3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تلاوت زیبای استاد حسنین
سوره نصر آیه ۱
#تلاوت
@bisaheldel
3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تلاوت سوره مبارکه توبه آیه ۸۹ توسط استاد شاکرنژاد
#تلاوت
@bisaheldel
12.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تلاوت سوره مبارکه الرحمن توسط استاد شاکرنژاد
آیات ۱ تا ۷
#تلاوت
@bisaheldel
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تلاوت استاد شاکرنژاد
آیه ۲۸ سوره مبارکه نحل
#تلاوت
@bisaheldel
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تلاوت استاد شاکرنژاد
تلاوت آیاتی از قرآن کریم مرتبط با روایت مهمانان
#تلاوت
@bisaheldel
عکس کمتر دیده شده از حاج حامد
کیفیت رفته تجمع😂
#کمتر_دیده_شده
@bisaheldel
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#جدید منتشر شده از ضبط محفل ستاره ها
@bisaheldel
هدایت شده از برنامه تلویزیونی محفل
4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
☀️قسمت ششم
🌻 شنبه ۲۷ تیر
⏰ساعت ۱۶ از شبکه نهال
⏰تکرار؛ ساعت ۲۰
⏰حوالی ۱۷:۲۰ از شبکه سه سیما
@mahfeltv3
♡مَنِـــــــــ اُو♡
#رمان_مأوا #پارت_پانزدهم توی گوشیم زیارت عاشورا رو باز کردم و صداشو بلند کردم آرومم میکرد این دع
#رمان_مأوا
#پارت_شانزدهم
(از زبان آرش)
مشغول مطالعه بودم که در زده شد و یکی از بادیگارد ها در زد و اومد تو
...:اقا اجازه هست؟
من با اخم:هوم میشنوم
...:اقا
فهمیدیم دقیق خونه روبرویی مال کیه
من:بگو
...:اقا
مجتبی کوه پیما؛یکی از مشتری های ماست
چند ساله داره قمار بازی میکنه توی مکان ما
لبخندی پیروزمندانه زدم
من:خوبه تو کارش؟
...:بله اقا
چند سال کسی روی دستش نیومده
و خیلی هم دوست داره شما رو از نزدیک ببینه
چند وقت پیش گفته بود میخواد با ما شراکت کنه
من با لبخند:چه خوب
راجب اون دختر چی؟
...:اقا
دختره همون فرشته شادمهرِ
و دختر برادر زنِ مجتبی است
من:عالیه
فهمیدی چرا اومده اینجا؟
...:انگاری میونش زیاد با خانواده اش خوب نیس
و بخاطر همون؛پدرش از اصفهان فرستادتش اینجا
خنده ای از ته دلم کردم و خوشحال دستی زدم
من:این عالیه
یه دیدار ترتیب بده با این کوه پیما
میخوام ببینم چند مردِ حلاجه
...:بله قربان حتما
#رمان_مأوا
#پارت_هفدهم
خوشحال به پنجره بالکن روبرویی خیره شدم
تو آسمون ها دنبالت میگشتم توی زمین پیدات کردم
من کارم هنوز با تو تازه میخواد شروع بشه
(از زبان فرشته)
نمیدونم چرا حس بدی داشتم
تا شب از اتاقم بیرون نرفتم و استرس اون پیامک کل وجودمو گرفته بود
بیشتر از این؛خبر داداش فرشید ترسمو بیشتر کرده بود
یکم پیش داداش تماس گرفت و گفت که
از پاسگاه با بابا تماس گرفته بودن و سراغ من و میگرفتن
و از اینکه بی خبر اومده بودم تهران شاکی بودن و گفته بودن که امضای من پای خیلی از برگه ها پیدا شده که باید میرفتم و باهاشون حرف میزدم
این خیلی برای من بد شده بود
با صدای بلند عمو مجتبی از پایین لباسامو مرتب کردمو رفتم پایین
سلامی دادم که با سردی جوابمو داد
دلم گرفت از این همه بی توجهی نسبت به خودم
عمو مجتبی:زهرا شب آماده باش میریم خونه همسایمون
همونی که میگفتم خیلی مشتاق دیدنشم
عمه با لبخند:خیلی عالی
فرشته تو میتونی بمونی خونه تنها؟
زودتر از من عمو مجتبی جواب داد
عمو مجتبی:اونم بیاد
حوصله اش سر نمیره تو خونه
با خوشحالی لبخندی زدم
منم بدم نمیومد که برم
حوصله ام سر رفته بود و دلم تغییر و تحول میخواست