"صبور باش، کز این غصه ها نترسی
وز این جهان پر از درد، عاقبت نرنجی"
https://eitaa.com/bisaheldel
"حقیقت تلخ است، اما
شیرین تر از هر دروغ"
https://eitaa.com/bisaheldel
#رمان_بی_ساحل
#پارت_سی_ششم
زانوهام طاقت وزنمو نداشتن؛نتونستم تحمل کنم و روی زانوهام افتادم
هیچکدوم از حرکت هام دست خودم نبود؛این حقیقت بدجور سنگین بود
نمیتونستم باور کنم؛بدنم مثل بید میلرزید
بهش نگاه کردم؛اشکهام باعث میشدن تار ببینم چهره اشو
یعنی الان اون برادر من بود؟
با نگرانی دستمو گرفت و گفت:خوبی؟چیشدی یهو؟
دلم میخواست بغلش کنم و بهش بگم من همون دختر کوچولویی هستم که داشتی راجبش حرف میزدی
ولی یه لحظه ازش بدم اومد
دستمو از توی دستش کشیدم بیرون؛اگه دنبالم میگشتن و من و پیدا میکردن الان من توی این وضعیت نبودم
به سختی بلند شدم؛با تعجب داشت به حرکاتم نگاه میکرد
اشکهام و پاک کردم
امیرعلی:چیشدی؟با توام؛کَری؟
فقط تونستم یه کلمه بگم میخوام تنها باشم؛وارد اتاقی که گذاشته بودنم شدم و پشت در نشستم
چشمامو بستم و وارد خاطراتم شدم
گذشته:
[ناراحت وارد اتاق شدم و زدم زیر گریه؛چرا بابا داشت با من این کارو میکرد؟
مگه من دخترش نبودم؟چطور یه پدر میتونست دخترشو به خطر بندازه؟!
در باز شد و داداش علی اومد تو اتاق؛خودمو تو آغوشش انداختم
داداش علی:هیس؛آروم باش خوشگلم،چیزی نیس
من با گریه:داداش بابا چطور میتونه از من بخواد من یه آدم بکشم؟
منی که تا حالا خودم و از این کثافت کاری های بابا و سعید دور نگه داشتم؟
چطور یه پدر میتونه دختر خودشو توی خطر بندازه؟با دختر خودش همچین کاری بکنه؟
داداش علی:بشین باید برات یه چیزی و بگم؛دیگه وقتش رسیده بفهمی اینو
من با تعجب:چی؟
داداش:میدونم اینایی که قراره بشنوی خیلی برات سخته و قابل باور نیست اما حقیقتِ ...
مردد بود توی گفتن؛استرس گرفته بودم
داداش:تو دختر واقعی شیخ نیستی دلارام
من با خنده:چی؟درسته مجبورم میکنه به کارهایی که دوست ندارم ولی دیگه دلیل نمیشه که بگم اون پدرم نیست
داداش با جدیت:میدونم باورش برات سخته؛من تا حالا بهت دروغ گفتم؟
تو دختر واقعیش نیستی؛اصلا بابا و سعید تو رو بخاطر این روز آوردن توی این خونه و بزرگت کردن
داشتم دیوونه میشدم؛این امکان نداشت؛من دختر بابام نبودم؟
هضم این حقیقت برام خیلی سخت بود]
.........
#رمان_بی_ساحل
#پارت_سی_هفتم
بعد اونروز دنیای من روی سرم آوار شد و من موندم زیرش
با کمک علی آزمایش دادم و فهمیدم دختر شیخ نیستم
رفتارهاشون با من از اول هم یه جوری بود
من میدونستم برم توی اون خونه دیگه برگشتی نیس و زندگیم نابود میشه
میدونستم شیخ و سعید من و بی رحمانه وارد بازی مسخره خودشون کرده بودن
خیلی تلاش کردم خانواده واقعی خودمو پیدا کنم اما نشد
انگار اصلا من خانواده ای نداشتم
هضم حقیقت اون زمان برام سخت بود ولی نه به اندازه این یکی!!!
من داشتم قاتل خواهر خودم میشدم؟
نه خدای من این امکان نداره
به سختی بلند شدم که سرم گیج رفت و افتادم زمین
دلم به حال خودم سوخت
اگه اینجا به تنهایی میمردم هم کسی نمیگفت چرا مُرد؟!
دوباره بلند شدم و به سختی و آروم آروم روانه پایین شدم از پله ها
صدای صحبت چند نفر از پایین میومد
میخواستم بهش بگم من نمیتونم بمونم اینجا و خواهش کنم زنگ بزنه به علی تا برم
فضای خونه برام خفه بود
رسیدم به آشپزخونه؛کیارش و کیوان و امیرعلی نشسته بودن داشتن حرف میزدن؛من و که دیدن ساکت شدن
حالم خوب نبود و هر لحظه ممکن بود بیوفتم زمین
وارد آشپزخونه شدم؛خواستم چیزی بگم که سرم بدجور گیج رفت و دستمو گرفتم به میز ناهارخوری تا نیافتم که یه چیزی از روی اون افتاد و با صدای بدی شکست
هول و لرزان گفتم:بب....ببخشید من...
