eitaa logo
♡مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌♡
163 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
503 ویدیو
22 فایل
همانا که دل ها فقط با یاد خدا آرام میگیره . https://eitaa.com/hamenin89 لینک چنل مربوط به ناشناس خود کانال🦋 . https://eitaa.com/delgarmbisahel لینک چنل مربوط به ناشناس رمان مأوا☕️ . کاری داشتین در خدمتیم @Nasim_rh_88 @Negar12345n کپی❌️فور فقطط✅
مشاهده در ایتا
دانلود
"کتابخانه اسکندریه: این کتابخانه یکی از بزرگترین و مهمترین کتابخانه‌های جهان باستان بود که متأسفانه در آتش سوخت" https://eitaa.com/bisaheldel
"بگذار تا جهان، آینه‌ای باشد از زیبایی‌های درون تو. وقتی با عشق به دیگران می‌نگری، وقتی با حقیقت سخن می‌گویی و وقتی با صلح در دلت زندگی می‌کنی، آنگاه زیبایی واقعی جهان را درک کرده‌ای. مسیر زندگی، نه همیشه یک خط مستقیم، بلکه مجموعه‌ای از درس‌های پیوسته است که هر کدام، ما را به درک عمیق‌تری از هستی رهنمون می‌سازد" https://eitaa.com/bisaheldel
"قدرت واقعی انسان، در توانایی او برای برخاستن پس از زمین خوردن است. هر شکست، سکویی برای پرتابی بلندتر و هر درد، زمینه‌ای برای رشد و شکوفایی بیشتر." https://eitaa.com/bisaheldel
"خاطرات، همچون گنجینه‌هایی هستند که در صندوقچه دل جای گرفته‌اند. برخی لبخندی بر لب می‌نشانند و برخی درسی. مهم این است که چگونه با آن‌ها زندگی می‌کنیم." https://eitaa.com/bisaheldel
"عشق، نه تنها در شور و هیجان، بلکه در آرامش حضور، در درک متقابل و در حمایت‌های بی‌دریغ نهفته است. عشقی ماندگار است که در طوفان‌ها، لنگرگاه امن تو باشد" https://eitaa.com/bisaheldel
"در میان انبوه صداها و هیاهوی جهان، گاهی یافتن یک لحظه سکوت، کلید درک عمیق‌ترین احساسات و افکارمان است. این سکوت، نه تنهایی، که گفتگوی روح با خویشتن است." https://eitaa.com/bisaheldel
"جهان، آینه‌یِ تمامِ نمایِ درونِ ماست؛ هر آنچه در درون داریم، در بیرون نیز خواهیم دید." _مولانا_ https://eitaa.com/bisaheldel
"عشق، تنها نیرویی است که می‌تواند دنیا را دگرگون کند." _لئو تولستوی_ https://eitaa.com/bisaheldel
(از زبان دلارام) داشتم میمردم خدای من کمکم کن خدمتکار ها یه جوری توی حموم بدنمو میسابیدن که فکر کنم یه لایه نه چند لایه از پوستم جدا میشد موهای بلندم و خیلی دوست داشتم؛نذاشتم بهشون دست بزنن و خودم شستم من و سگ معرفی کرده بود؛گلاده رو مثل گردنبند به گردنم بستن و روی تخت نشوندن ...................... چند هفته بعد نمیدونم چقدر گذشته بود که اینجا بودم و باهام مثل یک سگ برخورد میکردن؛غذا رو میریختن زمین و میگفتن بخور اوایل سخت بود و بالا می آوردم ولی بعد دیگه چاره ای برای زنده موندن نداشتم بی حال روی تخت نشسته بودم که صدای گریه بچه ای اومد اینقدر از ته دل گریه میکرد که انگار داشتن جونشو ازش میگرفتن بی اختیار بلند شدم و رفتم بیرون؛در اتاق رو باز خدمتکاری که صبح اومده بود یادش رفته بود قفل کنه صدا از سالن میومد؛انگار نیرویی من و به سمت صدا میکشوند ملیکا (دختر نورا و کیارش)توی بغل همون زن میانسال که حدس میزدم مادر کیارش باشه خودشو به این ور و اونور میزد و گریه اش بند نمیومد توی خونه انگار فقط اون دوتا بودن یعنی پدر و مادر کیارش مادر کیارش:هر کاری میکنم ساکت نمیشه؛نه گشنشه نه خوابش میاد آخه چرا داره بی تابی میکنه پدر کیارش:نورا رو میخواد؛ملیکا خیلی وابسته نورا بود با ترس جلو رفتم و با صدای لرزونم گفتم:میشه میشه بدینش به من؟