هیچی فقط...
فقط خواستم بگم که...
خب چیزه...
من ، من سعیمو کردم ولی این بار هم...نشد
اما امسال...
امسالی که کمتر از بیست و چهار ساعت ازش مونده
همین سالی که متوجه نشدم چقدر زود گذشت ، بهم چیزایی از خودم ، خود خود من رو نشون داد که هیچوقت نمیدونستم و حتی فکر نمیکردم که وجود داشته باشه
اینکه میتونم چقدر خوشحال باشم ، چقدر بد باشم ، چقدر تاثیرگذار باشم ، چقدر خسته باشم ، چقدر دوست داشته بشم ، چقدر ناراحت باشم ، چقدر بتونم یه نفر رو دوست داشته باشم ، و چقدر میتونم از یه نفر تنفر داشته باشم ، چقدر...
حقیقتش بیشتراینارو برای اولین بار تجربه کردم واون چنتایی که قبلا حس کرده بودم ، امسال با حجم بیشتری از اون حس مواجه شدم
نمیتونم فقط بخاطر بخشی از نیمه ی دوم سال بگم سال بدی بود ، ولی حداقل میتونم بگم هنوز با وجود تمام اتفاقاتی که افتاد زندم و هنوزم بخاطر چیزای کوچیک که برای خیلی ها بی ارزشه خوشحال میشم
فردا و فرداهای بعد رو نمیدونم ولی الان نمیخوام به بیشتر روزهای اون سیصد و شصت و چهار روز قبل برگردم و نمیخوام که برام تکرار بشه
ولی یه روزهاییش هست که تا همیشه تو ذهنم میمونه و تو خاطرم حک میشه...
امیدوارم در اینده از سال 1405 به عنوان یکی از بهترین سال های زندگیتون یاد کنید♥️
شانهات را دیر اوردی سرم را باد برد
خشت خشت و آجر آجر ، پیکرم را باد برد
من بلوطی پیر بودم پای یک کوه بلند
نیمم آتش سوخت ، نیم دیگرم را باد برد
از غزل هایم فقط خاکستری مانده به جا
بیت های روشن و شعله ورم را باد برد
با همین نیمه ، همین معمولی ساده بساز
دیر کردی نیمه ی عاشق ترم را باد برد...
هدایت شده از آن سویِ دیوارها.
من میدونم به این نتیجه رسیدی که حرف زدن باهام آزار دهندست برای همین سر و تهشو هم آوردی،ولی چجوری ثابتش کنم؟