فراموش خواهم کرد دقیقا در ساعت 25:61 دقیقه
زمانی که در مرداد برف قرمز ببارد...
یکی هست که باید نجاتش بدم ؛ کسی که نجاتم داد ولی کسی رو نداره که بخواد کمکش کنه.
ولی اطرافیانم اجازه اینکه کنارش باشم و بهش کمک کنم رو نمیدن.
[اون تنهاست... و داره تو تنهایی خودش غرق میشه]
بیاید درباره ی اونایی حرف بزنیم که همه چیز رو خیلی عمیق حس میکنم.
اونایی که زیاد فکر میکنن ،
اونایی که قلبشون جوری تنظیم شده که هر
تغییر کوچیک توی لحن
و هر تاخیر توی جواب دادن رو میفهمن.
اونایی که توی پیام کلمه ای یه داستان کامل رو میبینن.
مکالمه هارو بارها تو ذهنشون مرور میکنن.
با تمام دقت عشق می ورزن چون میترسن اشتباهی کنن.
خوشحالی این ادما معمولا به یه نخ باریک از حال هوای دیگران بستگی داره.
آرامششون به جواب دادن یه نفر گره خورده.
این روح ها انتخاب نکردن که اینجور باشن ، قلبشون با یه حساسیت اضافه به دنیا اومده ؛ و ذهنشون با یه اگاهی بیشتر.
چیزی که از بیرون شبیه نیازمندی بنظر میاد ؛ در واقع همون ترسه که یه ماسک دیگه زده ،
ترس از دست دادن،
ترس از تنها بودن،
ترس از اینکه خیلی عشق بدن و بازم اخرش تنها بمونن...
اما یه حقیقت قشنگ راجبه این ادم های عمیق وجود داره:
اونا با یه شدت و عشقی ، عاشق میشن که خیلی ها نمیتونن درک کنن.
اونا چیز های خیلی کوچیک رو یادشون میمونه ،
چیزای نگفته رو میبینن ،
چیزای فراموش شده رو حس میکنن.
فقط یکیو میخوان که اونقدر صبور باشه که بفهمه این توجه زیادشون از زخم های قبلی میاد.
کسی که بدونه اطمینان دادن بهشون نیازمندی نیست ، بلکه کمک به ذهنیه که قبلا اسیب دیده.
چون یه نفر یه روز بهشون یاد داده که:
[عشق وقتی سخت میشه ، میره]
و دارن یادمیگیرن که
[...قرار نیست همه ترکشون کنن.]