آوردم؟! .... سعید:برای اینکه خونه ما دوام بیاره حافظه شو پاک کردیم برای همون نمیشناسه شما رو من:همین؟ سعید با تعجب:عصبی نشدی،نکنه برات مهم نیس دیگه؟! من:اره مهم نیس گذشته خواهرم برام مهم نیس همین که الان هست برام مهمه سعید:اوووووو؛گنده گنده حرف میزنی بلند شدم؛حوصله چرت و پرت هاش رو نداشتم من:انگار فقط حرفای چرت بلدی بزنی از اتاق زدم بیرون هرچیزی که میخواست بگه رو خودم میدونستم کم اطلاعات از خونه اش بیرون نیاورده بودیم سرهنگ:چیشد؟ من:قربان چیزی نمونده که بگه؛فقط داره حرص میده همین سرهنگ:اوهوم؛از سامان چه خبر؟ تونستین ردی ازش پیدا کنین؟ من:نه هنوز؛اما میگیرمش سرهنگ:میدونم بیا بریم بیمارستان یه سر بزنیم به دلارام کِی میخوای به مامان و بابا بگی؟ اگه نمیتونی من میگم!!! من:مطمعن نیستم بگم یا نه وضعیت نیلای بهتر میشه یا نه سرهنگ با اطمینان:بهتر میشه نیلای قوی تر از اون چیزی که فکرشو میکنی