عزیزم حسین. امیرطلاجوران4_5965097064562957418.mp3
زمان:
حجم:
8.8M
حسین جان حسین جان
دوست دارم به قرآن
منم تشنه دیدار تو
یا سیدالعطشان
من به دنیا اومدم که برای تو بمیرم
#مداحی
"میدانی؟
من به شمشیرهای عاشورا فکر نمیکنم
به غلافهایش فکر میکنم...
به شمشیرهایی که میتوانستند کشیده شوند و نشدند
تاریخ را همیشه قاتلان نساختند،
گاهی ترسوها ساختند"
@bisaheldel
"چه کسی گفته است آدمها فقط یک بار به دنیا میآیند؟
بعضیها،
روزی که نام حسین(ع) را میشنوند،
برای اولین بار متولد میشوند"
@bisaheldel
" خدا، هیچوقت نگفت: "به من برسید."
گفت: "به سوی من بیایید."
شاید برای همین است که راهها را متفاوت آفرید
یکی از راهِ قرآن رسید، یکی از راهِ سجده، و یکی هم...
از میانِ یک قطره اشک، در آخرین شبِ روضه"
@bisaheldel
"دلم میخواهد روزی کتابی درباره آدمها نوشته شود؛
نه درباره ثروتمندها،
نه درباره مشهورها...
درباره آنهایی که یک شب،
بیهیچ مقدمهای،
نام حسین(ع) را شنیدند
و دیگر آدمِ سابق نبودند.
به گمانم،
زیباترین داستانهای دنیا،
هنوز نوشته نشدهاند"
@bisaheldel
"شاید راز ماندنِ حسین(ع)،در کربلا نباشد؛
در این باشد که هرکس کمی شبیه او شد،
جهان را زیباتر کرد"
@bisaheldel
"خدا را چه دیدی؟
شاید دلتنگیهایمان،نامههای بیجوابِ
آسمان نباشند؛دعوتنامه باشند"
@bisaheldel
"ما از حسین(ع) جا نماندهایم؛
از «حسینی شدن» جا ماندهایم"
@bisaheldel
"کاش روزی برسد
که وقتی نام حسین(ع) را میشنوم،
اولین چیزی که یادم میآید،خودِ من نباشم"
@bisaheldel
#روایت واقعی و زیبا...❤️🩹
"میگفت:
«من آخرین نفری بودم که فکر میکرد روزی خادم هیئت شوم.»
محرم که میشد، مسیرم را عوض میکردم تا صدای روضه را نشنوم. میگفتم: «این چیزها برای من نیست.»
یک شب، دوستم گفت: فقط بیا شام هیئت را بخور و برو!
رفتم...
نه برای امام حسین(ع)، نه برای روضه؛ فقط برای شام.
آخر مجلس، پیرمردی ظرفها را جمع میکرد. به من گفت: «پسرم! این لیوانها را برای من جمع میکنی؟»
از سر خجالت قبول کردم.
تمام شد. خواستم بروم که گفت: «فردا هم میآیی؟»
گفتم: نه حاجآقا! من اهل اینجا نیستم.
لبخندی زد و گفت:
«ما هم اهل اینجا نبودیم، حسین(ع) اهلش کرد.»
دوازده سال از آن شب میگذرد...
امروز، من همان کسی هستم که قبل از شروع مجلس، لیوانها را جمع میکند تا شاید جوانی که برای شام آمده، برای همیشه بماند"
@bisaheldel