#رمان_بی_ساحل
#پارت_آخر
خنده ای کردن و قرار شد یه هفته دیگه مراسم بگیریم
با لبخند رضایت داداش که جلوتر میومد دستی زدم براشون
قرار شد از فردا برن آزمایش و خرید
....یک هفته بعد....
من:کیوان میشه قبل رفتن بریم قبرستون؟
کیوان با تعجب:چرا عزیزم؟
من:میخواستم با نورا یکم حرف بزنم
موافقت کرد و به طرف قبرستون رفتیم
بالای سر هردوشون نشستم
(نورا و کیارش)
دستی روی اسم هردوشون کشیدم
من:نورا خیلی دلم میخواست امروز رو کنار من و داداش باشی
اما حیف که نیستی
اما اینو بدون جات خیلی خالیه
نگران دختر کوچولوت نباش
مثل دختر خودم بزرگش میکنم
به قبر کیارش نگاهی کردم
من:من بخشیدمت کیارش
خوب بخوابید کنار هم
دخترتون پیش من در امانتِ
مثل بچه خودم بهش رسیدگی میکنم و بزرگش میکنم
ولی کاش شما هم بودید امشب با ما....
اشکامو پاک کردمو بلند شدم
کیوان با افتخار نگاهم میکرد
لبخندی زدم و سوار ماشین شدیم
......
با ذوق به لباس و آرایش خودم نگاه کردم
با صدای سارا بهش نگاه کردم
اونم مثل ماه میدرخشید
صاحب سالن:خوشبخت بشین هردوتون
تا حالا اینقدر دو تا عروس خوشگل ندیده بودم
لبخندی زدیم و تشکر کردیم
اعلام کردن که آقای داماد ها اومدن
با استرس رفتیم پایین
واکنش هردوشون دیدنی بود
دهنشون باز مونده بود که این موجب خنده اهالی سالن شد
کیوان دستمو گرفت و کمک کرد توی ماشین بشینم
کیوان در گوشم:خیلی خوشگل شدی عروس خانم
من:شما هم خیلی خوشتیپ شدی آقا داماد
لبخندی زد
من و سارا عقب نشستیم و داداش جلو و کیوان رانندگی میکرد
بعد چند ساعت خستگی عکاسی و آتلیه
راهی باغ شدیم
اینقدر قشنگ شده بود که ذوق کردم
با راهنمایی بابا پشت میز نشستیم و عاقد شروع کرد
با بغض از توی آیینه به کیوان نگاه کردم
این مرد همه زندگی من بود
اگه این مرد نبود من خیلی وقت پیش مُرده بودم
بعد سه بار تکرار بله رو دادیم و رفت
همه دست میزدن و کِل میکشیدن
با خنده ملیکا رو بغل کردم و به کیوان نگاه کردم
من:خیلی دوست داریم کیوان
کیوان:منم دوستون دارم فرشته های زندگیم
(از زبان راوی)
خداروشکر زندگی پر از فراز و نشیب دلارام با خوشبختی و خوشی به نتیجه رسید
خدا به برکت نگهداری ملیکا
بعد یکسال از ازدواجشون یه گل پسر خوشگل بهشون داد
اما دلارام و کیوان با این وجود هرگز بین پسر خودشون و ملیکا فرقی نمیذاشتن
و با عشق هردوشون و بزرگ میکردن
همه ما توی زندگیمون مشکلات داریم
اما مهم اینِ چطوری با اونا کنار میایم و چقدر به خدا اعتماد داریم ...
روزگار به مرادتان🌻🌱
ممنون از بابت وقتی که برای رمان گذاشتین و خوندین و توی این مسیر همراه من شدین
خیلی ازتون تشکر میکنم
دوستون دارم زیاددد🩵
#نویسنده_رمان
۱۴۰۵/۳/۱۵
پایان🪽💙
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#سید حسنین با فاطمه تسنیم
@bisaheldel