هدایت شده از - حامینشاکرحلو .
6.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
.
یادی از آقای سید جلال معصومی 🥲🌿
.
♡ ㅤ ❍ㅤ ⎙ㅤ ⌲
ᶦᵏᵉ ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ ˢᵃᵛᵉ ˢʰᵃʳ
┏━━━━━💜✨━━━━━━┓
هواداری محفــــــل ستاره ها
https://eitaa.com/sympathy1403
هدایت شده از قــٰافِ بـینهایــ∞ــت
8.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تقلید از استاد شاکرنژاد✨
منبع؟روبیکا
•┈┈••✾❀◍⃟🖤❀✾•
𝒅𝒐𝒏𝒕 𝒄𝒐𝒑𝒚
𝒋𝒂𝒔𝒕 𝑭𝒐𝒓𝒘𝒂𝒓𝒅
𝑴𝒚 𝒄𝒉𝒂𝒏𝒆𝒍 ↷
「➜ @ShakernejadH62|✨🖤
هدایت شده از برنامه تلویزیونی محفل
☀️ هر روز یه فرصت تازه برای برنده شدن!
⏱ از شنبه تا چهارشنبه ساعت ۱۶ از شبکه نهال
🎁 همراه «محفل ستارهها» باش و یکی از برنده های ۵۰ میلیون تومانی در هر روز باش!!
🤳 بجنب تا دیر نشده!!
لینک ورود به مسابقه
@mahfeltv3
#رمان_مأوا
#پارت_اول
بی حوصله بلند شدمو بعد بستن روسری از اتاق زدم بیرون
طبق معمول بابا سر جلسه کاری بود و مامان هم با اون دوست های نابابش سر غیبت و بحث
یه سلام بلندی دادم و خواستم از کنارشون رد بشم که یکی از دوست های مامان من و خطاب قرار داد
خاله آرزو:فرشته جان خوبی؟
بیا یکم پیش ما بشین از حضورت فیض ببریم
من با لبخند زورکی:ممنون خاله جان
ترجیح میدم تنها باشم تا توی غیبت های شما شریک باشم
بدون توجه به اشاره های مامان زدم بیرون
هوا خوب بود و آفتابی
یه نگاهی به دور تا دور حیاط بزرگمون انداختم
الحمدالله غرق نعمت به قول بابام غرق ثروت بودیم
اما دریغ از وجود خداوند توی زندگیمون
روی تاب نشستم و به فکر فرو رفتم
پدرم یکی از بزرگترین تاجرهای فرش اصفهان بود
مادرم صاحب بزرگترین مرکز وقف شهر بود اما اسمش وقف بود و همه چیز بود بجز وقف....
یه برادر بزرگتر از خودم داشتم که توی یکی از شرکت های بابا مشغول بود
ولی من توی این ۲۴ سال زندگیم هیچ علاقه ای به کار بابا نداشتم و سعی میکردم راه خودمو برم
ولی با مخالفت شدید خانوادم روبرو بودم همیشه
من عاشق حجاب و قرآن بودم و توی دوسالی که گذشت موفق شده بودم قرآن و کامل حفظ کنم
اما برخلاف عقاید من؛خانوادم اهمیتی به دین و حجاب نداشتن و همیشه مورد سرزنش بودم
غرق فکر بودم که دست یکی روی شونه ام نشست
ترسیدم و یه متر پریدم هوا
از خنده هاش فهمیدم فرشیدِ(برادرم)
من با حرص:زهرخناق
هر هر هر هر
ترسوندیم
فرشید به زور خنده اشو کنترل کرد و گفت
فرشید:آخی کوشولو ترسید
دوباره خنده اشو سر گرفت
#رمان_مأوا
#پارت_دوم
دمپایی رو درآوردم و یکی زدم توی سرش که با جدیت دستمو گرفت
فرشید:وحشی چیکار میکنی؟
من:خوب کاری کردم
فرشید:اینجا چرا نشستی؟
خوبی؟
دمپایی رو پوشیدم و دوباره نشستم
اونم کنارم نشست
من:چون مامان دوباره با دوست هاش جلسه داره
حوصله حرفاشونو ندارم
فرشید:تو این یکی موافقم
خیلی کسل کننده اند
میخوای بریم شرکت یکم حال و هوات عوض بشه؟
من:نه حوصله شرکت و ندارم
همینجوری خوبم
شونه ای بالا انداخت و بلند شد بره که انگار یه چیزی یادش افتاده باشه برگشت و گفت
فرشید:آهان داشت یادم میرفت
توی اون موسسه ای که قرار بود درس قرآن بدی
من:خب؟
فرشید:قبولت کرده بودن
اما با یه اشاره بابا نظرشون عوض شد
خواستم بگم تلاش بی فایده نکن فرشته
بابا نمیزاره تو کار کنی
حتی گفته توی چند روز آینده حجابتم برمیداره
به قول بابا آبروی ما رو بردی توی خاندان
نزاشت منم حرف بزنم و رفت تو
از حرص گریه ام گرفته بود
خدایا مگه من چی خواستم ازشون؟
غیر اینکه اختیار بدن تا هرجوری دلم میخواد زندگی کنم
من آبروشون و بردم؟
اگه این آبرو بردن باشه نصیب همه بشه
اجازه دادم اشکام بریزن
بلند شدمو شروع کردم به خوندن قرآن