من میتونم ساکتش بکنم متوجه من شدن و با خشم بلند شدن مادر کیارش:تو چجوری اومدی بیرون؟با چه جراتی میخوای دست بزنی به نوه ام؟مامانشو کشتی بس نبود؟ من با عجز:داره یکسره جیغ میزنه خانم؛اگه اینجوری پیش بره خدایی نکرده مریض میشه من میتونم آرومش کنم به خدا کاری ندارم باهاش خواست چیزی بگه که پدر کیارش اشاره کرد بهش که بچه رو بده من؛نمیدونم چرا پدر کیارش اینقدر نسبت به من خونسرد بود بر خلاف زن و بچه هاش با بی میلی و ترس ملیکا رو داد دستم؛روی زمین نشستم و توی آغوشم فشردمش
همون لحظه ساکت شد انگار که همون بچه نبود داشت از گریه هلاک میشد هر دو با تعجب نگاهم میکردن ؛خود منم تعجب میکردم که چطور اینقدر زود آروم شد؛درسته من پرستاری کودک خونده بودم ولی تا حالا هیچ بچه ای به این زودی تو آغوشم ساکت نشده بود یه جوری آروم شد و خوابش برد گویی انگار دخترک چند لحظه پیش نبود غرق آرامشی وصف ناپذیر بودم که با داد کیارش از جا پریدم و ملیکا که خوابش برده بود دوباره جیغ و گریه رو از سر گرفت با خشم سمت من اومد و ملیکا رو از آغوشم کشید بیرون و با داد غرید کیارش:تو به چه جراتی اون دستای کثیفتو زدی به دختر من هان؟اصلا چجوری اومدی بیرون؟ عطیه؟عطیههههه؟ عطیه همون خدمتکاری بود که برام غذا می آورد و امروز هم یادش رفته بود در و قفل کنه عطیه با عجله و ترس روبروی کیارش ایستاد عطیه:بله آقا؟ کیارش:بله و زهرمار؛این دختر بیرون چیکار میکنه؟ مگه اون در کوفتی رو قفل نمیکنی؟ عطیه:اقا بخدا قفل میکنم؛امروز زیاد کار داشتیم بخاطر مهمونی امشب یادم رفت.... کیارش:خفه شو آشغال؛یک بار دیگه ببینم نزدیک دخترم شدی یه بلایی سرت میارم که نتونی از جات تکون بخوری ملیکا رو به سمت عطیه گرفت و گفت کیارش:ببرش ملیکا رو بشور؛این کثافت به دخترم دست زده یک لحظه دلم شکست از حرفش؛مگه من کثیف بودم؟منم انسان بودم خب؛مگه چیکار کردم که؟؟! مچ دستمو گرفت و کشوند به طرف اتاق؛پرتم کرد وسط اتاق و بعد بستن در اتاق با شلاقی که آورده بود افتاد به جونم؛جوری میزد انگار که میخواست حیوونی رو رام کنه؛ اهلی کنه کاری نمیتونستم بکنم جز گریه و التماس و فقط میتونستم دستامو حائل صورتم کنم تا صورتم صدمه نبینه [از زبان کیارش] با حرص از اتاق لعنتی زدم بیرون؛مامان و بابا چطور اجازه داده بودن اون به دخترم دست بزنه؟؟؟!! به اتاق مامان و بابا رفتم بعد اجازه گرفتن رفتم تو من:مامان بابا چطور اجازه دادین اون قاتل به دخترم دست بزنه؟یا اگه خدایی نکرده بلایی سر ملیکا می اومد؟اونوقت من چه خاکی تو سرم میریختم؟؟ بابا:حالا که چیزی نشده کیارش اروم باش یکم من با حرص:چطوری آروم باشم قربونت برم من زنم رو؛عشق زندگیمو از دست دادم چجوری آروم باشم؟ چطوری؟ مامان:ملیکا اصلا ساکت نمیشد کیارش؛نه شیر میخوره نه خواب داره بچم همش بی تابی نورا رو داره؛تا حالا سه چهار تا پرستار کودک اومدن و رفتن ولی با هیچکدوم آروم نشده بعد مدت ها فقط تو بغل اون دختر آروم شد و خوابید باید اینو نادیده نگیری من با پوزخند:یعنی میگید دخترمو دو دستی تقدیم اون قاتل بکنم تا اونم مثل نورا ازم بگیره؟نه مادر من نه ملیکا مجبوره عادت کنه مجبوره با خشم از اتاق زدم بیرون؛تنها جایی که الان آرومم میکرد اتاق ملیکا بود وارد اتاقش شدم؛ملیکا با حرص و گریه صورت عطیه رو چنگ میزد و عطیه با عجز سعی داشت آرومش کنه بغلش کردم و به عطیه گفتم بره بیرون؛با چشمای درشتش خیره شد به من؛چشماشو از نورا به ارث برده بود خدای من اون فقط ۱ سالش بود من چطوری باید نگهش میداشتم تو نبود مادرش؟ روی زمین دراز کشیدم و کنارم خوابوندمش؛شروع کردم براش لالایی خوندن تا بخوابه
