[ چشمهایش همهی آن چیزی را
که صدایش نمیتوانست، به من گفت.
ما هزاران کلمه با هم حرف زدیم
بیآنکه واژهای گفته باشیم... ]
از مبالغه و اغراق واقعااااا بدم میاد
و اینکه گاهی راجبه ناراحتی هام و خوشحالی هام برای خودم مبالغه میکنم باعث میشه از خودم متنفر بشم
کاش الان اونقدری سرم شلوغ بود و درگیر بودم که گوشی دستم نبود و از هیچکس خبری نداشتم
او رفت
خیلی آرام
آنقدر آرام که با هیچکس خداحافظی نکرد
و ما را در فصل خزان تنها رها کرد و رفت
و من در ادامه ی دفتره خاطراتم نوشتم...
"پاییز ، به اندازه ی تمام زیبایی هایت دلتنگم"
و شاید این آخرین خاطره باشد در دفتر پاییزی ام...