در تماشای تُ
قانع نشوم من به دو چشم
همه چشمای جهان کو به سرم بشتابند...
https://eitaa.com/bisaheldel
واقعا از اینکه زود به آدم نشون میدید
که ارزش هیچی رو ندارید؛ممنونم..)))
https://eitaa.com/bisaheldel
آدم است دیگر!
به کسی که دوست دارد همه چیز میگوید
جز چقدر دوستش دارد ها..!!!
https://eitaa.com/bisaheldel
دوستش داری و پیداست که پنهان کردی
دل من!هر چه غلط بود فراوان کردی
https://eitaa.com/bisaheldel
#رمان_بی_ساحل
#پارت_نود_چهار
خون از دستم میچکید روی فرش
اهمیت ندادم
من حقم بود بمیرم اینجا نباشم
من کم خواهرمو اذیت نکردم
جلوی چشم من کتکش زدن ایستادم نگاه کردم و کاری نکردم
ننگ بر من!!
با صدای گوشیم بی حال جواب دادم
من:بله؟
سرهنگ:سرگرد بیا اداره؛کارت دارم
من:بله حتما
بی حال بلند شدم و بعد بستن دستم با پارچه ای راهی اداره شدم
(از زبان راوی)
امیرعلی بر سر دوراهی بدی گیر کرده بود
بر سر اینکه به پدر و مادرش بگه نیلای رو یا نگه و ببینه وضعیتش چی میشه!!
اما دیر یا زود میفهمیدند که قبر نبش شده
کلافه بود و عصبی!!
چطوری به همه میگفت همه این بلا ها تقصیر عمو جواد بود نه سعید!!
دلارام جوری با آرامش خواب بود که انگار بعد سال ها دویدن فرصت استراحت پیدا کرده!!!
به راستی دلارام بیدار میشه؟!
کیارش توی شوک بود و نمیدونست چیکار کنه!!!
خودش هم میدونست هر چقدر که انکار کنه بازم این حقیقت و نمیتونه تغییر بده که دلارام خواهر امیرعلی بود
ناراحت و عصبی بود از حرف هایی که زده بود
اما این حقیقت بود؛دلارام دیگر همون نیلای پاک و معصوم نبود
(از زبان امیرعلی)
احترام نظامی گذاشتم و نشستم
سرهنگ:دستت چیشده؟
من با سردی:هیچی؛کاری داشتین قربان؟
سرهنگ:سعید میخواد باهات حرف بزنه
من:قربان با پدر کیارش چه کنیم؟
سرهنگ:به وقتش به سراغ اونم میریم
پاشو دست و صورتتو بشور بریم پایین
من:چشم قربان
با سرهنگ راهی بازداشتگاه شدیم
سرم داشت منفجر میشد و به زور چشمام باز بودن
آشغال با لبخند چندشی منتظر من بود
دیگه چی میتونست من و عصبی کنه؟
بی حال روی صندلی نشستم
#رمان_بی_ساحل
#پارت_نود_پنج
سعید با سرخوشی:میبینم که داغونی سرگرد
فهمیدی همه چیو😅
من:حوصله چرت و پرت های تو رو ندارم
بنال چی میخواستی بگی؟
سعید:خیلی بی ادبی میدونستی؟
پوفی کشیدم و با غضب نگاهش کردم
من:دیگه چی مونده که نگفته باشی؟
سعید:طاقتشو داری بفهمی چه بلاهایی سر خواهر کوچولوت آوردم؟!
....
سعید:برای اینکه خونه ما دوام بیاره حافظه شو پاک کردیم برای همون نمیشناسه شما رو
من:همین؟
سعید با تعجب:عصبی نشدی،نکنه برات مهم نیس دیگه؟!
من:اره مهم نیس
گذشته خواهرم برام مهم نیس
همین که الان هست برام مهمه
سعید:اوووووو؛گنده گنده حرف میزنی
بلند شدم؛حوصله چرت و پرت هاش رو نداشتم
من:انگار فقط حرفای چرت بلدی بزنی
از اتاق زدم بیرون
هرچیزی که میخواست بگه رو خودم میدونستم
کم اطلاعات از خونه اش بیرون نیاورده بودیم
سرهنگ:چیشد؟
من:قربان چیزی نمونده که بگه؛فقط داره حرص میده همین
سرهنگ:اوهوم؛از سامان چه خبر؟
تونستین ردی ازش پیدا کنین؟
من:نه هنوز؛اما میگیرمش
سرهنگ:میدونم
بیا بریم بیمارستان یه سر بزنیم به دلارام
کِی میخوای به مامان و بابا بگی؟
اگه نمیتونی من میگم!!!
