چطور میتوانست بگوید «دوستت دارم»…
وقتی چنین آسوده به تماشای رنج من نشسته بود.
«فکر نکنید که خودکشی من یک تصمیم ناگهانی بود.
من تمام درها را زدم. هیچکس باز نکرد.»
هیچ چیز ترسناکتر از زنی نیست که دیگر تو را نمیبیند، حتی وقتی روبهرویش ایستادهای.
اگر انسان بتواند در برابر «دوستداشتـهنشدن» تاب بیاورد،
احتمالاً دیگر هیچچیز نمیتواند او را از پا درآورد.
هیچ تراپی ای اندازه ی چرت و پرت گفتن با دوستای صمیمی اثر نداره.
سرانجام من آرام خواهم گرفت، اما تو دیگر هیچگاه اینچنین دوست داشته نخواهی شد…