هدایت شده از
Milad Rabin-Arvines1_18275692483.mp3
زمان:
حجم:
4.7M
پشت پنجره، کنج ِدنج و پناهگاه این روزهایش بود. آنجا غرق میشد در آسمانی که گاه از پاکی می درخشید و روزهایی از آلودگی فریاد میزد. عادتش بود، از آدمها در اوج تنهایی خود گریختن و پناه بردن به آنجا. آنجا تنها جایی بود که تفاوت حالش نسبت به بودن با انسانهای را و زندگی کردن با خودش، میتوانست حس کند. آنجا زندگی بود، نور بود و روشنایی و میتوانست با آسمان ُخورشید ُستارههای پنهان و تنهاییاش، خلوت کند و تلاش کند برای ادامه زندگی.
برای یافتن ِکنج دنجات، نوری که بر زندگیات میتابد،
تقدیم به دیدههایت.
https://eitaa.com/blakka 🌛.
"ترسیدن" و "فرار کردن" برام یه چیز تکراری شده ، ولی هیچوقت بهش عادت نمیکنم
اینکه همش از خودم و افکارم و کارهام بترسم و فرار کنم و حتی از دیدن خودم وحشت داشته باشم
یه چرخه ی بی نهایت که از ترس شروع میشه و تهش میشه خستگی زیاد از فرار کردن