خیلی وقت بود گذرم به این خیابون نمیخورد.
یه مدرسه قرآنی ته یکی از کوچههای بن بستش هست که من بهش احساس تعلق خاطر عجیبی دارم، درحالیکه هیچوقت اونجا درس نخوندم.
از باختر
اکوان دیو،
نزدیکتر
کفتار طفلخوار تلآویو،
با پوزههای هرزهی خونآشام
در سوگ پارههای تنم
ضجه میزنند.
اینان کهاند ؟
من با وجود شِکوه ز حکام
در کنج خانه،
خون جگر میخورم ولی
دل خوش نمیکنم به تسلای دشمنم
صاحبعزا منم!
- افشين علا.
بهمن، واقعا بهمن بود.
( وطن. نیمه شعبان. بارون. چشمها.
سکوت. غم. خوابیدن سرکلاس. کتابخونه.
دلتنگی. تمرینات فولکورت. شعر. نوشتن. پلیلیست چاوشی. ذوق بعد از مدتها. ستاره. گردنبند ماه. " همونی که تو گفتیو خریدم " کراوات. لاک مشکی. یهودا. لالایی. پاندورا. تداعی گذشته. آزمایشگاه. خداحافظی. " گریه میکنی؟ ")
یک روز عادی با ما، درحالی که زلزله اومد و از کلاسا بیرونمون کردن و ما بعدش که برگشتیم شروع کردیم با گیتار ریتم زدن و یاد گرفتن ویالنسل، هیجان هزار از صد.
موسیقیشب.
یک روز عادی با ما، درحالی که زلزله اومد و از کلاسا بیرونمون کردن و ما بعدش که برگشتیم شروع کردیم با
ناراحتشدم گیتارمو نبرده بودم 🙁