eitaa logo
♡مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌♡
180 دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
524 ویدیو
22 فایل
همانا که دل ها فقط با یاد خدا آرام میگیره . https://eitaa.com/hamenin89 لینک چنل مربوط به ناشناس خود کانال🦋 . https://eitaa.com/delgarmbisahel لینک چنل مربوط به ناشناس رمان مأوا☕️ . کاری داشتین در خدمتیم @Nasim_rh_88 @Negar12345n کپی❌️فور فقطط✅
مشاهده در ایتا
دانلود
"تنها نیکی، دانش است و تنها بدی، جهل." _سقراط_ https://eitaa.com/bisaheldel
"وظیفه‌یِ هر انسان، خدمت به بشریت است." _آلبرت انیشتین_ https://eitaa.com/bisaheldel
(از زبان دلارام) زانوهامو بغل کردم و آروم اشک ریختم؛خدایا این بود عدالتت؟ تموم بدنم درد میکرد؛روحم درد میکرد شک ندارم اون عوضی ها آدمای سعید بودن نمیتونستم سنگینی اَنگ دست درازی شده رو تحمل کنم دیگه نمیتونم اینجوری زندگی کنم نمیتونم انگ کثافتی رو تحمل کنم بلند شدم و لیوان روی میز و شکوندم و نزدیک شاهرگم کردم ولی قبل اینکه کاری بکنم یه درد بدی توی سرم پیچید و دیگه هیچی نفهمیدم (از زبان امیرعلی) دستور دادم از اتاق اثرانگشت بردارن کلافه روی صندلی نشستم؛سرم داشت منفجر میشد از درد خواستم یکم بخوابم که صدای پیامک گوشیم بلند شد خواستم اعتنایی ندم ولی چند بار پشت سر هم صداش بلند شد بی حوصله بازش کردم پیام از یه شماره ناشناس بود که نوشته بود (فکر میکنی خیلی زرنگی سرگرد؟زرنگ اون کسی که هم سر تو کلاه گذاشته هم اون دوست احمقت اون دختری که تو خونه عذابش میدین بی گناهه قتل کار اون نبوده؛به جای جاهل بودن تحقیق کن و بفهم بعدا پشیمون میشی از عذاب دادن اون دختر؛چون اون غریبه نیس در ضمن برات سوپرایز دارم به زودی میرسه دستت) داشتم فکر میکردم شماره از کیه که در زده شد و سرباز اومد تو؛پاکتی روی میز گذاشت و گفت سرباز:قربان این و پست برای شما آورد من:ممنون؛میتونی بری بعد اینکه رفت؛زود پاکت بازش کردم عکس های اون دختره کنار شیخ و پسراش بود توی خونه شیخ؛مکان هاش یه فلش هم بود داخلش؛سریع به لپ تاب وصلش کردم؛دوتا فیلم بود داخلش اولی رو پلی کردم محتوای فیلم👇🏻 (شیخ:این هم دختر من دلارام مرده:به به چه دختر زیبایی دارید شیخ دختره(دلارام):ممنون لطف دارید جناب شیخ:دخترم باهات بیاد،کمک دستت میشه اونجا مرده با لبخند چندشی:حتما شیخ حتما) مگه شیخ نگفت این دختر و نمیشناسم اصلا؟پس این فیلم چی میگه؟ فیلم دومی رو باز کردم؛یه مرد با نقاب روبروی دوربین داشت حرف میزد محتوای فیلم دوم👇🏻 (دیدی فیلم و سرگرد؟دیدی اونروز اون دختر راست میگفت؟این فیلم واقعی میتونی تحقیق کنی اون دختر معصوم یه دستمال بود دست شیخ که وقتی کارش باهاش تموم شد مثل آشغال پرتش بیرون اون دختر بی خانواده نیس سرگرد!!! اون دختر از بچگی اسیر دست های کثیف این مرد شده!!! حافظشو پاک کردن؛بخاطر همون خانواده واقعیش یادش نمیان اون دختر و ول کنین بره؛قاتل واقعی راست راست داره میگرده توی شهر؛بعدا پشیمون میشید) سرم داشت منفجر میشد؛اینا چی بودن؟این کی بود که اینقدر اصرار داشت دلارام معصومه؟ بلند شدم و شماره و فیلم ها رو دادم تا بچه ها تحقیق کنن و بفهمن کی داره با ما بازی میکنه
