همین دو قاب از فروردین ؛
چون در محفلِ درد، دل به دریا دادیم.
از مسلمونیِ یه عده متنفرم
و امیدوارم اگر یه روز - خدایی نکرده زبونم لال خدا اون روز سیاهو نیاره - با همین دینداریِ ناقصم به سمت اسلامی که ساختن رفتم قبلش به جرم ارتداد زندانی بشم و فرصت توبه داشته باشم.
دیشب برای بخشی از آمال و آرزوهام گریه کردم، بعد برای چیزی که دیده بودم و دلم رو سوزونده بود.
بعد به رقیه فکر کردم، تصور غمش مثل همیشه گریهمو بند آورد، فقط زیرلب گفتم دست عباس کجا پنجهٔ اغیار کجا..
یادآوری صبر زینب زبونمو بند آورده بود، مغزم همهچیزو پس زد و رسید به این، تک تک جملاتش رو مرور کرد و بعد من برای تنهاترین حاجیِ کربلا دوباره زدم زیر گریه.
بیوفا بارون. یاد فرات* افتادم، بعدش یاد علیاصغر، تو دلم خوندم لب تشنه بود اصغرم ای بیوفا فرات..
دوباره گریهم بند اومد، غم بچههای کربلا اونقدر سنگینه که هربار نای گریه کردنو ازم میگیره.
گذشتم، از انبوه احساساتِ یوحنا تو ذهنم گذر کردم و یادم افتاد که المنجعللهعینین و از خودم پرسیدم که تو، واقعا برای عبور تلاش میکنی؟
بعد خاموش شدم، بعد یه برونریزیِ شدید.
کاری که همیشه میکنم.