هدایت شده از I hate Sundays
همیشه میگویند سیاهچاله ها همه چیز حتی نور را میبلعند. اما این یعنی داخل سیاهچاله هم تاریک است؟ تو داوطلبی بودی که میخواست به درون سیاهچاله سفر کند. نمیدانی چه شد که خواستی بروی. شاید از زمین خسته شده بودی اما هنوز آماده ی رفتن به آن دنیا هم نبودی. تو را با دستگاه های پیشرفته به نزدیک سیاهچاله فرستادند. کمی ترسیدی. اما نه، باید ادامه میدادی. حداقل برای پیشرفت علم. ناگهان بلعیده شدی. چشمانت را بسته بودی. کمی گذشت و بازشان کردی. دنیای درون سیاهچاله اصلا سیاه نبود. موجودات زیادی در آن جا مهمانی به پا کرده بودند. شاید برای آمدن تو بود. اولین انسان. تو خوشحال بودی. همه از تو سوال های مختلفی میپرسیدند. یکی پرسید" اینجا از بیرون چه شکلی است؟" تو کمی فکر کردی. اینجا زیادی شاد بود که به آنها بگویی از بیرون تاریکی مطلق است. پس این شد رازی که تو تا زمان خداحافظی پنهانش کردی. البته اگر در سیاهچاله، زمان مفهومی داشته باشد.
تقدیم به سیاهچاله
از طرف Nevella
هدایت شده از زیرزمین
یک پیانوی قدیمی و خاک خورده از آنها که تمام کلاویههاش هنوزه هنوزه کار میکند. بر روی گوشهای کوک چندین و چند تن خاک ریخته شده و سیاهی پیانو با خاک و غبار خاکستری رنگ شدهاند. بر روی سطح پیانو متنی خوانا اما کوچک نوشته شده:
" برای منِ آینده، لطفا محبتت را افزون ساز زیرا هرچقدر هم که دانا باشی و تمام رازهای بشر را بدانی، بدون محبت به خویش هیچ هستی. "
برای: سیاهچاله