امیرعلی نزاشت حرفمو تموم کنم و از شونه هام گرفت و محکم کوبید به دیوار
حس کردم تموم استخوان های کمرم شکست
امیرعلی از لای دندون های قفل شده اش غرید:چیکار کردی هرزه؟
به چه جراتی لیوانی که نورا برام گرفته بود رو شکستی؟
اون لیوان ارزشش از توعه کثافت بیشتر بود
قلبم هزار تیکه شد،کیارش مثل فیلم سینمایی یه گوشه داشت تماشا میکرد و کیوان سعی داشت من و از دستش نجات بده
#رمان_بی_ساحل
#پارت_سی_هشتم
کیوان:امیر داداش آروم باش؛اون تازه مرخص شده
حالش خوب نیس نکن
امیرعلی با اخم و حرص:به جهنممممممم
این هرزه از روزی که پاشو گذاشته توی زندگیمون زندگی هممون شده شبیه اون لیوان
با صدای لرزون و بغض دارم گفتم:ببخشید من نمیخواستم بشکنمش
ولی کاش لال میشدم و چیزی نمیگفتم؛چنان سیلی خوابوند توی گوشم که چند لحظه گوشم سوت کشید
امیرعلی:بس کن دیگه
بس کن هرزه بس کن
الحق که حقته یتیم باشی و کسی و نداشته باشی
برای پدر و مادرت خوشحالم که توی زندگیشون نیستی چون مایه نحسی و نکبتی همه هستی تو
با هر کلمه از حرفاش روحم تیکه پاره میشد
سُر خوردم و افتادم زمین؛من دردمو به کی بگم خدا؟
به کی بگم من دارم توسط خانواده خودم عذاب میکشم؟
کیوان کشیدش کنار و با حرص غرید
کیوان:بس کن امیر؛مگه تو نبودی به کیارش میگفتی بیرحم؛بهش میگفتی اون بیگناهه و نباید دیگه زجر بکشه هان؟
خودت الان داری چیکار میکنی؟
امیرعلی:غلط کردم میفهمی غلط کردم؛چند روز دیگه تولد نوراست و من ندارمش
همش تقصیر این کثافته
با لگدش به پلوی چپم مردم و زنده شدم؛نفسم برید
خدا من چرا نمیمیرم؟
چرا راحت نمیشم؟
چرا اینقدر رفتار همشون ضد و نقیض بود.!!
فکر کردم آروم شده؛ولی وقتی به طرفم اومد و از موهام گرفت و روی زمین کشید فهمیدم نه حالا حالا کار داریم
حس میکردم سرم داره منفجر میشه
کشید و کشید و انداخت کنار لیوان شکسته توی آشپزخونه
درد امونمو بریده بود؛زخمم خونریزی کرده بود و خونه کثیف شده بود
کیوان با نگرانی به سمتم اومد و گفت:زخمت خونریزی کرده
پاشو پاشو باید ببینم زخمتو
امیرعلی:باید اون لیوان و به روز اولش برگردونه بعد
کیوان:دیوونه شدی امیر؟لیوان شکسته چطور به روز اول برمیگرده؟
امیرعلی با طعنه و پوزخند:اره برنمیگرده؛پس فردا گم میشی میری خونه بابای کثافتت...آهان یادم نبود تو خانواده ای نداری!!
هر مدرکی که بتونم اون سعید آشغال و شیخ و بندازم زندان برام میاری؛شاید اینطوری یکم از گناهت کم بشه هرزه..
تو هم کم برای این آشغال دل بسوزون کیوان
کیوان:دل نمیسوزونم امیر؛من دکترم و وظیفه ام اینِ
نگران نباش دلم نمیسوزه
کیوان خواست بلندم کنه که آخی گفتم و زدم زیر گریه
از درد داشتم میمردم
کیوان بغلم کرد و برد توی اتاق؛اروم روی تخت خوابوندم
کل لباسم خونی شده بود؛پرستاری که وقتی اومدم اینجا بود کمکم کرد تا لباسمو بزنم بالا تا کیوان زخممو ببینه
کیوان با ناراحتی:چرا اومدی پایین؟هرچی میخواستی به پرستارت میگفتی
من با درد:می...میخواستم بگم به علی زنگ بزنه بیاد ببرتم
کیوان:بخیه هات ترکیده؛باید بخیه بزنم؛بی حسی میزنم اما ممکنه بازم متوجه بشی؛میتونی تحمل کنی؟
من با بغض:مگه دست خودمه که تحمل نکنم؟
یه جوری گفتم که دل خودم برای خودم سوخت چه برسه به اون...
"یار اگر یاری ات نکرد؛بی یار عادت میکنی
گُل اگر قسمت نشد؛با خار عادت میکنی:( "
https://eitaa.com/bisaheldel
"دنیا اگه جای قشنگی بود
دیدنِ حضرت علی اصغر تو لباس دامادی
به دلِ حضرت رباب نمیموند!! "
https://eitaa.com/bisaheldel
"در سکوت شب، وقتی ستارگان به خواب میروند، نجواهای عاشقانهام را به سوی تو میفرستم؛ باشد که به گوش جانت برسد"
https://eitaa.com/bisaheldel
"تو آن شعر نابی هستی که در دفتر دلتنگیهایم نوشتهام و هر مصرعش، بیانگر شوریدگی من برای توست"
https://eitaa.com/bisaheldel
"هر که از ریشه خراب است، به تعمیر نرسد"
https://eitaa.com/bisaheldel
"بذرِ هر آنچه میخواهی
در زندگیات ببینی،
همین امروز
در دلت بکار"
https://eitaa.com/bisaheldel