موسیقیشب.
یوحنا؟ صدامو میشنوی؟ فکر کنم باید از اول شروعت کنم.
« دو هزار و بیستودو سال پس از میلاد مسیح.
دوازدهم اکتبر - مسکو، کلیسای مسیح منجی. »
کسی نیست، پدری نیست که دعایی زمزمه کند.
تنها صلیبی بزرگ آویخته به دیوار روبهرویش است.
خودش چیزی نمیگوید، نه تضرع میکند و نه نجوایی با مسیح.
سکوت است، انتظار، منتظر چه چیزیست؟
صدای قدمهایی در گوشش میپیچد.
برنمیگردد، یعنی انتظارش به پایان رسیده؟
توقفش را احساس میکند، سایهٔ گرمش، سپس مینشیند. پشت سرش، با این تفاوت که در سمت راست.
« اومدی؟ »
دستهایش در هم قفل میشوند، از شنیدن صدایش لبخندی محو بر لبهایش ظاهر میشود.
« منتظرم بودی؟ »
سکوت را با صدایش میشکند، مرد با شنیدنش هبوطی بیبدیل را تجربه میکند.
نگاهش را از صلیب میگیرد، انگار چیزی مهمتر از آن یافته.
« انتظار من رو کشونده اینجا. »
چون میدانست باید کجا منتظرش باشد.
این را میگوید و به لبخند مرد پشت سرش عمق و معنا میبخشد.
« انتظار برای من؟ یا برای خدا؟ »
سرش را پایین نمیاندازد ولی دیگر نگاهش روبهبالا نیست، خدا؟ در کلیسا هم باید منتظر خدا بود؟
انگار مهر سکوت بر لبهایش کوفته.
« در ابتدا کلمه بود، و کلمه نزد خدا بود، و کلمه خدا بود. » انجیل یوحنا، فصل اول، آیه اول.
این آیه در ذهنش طنین انداز میشود.
خدا کجاست؟
مرد از جا بلند میشود، نگاهی پر انتظار دارد. انتظار برای همراهی توسط او.
او، دیگر نگاهش نه روبهبالا است نه روبهپایین.
حالا ایستاده و به مرد نگاه میکند.
معنای خدا را در چشمانش جستوجو میکند.
او میداند خدا کجاست؟
انگار کمی سوالش را بلند بیان کرده.
« وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ. »
قرآن کریم، سورهٔ قاف، آیه شانزده.
هدایت شده از شبهایحوّا.
اگر بیوطن و اتحادشکن خطابمون نمیکنید، یه تف بندازیم وسط این سیاست.