"ترسیدن" و "فرار کردن" برام یه چیز تکراری شده ، ولی هیچوقت بهش عادت نمیکنم
اینکه همش از خودم و افکارم و کارهام بترسم و فرار کنم و حتی از دیدن خودم وحشت داشته باشم
یه چرخه ی بی نهایت که از ترس شروع میشه و تهش میشه خستگی زیاد از فرار کردن
هنوز هم انسان های مهربانی وجود دارند.
همان هایی که تا اخرین لحظه به همه لطف میکنند و جز غم چیزی نصیبشان نمیشود.
همان هایی که تمام جنگ و درگیری خود را در سکوت حل میکنند اما برای نجات تو سر تمام دنیا داد میزنند.
همان هایی که کسی گریه هایشان را ندیده اما شانه هایشان همیشه تکیه گاهی برای همه بوده.
همان هایی که هیچگاه از کسی کمک نمیخواهند اما متوجه نیاز تو قبل از اینکه به زبان بیاوری میشوند.
همان هایی که زودتر از همه فراموش میشوند اما تورا هیچگاه فراموش نمیکنند.
همان هایی که تنها موقع نیاز یادشان میکنیم اما انها تمام مدت از دور حواسشان به ما بوده.
همان کوه هایی که با خود فکر میکنیم هیچگاه نمیشکنند و تا همیشه هستند.
اری ، انها هیچوقت قرار نیست در جواب کمک کسی نه بگویند ، اما در هر حال انها هم نیاز به کمک دارند.
انها هم میشکنند.
انها هم گریه میکنند.
انها هم غم دارند.
انها هم تگیه گاه نیاز دارند.
فراموششان نکنیم ؛ حتی اگر جبران نکردیم ، لاقل یادمان باشد که انها هم انسانند و حس دارند.
کاش بتوانم مهربان باشم...
هدایت شده از یالانچی،
تو منتظر یه زندگی معمولی و راحت و آرومی که همه چی به روال خودش بگذره
من کلی تلاش میکنم تا یه زندگی پر هیجان و خیلی سخت داشته باشم و دهنم صاف شه تا بتونم بگذرونمش
ما باهم فرق داریم.
~•MOON[]ماه•~
~
تو زیادی رفتی تو جونم
صداهای تو سرم هم از تو حرف میزنن
البته خیلی وقته از لبخندت نمیگن
اشتباه نکن
ربطی به کمرنگ شدنت تو ذهنم نداره
تو همیشه تو ذهنه من پرنگی مثل:
مداد سیاه های طراحیم
مثل رنگ سرمه ای گواش رو پیراهن سفید...