همیشه داشتم میدوییدم
تو ذهنم
تو نوشته هام
تو تمرینام
کنار ادما
تو خونه
تو تنهایی
حتی اون لحظه ای که بیخیال مسابقه ی دومیدانی شدم داشتم برای یه چیز دیگه میدوییم
دوییدن و تلاش کردن رو دوست دارم. اون لحظه ای که دارم با تمام توان و سرعتم حرکت میکنم برای جلو زدن از رقیبم نیست ؛ میخوام از خودم جلو بزنم.
حتی اگه هوا گرم باشه یا مسیر طولانی سعی میکنم از اون بادی که تو صورتم میخوره تا به خط پایان برسم لذت ببرم.(این جمله فقط راجبه پیست دو میدانی نبود...)
زندگی این بود؟
ولی خب راستش من میخوام دوباره و دوباره زندگی کنم.
خیلی سخت بود
دیر گذشت
پر از تاریکی بود
گاهی غیر قابل تحمل
ولی من چهره های رو دیدم
خاطراتی رو ساختم
جاهایی رفتم
حرف هایی شنیدم
ادمایی رو شناختم
که با هیچ چیزی عوضشون نمیکنم
تک تک اونا ارزشش رو داشتن
همه ی اون ادمایی که:
چهرشون رو دیدم
باهاشون خاطره ساختم
همراهشون جاهای خوب رفتم
بهم قشنگترین حرف هارو زدن
و شناختمشون...
ارزش همه ی اون قسمت های بد و تاریک رو داشتن.
من ناراحت میشم و ارزوی مرگ میکنم ؛
ولی از زندگیم پشیمون نیستم.