(از زبان علی،پسر شیخ محمد) روی تخت دراز کشیدم و وارد گالری گوشیم شدم روی عکس دلارام کلیک کردم این زندگی حق دلارام نبود؛اون حقش نبود باید همه حقیقتو می‌فهمیدند باید دلارام خانواده واقعی شو پیدا می‌کرد گوشیم که زنگ خورد زود جواب دادم من:چیشد؟ ...:قربان حل شد خیالم راحت شد و چشمامو بستم تا بخوابم یکم (از زبان کیارش) نمیتونستم روی هیچ کاری تمرکز کنم و همش فیلم اون اتفاق جلوی چشمم بود پوفی کشیدم و سیگاری درآوردم؛تو فکر بودم که در زده شد و امیرعلی اومد تو من:چیزی شده امیرعلی؟ امیرعلی:باید اینارو ببینی ............ با حرص از روی صندلی بلند شدم؛ من:اینارو از کجا اوردی؟ امیرعلی:یکی آورده داده پاسگاه؛دادم بچه ها تحقیق کردن کیارش همه اینا درسته دختره از بچگی تو خونه شیخ بزرگ شده و جالبش اینجاست که شیخ اونو به همه به عنوان دخترش یعنی با اونایی که مشتری هستن معرفی میکنه؛ولی هیچکس اونو نمیشناسه این مشخصه که شیخ به عنوان ابزار ازش استفاده میکرده ولی چرا ؟از دیشب دارم دیوونه میشم کیارش یعنی امکان داره قاتل اون نباشه؟ من با حرص:زندگی اون کثافت هیچ ربطی به من نداره من فقط به یه چیز باور دارم اونم اینکه اون قاتل میفهمی؟قاتل امیرعلی:کیارش... من:دیگه نمیخوام چیزی بشنوم؛میشه بری بیرون؟ (از زبان امیرعلی) نمیدونم چرا ته دلم یه حسی بهم میگفت داریم راه رو اشتباه میریم و اون دختر بی گناهه؟ یعنی چرا شیخ از دختره به عنوان ابزار استفاده کرده؟ سرم داشت میترکید از درد سوار ماشین شدم و به سمت خونه کیارش رفتم؛باید با دلارام حرف میزدم ......... بی حال وارد خونه شدم؛میخواستم برم بالا که طوبی خانم جلومو گرفت و با خنده گفت طوبی(سرخدمتکار خونه):اقا خوش اومدین اگه اومدین آقا کیارش و ببینین خونه نیس شرکته من:ممنون؛میدونم الان پیشش بودم؛بقیه کجان؟ طوبی خانم:رفتن بیرون اقا؛فقط اون دختره خونه است من:باشه؛میشه یه قرص سر درد بدید؛سرم داره میترکه طوبی خانم:الان میارم براتون رفت و بعد چند دقیقه با قرص برگشت؛تشکری کردم و گفتم من:اگه اجازه بدین میخوام با دختره حرف بزنم طوبی خانم:حتما اقا؛منم دمنوش بیارم براتون برای سر درد خوبه من:ممنون رفتم بالا و بعد زدن در وارد اتاق شدم؛توی بالکن ایستاده بود و غرق فکر بود انگار اصلا نه صدای در و شنیده بود نه حضورم و حس کرده بود نزدیکش شدم و جوری که نترسه و با صدای پایین گفتم من:به چی داری فکر میکنی اینقدر عمیق؟ جوری ترسید و جیغ کشید که منم ترسیدم
