•آرزوهایت را بلند بگو؛ جهان گوش میدهد•
https://eitaa.com/bisaheldel
•آرامشی که دنبالش هستی، در خودت ریشه دارد•
https://eitaa.com/bisaheldel
•در پِی زندگی خودمم،نه در پِی زندگی دیگران•😌
https://eitaa.com/bisaheldel
•دانهٔ کوچکی که میکاری، روزی تبدیل به درخت تناوری میشود•
https://eitaa.com/bisaheldel
•اگر میخواهی به جایی برسی، باید از جایی که هستی حرکت کنی•
https://eitaa.com/bisaheldel
"ایمان، جهشی است به سویِ حقیقت؛ حتی زمانی که عقل، آن را درک نمیکند."
_سورن کیرکگور_
https://eitaa.com/bisaheldel
"حقوقِ طبیعیِ انسان، زندگی، آزادی و مالکیت است."
_جان لاک_
https://eitaa.com/bisaheldel
"جهان به اندازهیِ کافی بزرگ است که نیازِ همهیِ انسانها را برآورده کند؛ اما نه به اندازهای که طمعِ یک نفر را سیر کند."
_مهاتما گاندی_
https://eitaa.com/bisaheldel
"عشق، قدرتمندترین نیرویِ جهان است."
_آلبرت انیشتین_
https://eitaa.com/bisaheldel
"من رؤیایی دارم که روزی، تمامِ انسانها، فارغ از رنگِ پوستشان، در کنارِ هم زندگی کنند."
_مارتین لوتر کینگ جونیور_
https://eitaa.com/bisaheldel
دوستان عزیز جواب ناشناس هارو در کانال ناشناس میزارم
https://eitaa.com/delgarmbisahel
اینجا دوستان👆🏻
#رمان_بی_ساحل
#پارت_سیزدهم
(از زبان دلارام)
یک ماه بود که اینجا بودم؛اینقدر کتک خورده بودم از همه و زخم زبون شنیده بودم که دیگه به همه چی بی حس شده بودم
تنها دلخوشی من تو این خونه این فرشته کوچولو شده بود؛به طرز عجیبی بهم وابسته بود و فقط با من آروم بود
منم کنارش احساس آرامش میکردم؛خوابوندمش روی تخت و بلند شدم برم حموم
چشمم به ایینه توی حموم افتاد؛اون دلارام خوشگل یک ماه پیش نبودم
زیر چشمام گود افتاده بود و قشنگ ۵ کیلو لاغر کرده بودم
زندگیم هیچ فرقی با گوه نداشت؛هر روز مجبور بودم بدون دلیل یا با دلیل های چرت و پرت کتک بخورم و زخم زبون بشنوم
توی فکر بودم که صدای در اتاق اومد؛اما عطیه گفته بود که کسی خونه نیست و همه بیرونن؛البته جز خود عطیه که داشت غذا آماده میکرد برای مهمونی شب
داشتم حوله رو تنم میکردم برم ببینم کیه که در حموم با ضرب باز شد و یه مرد هیکلی جلوی در ظاهر شد
جیغی کشیدم و گره حوله رو محکم بستم و با ترس شروع کردم به حرف زدن
من:تو تو کی هستی؟ا...اینجا چ...چیکار میکنی؟
وارد حموم شد و در و بست؛یه جوری التماس میکردم بهش که دل خودم به حال خودم سوخت
انقدر جیغ کشیده بودم که گلوم میسوخت از درد
دستشو که روی صورتم بود گاز گرفتم و خواستم از حموم برم بیرون که از موهام کشید و با برخود سرم به کف حموم دیگه چیزی نفهمیدم
(از زبان کیارش)
بی حوصله و با خستگی وارد خونه شدم؛هیچکس خونه نبود؛پس اون دختر با دخترم تنها مونده توی خونه؟اگه بلایی سر دخترم آورده باشه چی؟
با عجله دویدم بالا و وارد اتاق ملیکا شدم؛آروم روی تختش خواب بود؛نفسشو چک کردم و وقتی فهمیدم همه چی خوبه آروم از اتاق زدم بیرون؛در اتاق اون دختره باز بود
نکنه فرار کرده باشه؟اما اونوقت نگهبان ها خبرم میکردن
وارد اتاق شدم؛نبود؛خواستم نگهبان هارو صدا بزنم که متوجه در باز حموم شدم؛وارد حموم شدم و با چیزی که دیدم خون توی بدنم یخ بست؛کف حموم پر بود از خون و اون دختره غرق خون کف حموم بیهوش بود
با دیدنش تو اون وضعیت نمیدونم چرا انگار یه بندی از دلم پاره شد
به سختی خودمو تکون دادم و وارد حموم شدم و بعد پیچیدنش به حوله روی تخت گذاشتمش؛کی این بلا رو سرش آورده بود؟نکنه خودکشی کرده بود؟
نبضشو چک کردم،خیلی کند میزد،کنار سرش خونریزی شدیدی داشت که معلوم بود با چیزی برخورد داشته
با دستای لرزون و خونی شماره کیوان و گرفتم
بعد چند بوق جواب داد
کیوان:جانم داداش؟
من:کیوان زود خودتو برسون خونه زوددد
اجازه حرف ندادم بهش و قطع کردم؛با عجله لباسی تنش کردم و دوباره نبضشو گرفتم؛از خونریزی سرش کل ملافه تخت خون شده بود