شانهات را دیر اوردی سرم را باد برد
خشت خشت و آجر آجر ، پیکرم را باد برد
من بلوطی پیر بودم پای یک کوه بلند
نیمم آتش سوخت ، نیم دیگرم را باد برد
از غزل هایم فقط خاکستری مانده به جا
بیت های روشن و شعله ورم را باد برد
با همین نیمه ، همین معمولی ساده بساز
دیر کردی نیمه ی عاشق ترم را باد برد...
هدایت شده از آن سویِ دیوارها.
من میدونم به این نتیجه رسیدی که حرف زدن باهام آزار دهندست برای همین سر و تهشو هم آوردی،ولی چجوری ثابتش کنم؟
تو مثل خردلی ، تو مقادیر کم عالیی ولی تو مقدار های زیاد غیر قابل تحملی
#دیالوگ
همیشه عشق ورزیدم و با تمام وجود دوستشون داشتم
اما انگار از راه غلطی بوده
ولی خب پشیمون نیستم
وقتی که ناراحت بود رو به او کرد و گفت که نمیخواهم تو را ببینم
پس او چراغ را خاموش کرد و در تاریکی تا صبح کنارش ماند...
5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از اون روزی که بخاطر دغدغه هام ، درگیری های زندگی و یا سلیقه ای که تو اون سن دارم مجبور بشم از اینا فاصله بگیرم میترسم
اون روز یعنی این تنها لحظات شاد کوچیک رو از دست میدم ، میتونم چیزی در ازاش بدست میارم یا جایگزینش کنم که ارزششو داشته باشه و بتونه منو خوشحال کنه؟