"بسیاری از کسانی که زنده هستند،میمیرند
و بسیاری از کسانی که میمیرند، زندگی میکنند"
_ارباب حلقه ها_
https://eitaa.com/bisaheldel
" تنها زمانی که قایق را از بندرگاه بیرون میفرستی، تازه میفهمی که چقدر بزرگ است
و چقدر راه در پیش داری "
https://eitaa.com/bisaheldel
"سالها گذشت و او هنوز همان لبخندِ آشنا را بر لبانش داشت، لبخندی که در پسِ آن، هزاران هزار حرفِ ناگفته، هزاران قصه از عشق و شکست، هزاران زخمِ پنهان، نهفته بود؛ لبخندی که چون نقابی هنرمندانه، چهرهیِ واقعیِ دلِ شکستهاش را از چشمِ دنیا پنهان میکرد، تا مبادا کسی رنجِ او را ببیند"
https://eitaa.com/bisaheldel
"آخر شب فهمیدم
تمام قصههای زندگیام را
با خودم حمل کردهام…
و هنوز ادامه دارد"
https://eitaa.com/bisaheldel
"آدمها به اندازهی فهمشان
وارد زندگیات میشوند"
https://eitaa.com/bisaheldel
#رمان_بی_ساحل
#پارت_پنجاه_یکم
داشتم از پله ها پایین میرفتم که با سامان روبرو شدم
اخمامو درهم کشیدم
سامان:دلت خیلی براش میسوزه؛دوستش داری؟
من با لحن سرد:نه؛فقط خواستم ببینم دستش چیشده همین!
سامان با خنده:ولی من اینجوری فکر نمیکنم؛دیدم چطوری عصبی و نگرانش شدی وقتی اذیت شدنشو دیدی
نزدیک تر شد و کنار گوشم گفت
سامان:اگه چشمت گرفته میتونم یه مدت بدم بهت تا کارت تموم بشه ها
یه لحظه دلم خواست با مشت بکوبم توی دهنش ولی بعد با یادآوری گیری که پیشش داریم سکوت و ترجیح دادم و بحث عوض کردم
من:من برم پایین؛کیارش تنها مونده
با حرص رفتم و کنار کیارش نشستم؛یه کیف مشکی کوچیکی کنارش بود
کیارش:کجایی یه ساعته رفتی؟
من:کار داشتم؛اوردن؟
کیارش:اره؛ببینم عصبی تو چیشده؟
حرف سامان و به اونم گفتم؛اونم مثل من عصبی شد اما خونسرد گفت:راست میگه امیر،بعضی موقع ها از رفتارهات منم همچین فکرهایی میکنم
من با لحن عصبی:کیارش،تو دیگه نه برادر من؛تو من و نمیشناسی؟من بیام عاشق دختر هرزه ای مثل اون بشم که چی؟
الکی فکرتو سمی نکن؛پاشو بریم که سر درد گرفتم
کیارش:باشه هرچی شما امر کنید
بلند شدیم و بعد تشکر و خداحافظی از سامان از عمارت زدیم بیرون؛حالم از خودم بهم میخورد؛کیارش و سامان چه فکرهایی درمورد من کرده بودن
من چطوری میتونستم عاشق کسی مثل اون بشم؟
کسی که بیرحمانه با کمک برادرش خواهرمو کشت
کسی که از وقتی قدم نحسشو گذاشت توی زندگیمون هیچی سرجاش نیست
پوفی کشیدم؛فکر زخم پاش و دستش از ذهنم بیرون نمیرفت
خدای من نکنه واقعا؟؟؟!!!
#رمان_بی_ساحل
#پارت_پنجاه_دوم
از زبان دلارام)
از شدت خستگی روی صندلی نشستم؛از صبح هیچی نخورده بودم بجز اون شکلاتی که امیرعلی بهم داده بود
یاد اون محبت های ریز و نگرانی هاش افتادم؛لبخند تلخی زدم
کاش اینجوری نمیشد؛کاش میتونستم بهش بگم من همون نیلای کوچولو هستم خواهرت
اونم برادرانه کنارم میایستاد و حمایتم میکرد
اما حیف که جز دشمنی چیز دیگه ای بین ما نبود
دلم برای ملیکا تنگ شده بود؛برای بوی تنش؛اون چشمهای درشتش
توی فکر بودم که با صدای سامان کنار گوشم مثل برق زده ها از جام پریدم
سامان:خوب لاس میزنی با امیرعلی نگو حواسم نیست
عصبی بلند شدم و سیلی توی گوشش خوابوندم؛خیلی عصبی بودم و بدنم داشت از حرص میلرزید
اون داشت به رابطه پاک خواهری من به امیرعلی تهمت میزد
سامان عصبی غرید:چیکار کردی؟
از موهام گرفت و سرمو کوبید توی دیوار!!
