#رمان_مأوا
#پارت_اول
بی حوصله بلند شدمو بعد بستن روسری از اتاق زدم بیرون
طبق معمول بابا سر جلسه کاری بود و مامان هم با اون دوست های نابابش سر غیبت و بحث
یه سلام بلندی دادم و خواستم از کنارشون رد بشم که یکی از دوست های مامان من و خطاب قرار داد
خاله آرزو:فرشته جان خوبی؟
بیا یکم پیش ما بشین از حضورت فیض ببریم
من با لبخند زورکی:ممنون خاله جان
ترجیح میدم تنها باشم تا توی غیبت های شما شریک باشم
بدون توجه به اشاره های مامان زدم بیرون
هوا خوب بود و آفتابی
یه نگاهی به دور تا دور حیاط بزرگمون انداختم
الحمدالله غرق نعمت به قول بابام غرق ثروت بودیم
اما دریغ از وجود خداوند توی زندگیمون
روی تاب نشستم و به فکر فرو رفتم
پدرم یکی از بزرگترین تاجرهای فرش اصفهان بود
مادرم صاحب بزرگترین مرکز وقف شهر بود اما اسمش وقف بود و همه چیز بود بجز وقف....
یه برادر بزرگتر از خودم داشتم که توی یکی از شرکت های بابا مشغول بود
ولی من توی این ۲۴ سال زندگیم هیچ علاقه ای به کار بابا نداشتم و سعی میکردم راه خودمو برم
ولی با مخالفت شدید خانوادم روبرو بودم همیشه
من عاشق حجاب و قرآن بودم و توی دوسالی که گذشت موفق شده بودم قرآن و کامل حفظ کنم
اما برخلاف عقاید من؛خانوادم اهمیتی به دین و حجاب نداشتن و همیشه مورد سرزنش بودم
غرق فکر بودم که دست یکی روی شونه ام نشست
ترسیدم و یه متر پریدم هوا
از خنده هاش فهمیدم فرشیدِ(برادرم)
من با حرص:زهرخناق
هر هر هر هر
ترسوندیم
فرشید به زور خنده اشو کنترل کرد و گفت
فرشید:آخی کوشولو ترسید
دوباره خنده اشو سر گرفت
#رمان_مأوا
#پارت_دوم
دمپایی رو درآوردم و یکی زدم توی سرش که با جدیت دستمو گرفت
فرشید:وحشی چیکار میکنی؟
من:خوب کاری کردم
فرشید:اینجا چرا نشستی؟
خوبی؟
دمپایی رو پوشیدم و دوباره نشستم
اونم کنارم نشست
من:چون مامان دوباره با دوست هاش جلسه داره
حوصله حرفاشونو ندارم
فرشید:تو این یکی موافقم
خیلی کسل کننده اند
میخوای بریم شرکت یکم حال و هوات عوض بشه؟
من:نه حوصله شرکت و ندارم
همینجوری خوبم
شونه ای بالا انداخت و بلند شد بره که انگار یه چیزی یادش افتاده باشه برگشت و گفت
فرشید:آهان داشت یادم میرفت
توی اون موسسه ای که قرار بود درس قرآن بدی
من:خب؟
فرشید:قبولت کرده بودن
اما با یه اشاره بابا نظرشون عوض شد
خواستم بگم تلاش بی فایده نکن فرشته
بابا نمیزاره تو کار کنی
حتی گفته توی چند روز آینده حجابتم برمیداره
به قول بابا آبروی ما رو بردی توی خاندان
نزاشت منم حرف بزنم و رفت تو
از حرص گریه ام گرفته بود
خدایا مگه من چی خواستم ازشون؟
غیر اینکه اختیار بدن تا هرجوری دلم میخواد زندگی کنم
من آبروشون و بردم؟
اگه این آبرو بردن باشه نصیب همه بشه
اجازه دادم اشکام بریزن
بلند شدمو شروع کردم به خوندن قرآن
#رمان_مأوا
#پارت_سوم
قدم میزدم و با گریه قران میخوندم تا بلکه یکم آروم بشم
به لطف بابا هیچ دوستی نداشتم و تقریبا توی خونه زندانی بودم
خدایا مگه من چه گناهی کردم که من و فرستادی توی این خانواده؟
با خودم داشتم حرف میزدم که گوشیم صداش بلند شد
بی حوصله نگاهی به صفحه اش انداختم
شماره ناشناسی بود
من:بله؟
صدا:سلام وقت بخیر خانم شادمهر؟
صدای یه خانم جوان بود
من:بله خودمم بفرمایید
صدا:من رستگار هستم
از موسسه سبحان تماس میگیرم باهاتون
تعجب کل وجودمو گرفت
مگه داداش نگفت بابا حرف زده من و به کار نگیرن؟
من با تعجب:جانم ؟
خانم رستگار:راستش نمیدونم چطوری بگم خدمتتون
ما خیلی از سوابق درخشان شما خوشمون اومد
و تصمیم داشتیم شما رو درکنار خودمون ببینیم اما دستور از بالا اومد متاسفانه
من با غم:بله میدونم
خانم رستگار:اگر مایل باشید من میخواستم ببینمتون
من با تعجب:چرا؟
خانم رستگار:وقتی دیدمتون میگم بهتون
فردا لطفا بیاین کافه....
ساعت ۱۰ صبح منتظرتونم یادتون نره
بدون اینکه اجازه بده چیزی بگم قطع کرد
یعنی چه کاری با من داشت؟
چی میخواست بگه؟
حالم یکم بهتر شده بود
اشکامو پاک کردمو برگشتم تو اتاقم
فکرم به شدت درگیر مکالمه بود
یعنی چه حرفی داشت برای من؟
ادامه دارد....
"محرم،قرار نیست فقط تقویم را عوض کند...
اگر دلت عوض نشود، هنوز به عاشورا نرسیدهای"
@bisaheldel
"قیامت،
شاید از همین سؤال شروع شود:
«چند بار نامِ حسین(ع) را شنیدی...
و چند بار،
زندگیات شبیه حسین(ع) شد؟»"
@bisaheldel
"میگویند انسان،
شبیه چیزی میشود که زیاد به آن نگاه میکند...
خوشا به حال آن دلی
که هر روز،
چشمش به حسین(ع) باشد؛
چنین دلی،
کمکم خودش هم
بوی کربلا میگیرد..."
@bisaheldel
"بعضیها به کربلا رسیدند...
بعضیها کربلا به دلشان رسید"
@bisaheldel
"خوش به حالِ آن اشکی...
که قبل از افتادن، صاحبش را بخشیده باشد"
@bisaheldel