چند تا بادیگارد همزمان ریختن تو اتاق که گفتم چیزی نیست و رفتن بیرون بهش نگاه کردم؛مثل بید داشت میلرزید و رنگش مثل گچ شده بود نشوندمش روی تخت و آب و نزدیک دهنش بردم من:ببخشید ترسوندمت؛بیا آب بخور یکم جوری دستاش میلرزید که نمیتونست لیوان و بگیره؛یه لحظه از دست خودم عصبی شدم که باعث ترسش شدم خودم آب و بهش دادم؛میخواست حرف بزنه که در باز شد و طوبی خانم با فنجان دمنوش وارد اتاق شد و بعد گذاشتنش رفت بیرون فنجان و به دستش دادم و گفتم من:اینو بخور آروم میشی؛باید باهات حرف بزنم دختره:آرومم؛چی میخواستین بشنوین؟ اینو گفت و یکم ازم دورتر نشست؛تازه متوجه شدم باهاش و نزدیک بهش روی تخت نشستم؛بلند شدم و روی مبل نشستم من:رابطه ات با شیخ چیه؟ با نگاهی سرد و بی روح نگاهم کرد؛یه چیزی ته دلم ریخت؛اگه این دختر بیگناه باشه چی؟ دختره:مگه من هرچی میگم شما باور میکنین؟ من:الان شرایط فرق میکنه؛باید یه چیزایی رو بفهمم یه کم از دمنوش خورد دختره:من از وقتی چشم باز کردم توی خونه شیخ بودم؛رابطش با من جوری سرد بود که شک میکردم اون پدر منِ همونطور سعید؛جوری باهام رفتار میکرد انگار من دشمنش بودم بازم از دمنوش خورد من:کی فهمیدی دختر واقعی شیخ نیستی؟ دختره:اتفاقی وقتی داشت با سعید راجبش حرف میزد شنیدم با گوش های خودم من:به بقیه هم گفتی؟ دختره:نه نتونستم به کسی چیزی بگم دمنوش و تا نصفه خورد و بلند شد بزاره روی میز که لیوان از دستش افتاد و هر دو تا دستاش و روی گلوش گذاشت و افتاد روی زمین با ترس به سمتش رفتم؛به سختی داشت نفس می‌کشید و رنگش به کبودی میزد بغلش کردم و دویدم بیرون؛انگار داشتن یه تیکه از وجودمو ازم جدا میکردن نمیدونم چطوری خودمو رسوندم بیمارستان و روی تخت گذاشتمش و به دیوار تکیه دادم
ما رو به دوستان تون معرفی کنید☺️🥲💫 https://eitaa.com/bisaheldel
سلام ممبرهای گل و گلاب کانال کنج دل امیدوارم حال دلتون خوب و لبتون خندون باشه🧸🤍
"زن نگاهش را به افق دوخت؛ جایی که آسمانِ خاکستریِ غروب، در حالِ بلعیدنِ آخرین شعله‌های نارنجیِ خورشید بود و در آن میان، انعکاسِ تصویری گنگ و محو از خاطراتِ دور، چون روحی سرگردان در آب‌هایِ عمیقِ چشمانش موج می‌زد؛ خاطراتی که تلخیِ خداحافظی را در خود داشت و شیرینیِ دیدار را در لابه‌لایِ غبارِ زمان پنهان کرده بود" https://eitaa.com/bisaheldel
"زن، نامه‌ای را که سال‌ها پیش نوشته بود، پیدا کرد؛ نامه‌ای پر از حرف‌هایِ ناگفته، از عشقی که جسارتِ گفتنش را نداشت؛ و اکنون، پس از سال‌ها، آن حرف‌ها، چون پژواکی از گذشته، در دلش طنین‌انداز شد" https://eitaa.com/bisaheldel
"او به دیواری که روبرویش بود، نگاه کرد؛ دیواری که نمادِ تمامِ موانعِ زندگی‌اش بود؛ موانعی که گویی، هیچ‌گاه پایانی نداشتند؛ اما در دلش، کورسویِ امیدی روشن بود که روزی، راهی برایِ عبور خواهد یافت" https://eitaa.com/bisaheldel
"او به قطره‌یِ اشکی که از گوشه‌یِ چشمش می‌چکید، نگاه کرد؛ قطره‌ای که حاملِ تمامِ حرف‌هایِ ناگفته، تمامِ غم‌هایِ فروخورده، و تمامِ عشق‌هایِ فراموش‌شده بود" https://eitaa.com/bisaheldel