"حرفهایت مثلِ دانههایِ تسبیحِ عتیقهای هستند که سالها در صندوقچهیِ خاطراتم مانده بودند و حالا، عطرِ گذشته را در هوایِ نفسم میپراکنند"
https://eitaa.com/bisaheldel
" تو را در خیابانهایِ فراموشی گم کردم، اما قلبم راهِ خانهی تو را بلد بود. حالا هر شب، ماهِ کوچکی در جیبِ شبهایم داری"
https://eitaa.com/bisaheldel
"آدمها را با قلبشان قضاوت کن
نه با رفتوآمدشان"
https://eitaa.com/bisaheldel
"آرامش یعنی
نگاهت به زندگی از عشق پر باشد
نه از ترس"
https://eitaa.com/bisaheldel
"بعضی آدمها
مثلِ ترانههایِ قدیمی هستند
هر بار که شنیده میشوند
خاطرهای ناب را زنده میکنند
تو، ماندگارترین ترانهیِ زندگی منی"
https://eitaa.com/bisaheldel
"بیشعورها هرگز اشتباه نمیکنند، چون هرگز اشتباهات خود را نمیپذیرند. آنها همیشه حق به جانب هستند و دیگران را مقصر مشکلاتشان میدانند"
_کتاب بیشعوری_
https://eitaa.com/bisaheldel
"بسیاری از کسانی که زنده هستند،میمیرند
و بسیاری از کسانی که میمیرند، زندگی میکنند"
_ارباب حلقه ها_
https://eitaa.com/bisaheldel
" تنها زمانی که قایق را از بندرگاه بیرون میفرستی، تازه میفهمی که چقدر بزرگ است
و چقدر راه در پیش داری "
https://eitaa.com/bisaheldel
"سالها گذشت و او هنوز همان لبخندِ آشنا را بر لبانش داشت، لبخندی که در پسِ آن، هزاران هزار حرفِ ناگفته، هزاران قصه از عشق و شکست، هزاران زخمِ پنهان، نهفته بود؛ لبخندی که چون نقابی هنرمندانه، چهرهیِ واقعیِ دلِ شکستهاش را از چشمِ دنیا پنهان میکرد، تا مبادا کسی رنجِ او را ببیند"
https://eitaa.com/bisaheldel
"آخر شب فهمیدم
تمام قصههای زندگیام را
با خودم حمل کردهام…
و هنوز ادامه دارد"
https://eitaa.com/bisaheldel
"آدمها به اندازهی فهمشان
وارد زندگیات میشوند"
https://eitaa.com/bisaheldel
#رمان_بی_ساحل
#پارت_پنجاه_یکم
داشتم از پله ها پایین میرفتم که با سامان روبرو شدم
اخمامو درهم کشیدم
سامان:دلت خیلی براش میسوزه؛دوستش داری؟
من با لحن سرد:نه؛فقط خواستم ببینم دستش چیشده همین!
سامان با خنده:ولی من اینجوری فکر نمیکنم؛دیدم چطوری عصبی و نگرانش شدی وقتی اذیت شدنشو دیدی
نزدیک تر شد و کنار گوشم گفت
سامان:اگه چشمت گرفته میتونم یه مدت بدم بهت تا کارت تموم بشه ها
یه لحظه دلم خواست با مشت بکوبم توی دهنش ولی بعد با یادآوری گیری که پیشش داریم سکوت و ترجیح دادم و بحث عوض کردم
من:من برم پایین؛کیارش تنها مونده
با حرص رفتم و کنار کیارش نشستم؛یه کیف مشکی کوچیکی کنارش بود
کیارش:کجایی یه ساعته رفتی؟
من:کار داشتم؛اوردن؟
کیارش:اره؛ببینم عصبی تو چیشده؟
حرف سامان و به اونم گفتم؛اونم مثل من عصبی شد اما خونسرد گفت:راست میگه امیر،بعضی موقع ها از رفتارهات منم همچین فکرهایی میکنم
من با لحن عصبی:کیارش،تو دیگه نه برادر من؛تو من و نمیشناسی؟من بیام عاشق دختر هرزه ای مثل اون بشم که چی؟
الکی فکرتو سمی نکن؛پاشو بریم که سر درد گرفتم
کیارش:باشه هرچی شما امر کنید
بلند شدیم و بعد تشکر و خداحافظی از سامان از عمارت زدیم بیرون؛حالم از خودم بهم میخورد؛کیارش و سامان چه فکرهایی درمورد من کرده بودن
من چطوری میتونستم عاشق کسی مثل اون بشم؟
کسی که بیرحمانه با کمک برادرش خواهرمو کشت
کسی که از وقتی قدم نحسشو گذاشت توی زندگیمون هیچی سرجاش نیست
پوفی کشیدم؛فکر زخم پاش و دستش از ذهنم بیرون نمیرفت
خدای من نکنه واقعا؟؟؟!!!