هدایت شده از میمِ ثاٰنی؛
عباٰس «ع» چینِ گلوی علی «ع» راٰ که بوی گلاب و شیر داشت میبوسید و میپایید زمختیِ محاسنش به گردن کمتحملش نکشد. پنج ماٰهه بود و سرش یکسره به طرفی کج میشد و پس و پشتِ لالهی دو گوش و زیرِ غبغب، زود به تب و تاٰول میافتاد و خُشکه میزد. عَمو هربار از ریزگیِ برادرزاده قَه قاٰه میخندید، دستِ درشتش را کاسه میکرد و سر و کتف و کپلِ علی «ع» را یکجا نگه میداشت و بالا میبُردش تا ابرها و کبوترِ راعبی را که بالای سر درِ خانهی حسین «ع» لانه داشت، نشانش میداد.
زیرِ پوست گونههاش، رگهای آبی میتَپید و لبهای گوشتالودِ کوچکش به تمنای شیر نیمهباز بود. زمین نمیماٰند؛ بغَل به بَغل میشد و به رباٰب نوبت نمیرسید مگر وقتِ شیرداٰدن. نفسِ هرکس که سرتاپاش راٰ میبوسید پر از بَهار میشد. از فرطِ کوچَکی، شکوفهای سنجاق شُده روی سینه حسین «ع» مینمود، که گَه گاٰه محضِ آنکه نَفْسِ علی «ع» نَماند، حلوای دِهین سقِّ دهانش میکشید. تشک و گهواٰرهاش هم دستهای حسین «ع» بود که تاٰبش میداد و آنقدر توی شکمِ لختش فوت میکرد تا ریسه برَود، بزاقِ دهانش راه بیوفتد و هِی قبای باباش را لَک کند…
حالاٰ هم به سینهی حسین «ع» سنجاٰق شده بود و از لاٰی پلکهای نیمِهباز، به آخرین تَصویری که میخواٰست از دنیا یادش بِماند نگاه میکرد. چشمهای کدرش رنگِ شماتت نداشت و هنوز ارتعاٰش نرم تبسم زیرِ پوستِ رنگپریدهاش دیده میشد. حاشیهی لبهای نیمهبازش گُله به گله تاول و خشکه زده و کامَش عطر شیر نداشت. از حلقش بویِ خون تازه میجوشید و سُرخی میسُرید لای چینِ گردنش و بعد راه میگرفت توی آستینِ حسین «ع» و از ساٰعد به آرنجش میرسید. وقتی حُسین «ع» خواٰست نرمهی دو گوش و کاکُلش را که دیگر بور نبود پاک کند تا کمتر بهمریخته و مرتَبتر به خیمه، به ماٰدرش برگردد، سرَش به طرفی کج شد و خون دوباٰره جهید...
هی قبای باباش را لک میکرد…
#میم_سادات_هاشمی
|°@mimsani 🕊
هدایت شده از علیولیالله
می خواستم عالم پر از نام علی باشد
حالا به روی خاک، یک عالمْ علی دارم
@alill0 | شفیعی
موسیقیشب.
بهار قلب من اذان بگو
موذن حرم اذان بگو
تمام حاصلم اذان بگو
علی اکبرم اذان بگو