[از زبان دلارام] با گریه و ناله از روی زمین به سختی بلند شدم؛همه جای بدنم زخمی و کبود بود؛به سختی خودمو رسوندم حموم و زیر حموم زدم زیر گریه خدای من مگه گناه من چی بود که به این روز افتادم؟چرا؟؟! بعد ۲۰ دقیقه اومدم بیرون و بعد پوشیدن لباسام روی تخت دراز کشیدم صدای کلید در اومد و عطیه وارد اتاق شد غذا دستش بود اصلا میل به هیچی نداشتم؛طبق دستور کیارش باز هم غذا رو ریخت روی زمین و به سراغم اومد؛شب شده بود و اتاق تو تاریکی فرو رفته بود و این نور ماه بود که اتاق رو روشن کرده بود آباژور کنار تخت رو روشن کرد و خواست گلاده رو دور گردنم بندازه که با دیدن وضعیت گردن و دستام شوکه شد بعد به خودش اومد و با صدای آرومی گفت عطیه:بلند شو غذاتو بخور من:میل ندارم میخوام بخوابم عطیه:باید بخوری حتی به زور؛دستور آقاست نگاهی طولانی بهش انداختم؛بهش میخورد ۴۰ سالش باشه ساکت از جام بلند شدم و چهار زانو روی زمین نشستم یه لحظه دلم به حال خودم سوخت روزی من با احترام توی عمارت غذا میخوردم و الان مثل سگ!!!! ......................... [از زبان کیارش] دو ساعتی میشد که بی وقفه جیغ میزد و هرکاری میکردیم آروم نمیشد دیگه داشتم نگرانش میشدم؛ناچار زنگ زدم به کیوان و گفتم خودشو زود برسونه اینقدر گریه کرده بود که اشک چشماش تموم شده بود توی بغلم گرفتمش و با بغض گفتم من:چی میخوای قربونت برم؟چرا داری بی‌تابی میکنی؟میدونم داری مامانتو میخوای اما از کجا بیارم بابا؟ از کجا بیارم؟؟؟ توی بغل هیچکس ساکت نمیشد؛بعد ۳۰ دقیقه کیوان خودشو رسوند اینجا . (کیوان دکتر خانوادگی و دوست صمیمی کیارش) کیوان:چیشده کیارش؟چرا گفتی خودمو زود برسونم؟ من با ناچاری بردمش اتاق ملیکا و با بغض گفتم:آروم نمیشه کیوان؛۲ ساعته بدون وقفه داره گریه میکنه و جیغ میزنه دیگه دارم میترسم کیوان با احتیاط ملیکا رو بغلش کرد و با لحن خندانی شروع کرد با ملیکا صحبت کردن کیوان:چیشده خوشگل خانوم؟چرا خونه رو گذاشتی روی سرت؟ ولی ملیکا بیشتر جیغ کشید؛کیوان تب و دمای بدنشو تست کرد کیوان:اگه اینطوری پیش بره مریض میشه کیارش،بغل هیچکدومتون آروم نمیشه؟ قبل اینکه من جواب بدم مامان با صدای بغضی جوابشو داد مامان:چرا!!!فقط تو بغل اون دختره آروم میشه من:گفتم که نمیخوام دخترم دست اون قاتل بیوفته بس کنید دیگه کیوان:وضعیت ملیکا برات مهمه کیارش؟میدونم سخته این کار برات؛اما باید وضعیت و حال ملیکا رو هم در نظر بگیری اون فقط ۱ سالشه کیارش راست میگفت من اینجوری داشتم بیشتر صدمه میزدم به دخترم عطیه رو صدا زدم و گفتم که دختره رو بیاره بالا ملیکا رو تو بغلم گرفتم و بوی تنش رو پر کردم تو ریه هام بعد چند دقیقه با عطیه وارد اتاق شدن؛چشم ملیکا که بهش خورد از تو بغلم خودشو انداخت تو بغلش هممون از این حرکت دخترم تعجب کردیم؛یه جوری بعد رفتن تو بغل اون دختره آروم شد که انگار بوی مادرشو حس کرده بود یه لحظه هم خشمم گرفت هم حسادت دختر من تو بغل من آروم نمیشد و تو بغل اون قاتل آروم میشد؟!!
"زندگی، ما را در کورانِ حوادث، صیقل می‌دهد؛ تا جایی که زنگارِ ترس‌ها و ناامیدی‌ها از روحمان پاک شود و تنها، گوهرِ نابِ عشق و امید، در دلِ ما باقی بماند" https://eitaa.com/bisaheldel