eitaa logo
♡مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌♡
171 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
506 ویدیو
22 فایل
همانا که دل ها فقط با یاد خدا آرام میگیره . https://eitaa.com/hamenin89 لینک چنل مربوط به ناشناس خود کانال🦋 . https://eitaa.com/delgarmbisahel لینک چنل مربوط به ناشناس رمان مأوا☕️ . کاری داشتین در خدمتیم @Nasim_rh_88 @Negar12345n کپی❌️فور فقطط✅
مشاهده در ایتا
دانلود
(از زبان کیارش) وارد اتاق ملیکا شدم دخترم خواب بود و داشت توی خواب می‌خندید لبخند تلخی زدم؛کنار گوشش آروم گفتم من:اگه خواب مامانتو میبینی بگو دلم خیلی براش تنگ شده؛بگو خیلی بی معرفتی این قول و قرار ما نبود...💔 کنار تخت نشستم و به بدبختی های خودم اشک ریختم؛نورا همه زندگی من بود و اون قاتل اون و از من گرفت با صدای رعد و برق به آسمون خیره شدم آسمون هم مثل من دلش گرفته بود انگار یه لحظه حرص تموم وجودمو گرفت؛نورای من زیر خروار خاک خوابه بعد اون عوضی توی اتاق گرم خوابه؟نه نمیزارم قسم خوردم که زندگی رو براش جهنم کنم و این کار و هم میکنم عصبی رفتم پایین و وارد اتاق شدم؛چون تاریک بود جایی رو نمیدیدم چراغ و که روشن کردم چشمم بهش خورد کنار دیوار توی خودش جمع شده بود و خواب بود نمیزارم یک آب خوش از گلوت پایین بره دستشو گرفتم که مثل جن زده ها از خواب پرید دستشو میکشیدم به سمت حیاط دختره با التماس:من و کجا میبری؟خواهش میکنم نکن وارد حیاط که شدم نگهبان ها اومدن جلو؛دختره رو پرت کردم وسط حیاط که با سر افتاد روی زمین من رو به نگهبان ها:این دختر تا صبح اینجا زیر بارون میمونه تا وقتی که من گفتم فهمیدین؟ نگهبان ها:بله قربان بارون جوری می‌بارید که انگار میخواست چیزی رو از روی زمین پاک کنه دختره با گریه:تروخدا نکن؛اصلا بیا با کمربند من و کتک بزن ولی نزار بمونم اینجا تروخدا یکی از نگهبان ها سگ رو ول کرد به طرفش که جیغی کشید و توی خودش جمع شد بی اعتنا وارد خونه شدم وقتی که نورای من الان جای سرد و تاریک خوابیده اونم حق نداره راحت بخوابه (از زبان دلارام) توی خودم جمع شدم و روی زمین دراز کشیدم مثل موش آب کشیده شده بودم انقدر گریه کرده بودم که اشکی توی چشمام نمونده بود اون نگهبان نامرد هم سگ رو بالای سرم نگه داشته بود انگار که جایی رو داشتم فرار کنم می‌ترسیدند نمیدونم چند ساعت بود که زیر بارون توی خودم جمع شده بودم که با صدای ورود ماشینی توی حیاط چشمامو باز کردم بارون تموم شده بود ولی هوا خیلی سرد بود به سختی خواستم بلند بشم که سرم گیج رفت و داشتم می‌افتادم که یکی گرفت من رو همون پلیسه بود که پاسگاه من و گرفته بود پلیسه:اینجا چیکار میکنی با این وضع؟ خواستم حرف بزنم ولی هر چقدر تلاش کردم صدام در نیومد و دیگه چیزی نفهمیدم
(از زبان امیرعلی) صبح زود قبل رفتن به پاسگاه رفتم خونه کیارش تا ببینم با دختره چیکار میکنه که وقتی با اون وضع دیدمش نمیدونم چرا یه چیزی ته دلم فرو ریخت و خشم تمام وجودمو گرفت بغلش کردم و خواستم برم تو که نگهبان جلومو گرفت و گفت نگهبان:آقای رضایی ما نمیتونیم بزاریم ببرین داخل دختره رو من با حرص:اونوقت چرا؟نمیبینین تو چه وضعیتیه؟ نگهبان:تا خود آقا کیارش دستور نداده نمیتونیم اجازه بدیم بیشتر از این منتظر چرت و پرتاش نشدم و وارد خونه شدم روی مبل خوابوندمش و رفتم توی آشپزخونه تا ببینم طوبی خانم هست یا نه (طوبی خانم سرخدمتکار خونه) داشت توی آشپزخونه غذا حاضر میکرد من:طوبی خانم لطف میکنید به این دختر رسیدگی کنید؟تب داره شدید طوبی خانم خواست حرفی بزنه که کیارش گفت کیارش:تو از کی اینقدر دلسوز قاتل خواهرت شدی؟ برگشتم طرفش داشت شاکی نگاهم میکرد من:اول از همه اون هم انسان کیارش؛مگه نمیخوای انتقام بگیری؟ با این وضع تب پیش بره انتقام هیچ نمیتونی هیچ کاری بکنی چیزی نگفت و از آشپزخونه رفت بیرون؛به دنبالش رفتم بالا سر دختره ایستاده بود؛خیلی دلم میخواست منصرف کنم از این انتقام و دختره رو اعدام کنن و انتقام خواهرم و بگیرم کیارش:حتی چشم یک لحظه دیدنش و ندارم امیرعلی؛نورای من زیر خروار خروار خاک خوابه بعد اون با خیال راحت بخوابه و زندگی کنه؟ اصلا تو وضعیت خواهرزادتو دیدی؟ ملیکا وابسته قاتل مادرش شده و این برای من حکم مرگ و داره میفهمی؟ درکش میکردم راست میگفت؛ملیکا به طرز عجیبی فقط با اون آروم بود دستشو گرفتم و سعی کردم آرومش کنم من:چرا فکر میکنی ما نمیخوایم انتقام نورا رو بگیریم؟ من خودم حاضر نیستم سر به تنش باشه ولی اینجوری نه داداش اون باید عذاب بکشه نه به راحتی بمیره به زور راضی کردم تا کیوان و خبر کردیم و اومد و سرم وصل کرد بهش (از زبان دلارام) با بدن درد و سر درد بدی از خواب بیدار شدم؛اتاق کامل تاریک بود و چیزی رو نمیتونستم ببینم به زور تونستم پاهامو تکون بدم و بلند بشم سرگیجه داشتم و هر لحظه ممکن بود با زمین برخورد کنم از اتاق خارج شدم؛صدای گفت و گو میومد از پایین کنار راه پله که رسیدم دیدم همه نشستن و دارن حرف میزنن تشنه ام بود و میخواستم برم پایین آب بخورم که نزدیک بود با سر از پله ها بیوفتم که یکی از کمر من و گرفت و کشید کنار از ترس چشمامو بسته بودم؛وقتی حس کردم خطری تهدیدم نمیکنه آروم چشمامو باز کردم هیچکس نبود؛پس کی من و نجات داده بود؟ داشتم به ناجی ام فکر میکردم دستم به اتاق کشیده شد و محکم با دیوار برخورد کردم؛آخ بلندی گفتم که صدای اونی که من و کشونده بود تو اتاق بلند شد صدا:چشماتو باز کن و توی چشمام نگاه کن لعنتی چشمامو که باز کردم با دو تا تیله قهوه ای عصبی روبرو شدم این که همون سرگرد توی پاسگاه بود!!!!. امیرعلی:دیگه از این لحظه به بعد تو رو کنار خواهر زاده ام نبینم عوضی مادرشو به کشتن دادی بس نبود؟چی میخواستی از جون خواهر بی گناه من؟ اره حق داری این کارها فقط از یه حروم زاده برمیاد نمیدونم کی دستمو بلند کردم و سیلی خوابوندم توی گوشش اون حق نداشت به من انگ حروم زادگی بزنه با حرص گلومو گرفت و از لای دندونای فشرده اش گفت امیرعلی:تو به چه جراتی دست روی من بلند کردی؟ میخواستم حرف بزنم ولی فشار دستش هر لحظه روی گلوم زیاد میشد و نفس منم تنگ تر دیگه کم کم داشتم به مرگ نزدیک تر میشدم که عقب رفت و با زانو روی زمین افتادم؛انقدر سرفه کردم که حس میکردم تمام محتویات بدنم داره از گلوم خارج میشه دستی به موهاش کشید و چنان سیلی به صورتم زد که صداش توی اتاق اکو شد یه طرف صورتمو حس نمیکردم از درد،مطمعن بودم هم گلوم و هم صورتم کبود میشه امیرعلی:اگه دست من بود اینجا میکشتمت و انتقام نورا رو میگرفتم ازت ولی نه تو باید عذاب بکشی عوضی؛عذاب از اتاق بیرون رفت و در و بهم کوبید؛زانوهامو بغل کردم خدای من گناه من چی بود که این بلا رو سرم آوردی؟
«تنهایی گاهی بهترین محافظ انسان است.» _کافکا_ https://eitaa.com/bisaheldel
«امید، چیزی است که تو را صبح‌ها از تخت بیرون می‌کشد.» _هاروکی موراکامی_ https://eitaa.com/bisaheldel
«عشق یعنی دیدنِ معجزه‌ها در یک آدم معمولی.» _لئو تولستوی_ https://eitaa.com/bisaheldel
«زندگی واقعاً ساده است؛ ما اصرار داریم پیچیده‌اش کنیم.» _کنفوسیوس_ https://eitaa.com/bisaheldel
آدم‌ها وقتی دوستت دارند، صدایت را حتی از میان سکوت هم می‌شنوند.» _فیتزجرالد_ https://eitaa.com/bisaheldel
"ارتباط موسیقی و احساسات: موسیقی می‌تواند به طور مستقیم بر خلق و خو و احساسات تأثیر بگذارد و خاطرات خاصی را زنده کند" https://eitaa.com/bisaheldel
"زیبایی در نگاه توست. وقتی با قلبی پاک و ذهنی باز به دنیا بنگری، خواهی دید که هر گوشه از آن، شگفتی‌ای پنهان دارد." https://eitaa.com/bisaheldel
"مسیر موفقیت، همواره هموار نیست. اما هر چالشی، درسی است که تو را قوی‌تر و آماده‌تر می‌سازد تا به مقصد برسی." https://eitaa.com/bisaheldel
"در شلوغی روزگار، گاهی کافیست بایستی، نفس عمیقی بکشی و به صدای قلب خود گوش دهی. آنجا، جایی است که حقیقت آرام گرفته است." https://eitaa.com/bisaheldel
"گاهی، مسیر زندگی ما را به جاهایی می‌برد که انتظارش را نداریم، اما همین پیچ‌وخم‌ها، ما را به خودِ واقعی‌مان نزدیک‌تر می‌کنند. قدردان هر قدم باش." https://eitaa.com/bisaheldel