من:مطمعن نیستم بگم یا نه
وضعیت نیلای بهتر میشه یا نه
سرهنگ با اطمینان:بهتر میشه
نیلای قوی تر از اون چیزی که فکرشو میکنی
#رمان_بی_ساحل
#پارت_نود_شش
با صدای گوشی بی حوصله جواب دادم
من:بله؟؟؟؟
کیوان با عجله:امیر هر کجا هستی خودتو برسون قلب دلارام ایستاده
درد بدی توی قلبم پیچید
من:اومدم
کل بدنم شروع به لرزیدن کرد
نه خدای من الان نه
الان که تازه پیداش کردم نهههههه
سرهنگ با نگرانی:اتفاقی افتاده؟
من:باید بریم بیمارستان
قلبش ایستاده
سرهنگ:باشه؛من میرونم بشین
اینقدر فشار و درد داشتم که برای اولین بار بدون اینکه برام مهم باشه کسی میبینه یا نه
زدم زیر گریه
زیر لب با خدا حرف میزدم و اشک میریختم
اگه میمرد چی؟
اونوقت چه خاکی توی سرم بریزم؟
سرمو به شیشه تکیه دادم
دلم برای اون نگاه های معصومش تنگ شده بود
برای لرزش دستاش هنگام ترسش
با صدای سرهنگ که میگفت رسیدیم با عجله پیاده شدم و با سرعت به طرف طبقه دوم رفتم
داخل اتاق شلوغ بود و چند تا دکتر بالای سرش بودن
خواستم برم تو که سرهنگ دستمو گرفت و نزاشت
با عجز از پشت شیشه نگاهش کردم
با اومدن کیوان و بقیه دکترها بیرون به سمتشون رفتم
کیوان با نگرانی:امیر خوبی؟
مثل گچ سفید شدی!.
من:مهم نیست
حالش چطوره؟
یکی از دکترها با لبخند:خوبه نگران نباشید
یکم مارو ترسوند فقط
بقیه دکتر ها رفتن و کیوان موند
من:میتونم ببینمش؟
کیوان:اره
یه چیزی
من:چی؟
کیوان:سطح اکسیژنش خیلی اومده پایین
به زور نفس میکشه با کمک دستگاه
اینجوری دیدیش نترس
با شنیدن حرف کیوان سرم گیج رفت که دستمو به دیوار گرفتم
با کمک کیوان وارد اتاق شدم
کلی دستگاه بهش وصل بود
تنهامون گذاشت و از اتاق خارج شد
دستشو گرفتم و به صورت رنگ پریده اش نگاه کردم؛به زور داشت نفس میکشید
من:بی معرفت شدی؟!
میخوای بری نیلای؟میخوای من و اینجا تنها بزاری؟
مجازات میکنی؟
خواهش میکنم چشمای قشنگتو باز کن
با گریه سرمو کنار سرش گذاشتم تا گرمای وجودمو حس کنه و بیدار بشه
من:دیگه نمیتونم تنهایی تحمل کنم؛بلند شو قشنگم؛بلند شو کوچولوی من
بوسه ای روی گونه اش گذاشتم و چشمامو بستم
ادامه دارد...
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_j047ipy&btn
ناشناسمون تغییر کرده لینکش
اون یکی خرابه!!!
کاری داشتید به این پیام بدید💕
سلاااااااااام سلام 👌🏻🫀
منم مدیر جدید کانال 🌱
اسمم زهرا هست ، قراره بترکونیم بچه ها 😉
سلام عزیزان وقت بخیر
من نویسنده رمان هستم در خدمتتون
کانال ما یعنی کنج دل یکمی تغییرات خواهد داشت که امیدوارم خوشتون بیاد
اما رمان پابرجا خواهد بود و قرار میدیم در کانال
ماندگار باشید 💕
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1aa3yhf&btn=ناشناس.فن.پیج.داوران.محفل.✨️
.
.
.
.
ناشناس مون هر چی میخوای درباره ی کانال بگو بدون اینکه شناخته بشی 😌