مایع گرمی از پیشونیم روی صورتم جاری شد؛از شدت درد گیج شده بودم و نمیتونستم تشخیص بدم داره چی میگه
فقط فهمیدم که دستور داد من و ببرن انباری و از بالا آویزون کنن
.......
#رمان_بی_ساحل
#پارت_پنجاه_سوم
با حس آب یخ روی صورتم بیدار شدم؛یکم گذشت تا به خودم اومدم
سامان با اخم وحشتناکی روبروم ایستاده بود و آدم هاش هم دور و برش
تازه فهمیدم کجام و توی چه وضعیتی هستم
ایستاده دست و پاهامو و به میله های گوشه انباری بسته بودن
سرگیجه داشتم و حالت تهوع امون نمیداد
سامان:به چه جراتی دست روی من بلند کردی هان؟
من با صدای ضعیفی:حقته؛حق نداری به من تهمت هرزگی بزنی
با فرود اومدن یه چیز سفتی روی کمرم جیغ بلندی کشیدم؛دردش از درد سرم هم بیشتر بود
سامان:که من حقمه اره؟یه حقی بهت نشون بدم اون سرش ناپیدا
با فرود اومدن شلاق پی در پی به کمرم دیگه هیچی نفهمیدم
(از زبان کیارش)
نمیدونم چرا از این نگرانی های امیر برای اون دختر خوشم نمیاومد
اعصابم خرد بود؛ملیکا هم بیتابی هاش شدت گرفته بود و شب و روز و ازمون گرفته بود
وارد اتاقش شدم؛روی تختش داشت با خودش حرف میزد و نق نق میکرد
بغلش کردم و بوی تنشو با تمام وجود بوییدم
با چشمهای درشتش معصوم نگاهم میکرد
من:قربون اون چشمهای معصومت برم قشنگ بابا
نقی زد و شروع کرد به گریه؛هر کاری کردم گریه اش بند نمیومد
کلافه روی تختش گذاشتمش؛چطوری آرومت کنم ؟
چشمم به گوشه اتاق افتاد؛یه چیزی توجهم و به خودش جلب کرد
نزدیک رفتم و خم شدم؛شومیز دلارام بود
این اینجا چیکار میکرد؟
مگه من دستور نداده بودم همه چی که مربوط به اون میشه رو بندازن بیرون
خدمتکار و صدا زدم؛با عجله و ترس جلوی در نمایان شد
خدمتکار:بله اقا؟
من:این چیه هان؟مگه نگفته هرچی مربوط به اون هرزه میشه نباید توی خونه بمونه هان؟
خدمتکار:ببخشید اقا،میخواستم بندازم؛ولی ملیکا فقط با اون میخوابه و آروم میشه؛بخاطر همون نتونستم بیرون بندازم
من:گم شو بیرون
رفت و در و بست؛لباس و یه گوشه انداختم و بغلش کردم؛دختر من نیازی به اون نداره برای آروم شدن
یک ساعت تمام هرکاری کردم نخوابید؛روی تختش خوابوندمش؛چشمم به لباس افتاد؛ناچار برش داشتم و کنار سرش گذاشتم به ۵ دقیقه نکشید که آروم خوابید
اشکهام با سرعت روی گونه هام سرازیر شدن
چرا باید دختر من با قاتل مامانش آروم بشه خدا؟چرا؟
♡مَنِـــــــــ اُو♡
#رمان_بی_ساحل #پارت_پنجاه_سوم با حس آب یخ روی صورتم بیدار شدم؛یکم گذشت تا به خودم اومدم سامان با
ببخشید پارت ها تکراری بود اصلاح کردم دوباره گذاشتم
"خودت را در آغوش بگیر،
هیچکس دقیقتر از تو نمیداند چه کشیدهای"
https://eitaa.com/bisaheldel
"به آدمها فرصت بده،
اما نه آنقدر که فراموش کنی خودت کی هستی"
https://eitaa.com/bisaheldel
"گاهی لازم است
پشت بعضی درها را برای همیشه ببندی"
https://eitaa.com/bisaheldel