هدایت شده از علیولیالله
منم بندۀ اهل بیت نبی
ستایندۀ خاک پای وصی
بر این زادم و هم بر این بگذرم
یقین دان که خاک پیِ حیدرم
@alaviaaat | جناب فردوسی
موسیقیشب.
نشستم رو پلهها. آسانسور بسته شد، خالی برگشت پایین. سمت راستمو نگاه کردم، هیچکس تو راهرو نبود، چراغ
ستاره. ستاره قطبی، ستاره قنطورس، ستاره آلفای شکارچی، ستاره سهیل، ستاره شباهنگ.
ستاره میکشم و ستارههای توی شیشه کوچیک روی میز، به حرکت دستام خیره میشن.
ماژیک بنفش، صورتی، سبز، خاکستری.
دستام یکم رنگی شدن، در ماژیک بعدی رو برمیدارم.
« ستاره مشکی نمیکشی؟ »
با غیظ ماژیک خاکستری رو روی جعبه میکوبم و با چشمام دنبال طیف موردنظرم از آبی میگردم.
نمیبینمش اما حس میکنم که به شیشهٔ متصل به دیوار که حالا هزار رنگ ستاره داره خیره شده، چرا همیشه و همهجا هست؟
« جوابمو نمیدی؟ »
پشتم میایسته، از روی شونهم خم میشه
و به جعبه ماژیکای روی میز نگاه میکنه.
قبل اینکه دستشو جلو بیاره آبی موردنظرمو پیدا میکنم.
« همیشه مزاحم کار بقیه میشی؟ »
لبخند میزنه، در ماژیک رو باز میکنم و آرزو میکنم که کاش میشد لبخندشو نبینم.
« همیشه مزاحم کار تو میشم. »
از حرص میخندم و به نگاه جستجوگرش اعتنایی نمیکنم، خطوط آبیِ رو شیشه یکم آرومترم میکنه تا اینکه دوباره صداش رو کنار گوشم میشنوم.
« تو چرا ماژیک مشکی نداری؟ »
اخم ریزش رو از زیرچشم میبینم، میبینم که منتظر جوابمه اما فقط شونهای بالا میندازم و بزرگ ترین ستارهام رو وسط شیشه میکشم.
دوباره میخواد لب به اعتراض باز کنه اما با دیدن حرکت دستم متوقف میشه، میتونم تمرکز تو چشمهاش رو حتی بدون دیدنش احساس کنم.
نمیدونم چندثانیه، یا چنددقیقه.
با خط مرتب و خوانا، زیر ستاره بزرگم اسمش رو مینویسم و خیره بهش، در ماژیک رو میبندم.
« اون ستاره توعه؟ »
ماژیک رو تو دستم فشار میدم، کف دستم خط میوفته و من باز هم نگاهمو از روی ستاره برنمیدارم.
دست دیگهام رو تو جیب سویشرتم فرو میبرم و جلوی نگاه خیرهاش، ماژیک مشکیای که با همه ماژیکای روی میز متفاوته رو بیرون میارم.
بدون هیچ تغییری تو حالت صورتم، دستم رو جلو میبرم و آخرین ستاره رو، که کمی کوچکتر از ستاره خودمه، به رنگ مشکی میکِشم.
« و این ستاره توعه! »