eitaa logo
موسیقی‌شب.
173 دنبال‌کننده
637 عکس
116 ویدیو
0 فایل
واژه‌ها در من ماندند و در من مذاب شدند و در آن سرمای زندگی‌سوز، واژه‌ها در وجود من بستند. (من یقین دانستم، پشت دریاها شهری‌ست.) / https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_v7r6jdi&btn=Osean
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از آسمونِ‌آبی‌خاکستری .
Tahas2_144438448779024601.mp3
زمان: حجم: 7.8M
فاطمه می‌خواست از مرز خارج بشه راحت‌تر بود 🙏🏻
چه اسفندها.. آه! چه اسفندها دود کردیم. برای تو ای روز اردیبهشتی که گفتند : این‌روزها می‌رسی از همین راه. - قیصر امین‌پور.
بسم الله الرحمن الرحیم شروع ویدئو مسیج ها ⭐️
هدایت شده از 《ثَقَلِین•¹²⁸》
امام صادق (علیه السلام) فرمود: «دِرْهَمٌ یُوصَلُ بِهِ الْإِمَامُ أَفْضَلُ مِنْ أَلْفَیْ أَلْفِ دِرْهَمٍ فِیمَا سِوَاهُ مِنْ وُجُوهِ الْبِرِّ؛ یک درهم که به امام برسد، بهتر است از دو میلیون درهمی که در راه خیر دیگر صرف شود🌿» مالمان وقفِ امیر،و قلبمان اسیر،ذهنمان درگیر و روحمان درگیرِ غدیر✨🌙 به همین مناسبت گرد هم آمده ایم،تا در پایتخت معنوی ایران،مـَشـهـَدُالـرِضـاء و پایتخت غیرت ایران،یـاسـُوجِ‌‌عـَزیـز؛ عیدی های کوچک و متنوع و جذابی پخش کنیم! شماهم،با واریزِ حداقل هزار تومان،در ثوابِ عیدی روزِ و ایامِ غدیر،شـَریـک باشید✨!؛) شماره کارتِ هدیه های یـاسـوج؛ 6037991647067374 به نامِ زینبِ آقاجانی🪴 _ شماره کارتِ هدیه های مـَشـهـَدِ مـُقـَدَّس؛ 6104331072799779 به نامِ محمد مهدی عرفانیان🪴 گزارشِ کار در کانالِ ثقلین قرار میگید؛! @ccom_110_313
نشستم رو پله‌ها. آسانسور بسته شد، خالی برگشت پایین. سمت راستمو نگاه کردم، هیچکس تو راهرو نبود، چراغش خاموش بود. من اینجا چی‌کار می‌کردم؟ دستام می‌لرزیدن، به کوله‌م چنگ زدم تا شاید یکم آروم بگیرن. گوشیم تو جیب جلوی کوله بود، صدای ویبره‌ش رو می‌شنیدم و فقط زل زده بودم به نور کم صفحه‌ش که معلوم بود. نمی‌تونستم هیچ کاری کنم، چندبار گوشیم زنگ خورد؟ نمی‌دونم، نشمردم. به زور دستمو آوردم بالا و به ساعت نگاه کردم. پنج بعدازظهر بود، دیرم شده بود. تموم ته مونده زورمو جمع کردم تا بتونم رو پاهام وایستم، نشد. دوباره افتادم زمین و سرجای قبلیم. کی داشت بهم زنگ می‌زد؟ از اون ته مونده زوری که به نتیجه نرسیده بود استفاده کردم و این‌بار گوشیمو تو دست یخ زده‌ام گرفتم، صفحه رو کشیدم پایین. مامان، ناشناس، مامان. ناشناس؟ شماره‌ش رو خوندم. آشنا نبود، موسسه نبود، هیچکس نبود. سرم گیج رفت، نتونستم بفهمم کیه، فقط گوشیو خاموش کردم و انداختمش تو کوله. چرا هیچکس از این پله‌ها نمی‌اومد بالا؟ چرا این آسانسور هیچ مسافری نداشت؟ زیرلب شروع کردم زمزمه کردن، نمی‌دونم کدوم سوره، کدوم آیه، اصلا از کجای قرآن. دوباره ساعت رو نگاه کردم، حالا ده دقیقه از پنج گذشته بود. یاد حرفش که گفته بود حتماً بیا افتادم و به خودم گفتم یادت نره ازش عذرخواهی کنی، بقیه مسئول بی‌مسئولیتیِ تو نیستن. نگاهی به بطریِ تو جیب بغل کوله انداختم، خالی بود، بازم یادم رفته بود پرش کنم. بهتر بودم اما هنوز جونی برای بلند شدن نداشتم. مامان دوباره زنگ زد، صدای آسانسور اما از صدای ویبره ضعیف گوشی بلندتر بود. نگاهم اومد بالا و نشونه رفت رو در آسانسور، بالاخره تو نُه طبقه ساختمون یکی پیدا شده بود؟ در آسانسور باز شد، اومد بیرون و وایساد روبه‌روم. نگاهش آشنا بود، تو دلم به خودم خندیدم. می‌شناسیش خب، می‌شناسی! پس شماره ناشناس اون بود؟ بی‌پروا نگاهشو دوخت بهم و دستشو دراز کرد سمتم. « پاشو، دیرمون شده. »
برای یه خانواده‌ای فاتحه می‌خونید؟ دمتون گرم..
عجله کن و نجاتم بده.
" امیدوارم یه روز بهم بگی چندوقت و چقدر دیگه باید با یه گذشتهٔ لعنتی بجنگم تا خودت دستور آتش بسو صادر کنی. "