eitaa logo
موسیقی‌شب.
173 دنبال‌کننده
632 عکس
116 ویدیو
0 فایل
واژه‌ها در من ماندند و در من مذاب شدند و در آن سرمای زندگی‌سوز، واژه‌ها در وجود من بستند. (من یقین دانستم، پشت دریاها شهری‌ست.) / https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_v7r6jdi&btn=Osean
مشاهده در ایتا
دانلود
ببار ای بارون ببار بر دلم گریه کن خون ببار
هدایت شده از میمِ ثاٰنی؛
عباٰس «ع» چینِ گلوی علی «ع» راٰ که بوی گلاب و شیر داشت میبوسید و میپایید زمختیِ محاسنش به گردن کم‌تحملش نکشد. پنج ماٰهه بود و سرش یکسره به طرفی کج میشد و پس و پشتِ لاله‌ی دو گوش و زیرِ غبغب، زود به تب و تاٰول می‌افتاد و خُشکه میزد. عَمو هربار از ریزگیِ برادرزاده قَه قاٰه میخندید، دستِ درشتش را کاسه میکرد و سر و کتف و کپلِ علی «ع» را یکجا نگه میداشت و بالا میبُردش تا ابرها و کبوترِ راعبی را که بالای سر درِ خانه‌ی حسین «ع» لانه داشت، نشانش میداد. زیرِ پوست گونه‌‌هاش، رگ‌های آبی‌ می‌تَپید و لبهای گوشتالودِ کوچکش به تمنای شیر نیمه‌باز بود. زمین نمی‌ماٰند؛ بغَل به بَغل میشد و به رباٰب نوبت نمیرسید مگر وقتِ شیرداٰدن. نفسِ هرکس که سرتاپاش راٰ میبوسید پر از بَهار میشد. از فرطِ کوچَکی، شکوفه‌ای سنجاق شُده روی سینه حسین «ع» می‌نمود، که گَه گاٰه محضِ آنکه نَفْسِ علی «ع» نَماند، حلوای دِهین سقِّ دهانش میکشید. تشک و گهواٰره‌اش هم دستهای حسین «ع» بود که تاٰبش میداد و آنقدر توی شکمِ لختش فوت میکرد تا ریسه برَود، بزاقِ دهانش راه بیوفتد و هِی قبای باباش را لَک کند… حالاٰ هم به سینه‌ی حسین «ع» سنجاٰق شده بود و از لاٰی پلک‌های نیمِه‌باز، به آخرین تَصویری که میخواٰست از دنیا یادش بِماند نگاه میکرد. چشم‌های کدرش رنگِ شماتت نداشت و هنوز ارتعاٰش نرم تبسم زیرِ پوستِ رنگ‌پریده‌‌اش دیده میشد. حاشیه‌ی لبهای‌ نیمه‌بازش گُله به گله تاول و خشکه زده و کامَش عطر شیر نداشت. از حلقش بویِ خون تازه میجوشید و سُرخی میسُرید لای چینِ گردنش و بعد راه میگرفت توی آستینِ حسین «ع» و از ساٰعد به آرنجش میرسید. وقتی حُسین «ع» خواٰست نرمه‌ی دو گوش و کاکُلش را که دیگر بور نبود پاک کند تا کمتر بهم‌ریخته و مرتَب‌تر به خیمه، به ماٰدرش برگردد، سرَش به طرفی کج شد و خون دوباٰره جهید... هی قبای باباش را لک میکرد… @mimsani 🕊
[ پراکنده شد، چون قرآنی ورق ورق. ] پاره‌های تنت افتاده به هر سو گوئی..
هدایت شده از علی‌ولی‌الله
می خواستم عالم پر از نام علی باشد حالا به روی خاک، یک عالمْ علی دارم @alill0 | شفیعی
موسیقی‌شب.
بهار قلب من اذان بگو موذن حرم اذان بگو تمام حاصلم اذان بگو علی اکبرم اذان بگو
چه خاطراتی بود تو روضه‌ها با تو، نمیره از یادم حسین حسیناتو..
موسیقی‌شب.
چه خاطراتی بود تو روضه‌ها با تو، نمیره از یادم حسین حسیناتو..
فکر می‌کنم شاید لازم باشد بگذرم. پرچم های سیاه تکیه در باد می‌رقصند، تو اینجا نشسته‌ای. شاید هم آنجا، شاید هم کمی آن طرف تر، شاید دورتر، شاید نزدیک‌تر. بوی چوب می‌آید، می‌نشینم روی سومین پله. سومین پله، سومین شب، ساعت سه صبح، سومین باری که تو را اینجا می‌بینم. البته تو را همیشه می‌بینم، اما این شب ها واضح‌تر. به کسی نمی‌گویم که تو را می‌بینم، وقتی از دلیل رنگ پریدگی‌ام می‌پرسند نمی‌گویم چون هربار که به سویت قدم برمی‌دارم تو محو می‌شوی، می‌گویم زیاد گریه کردم. گریه کردم؟ نمی‌دانم، حتماً گریه کردم. انگشترم را هی درمی‌آورم و دوباره دستم می‌کنم، کتیبه‌ها را از دوباره می‌زنم روی دیوار، هرکه می‌آید تو را پشت سرش می‌بینم و هی خشکم می‌زند.
موسیقی‌شب.
فکر می‌کنم شاید لازم باشد بگذرم. پرچم های سیاه تکیه در باد می‌رقصند، تو اینجا نشسته‌ای. شاید هم آنج
روضه‌خوان که می‌آید من فرار می‌کنم و در حیاط می‌نشینم، به بهانه اینکه شاید کسی چیزی نیاز داشته باشد. در واقع می‌خواهم تو را ببینم، تو همیشه در حیاط می‌نشینی. انقدر نگاهم می‌کنی و انقدر نگاهت می‌کنم که آخر سر می‌روی، وقتی که می‌روی خیلی می‌ترسم. می‌ترسم این‌بار که رفتی دیگر برنگردی، می‌ترسم مرا پشت درهای این خانه جا بگذاری. می‌ترسم مجبور شوم بعد از اربعین پرچم ها را دست تنها بیاورم پایین، می‌ترسم مجبور شوم از بقیه کمک بخواهم. من از تو هیچوقت کمک نخواستم، تو همیشه بودی. بعد از اذان صبح که مجبور می‌شوم بخوابم باز هم خوف مرا برمی‌دارد، خوف اینکه چشم باز کنم و اربعین باشد و تو نباشی. گاهی وقت‌ها از ترس نمی‌خوابم، می‌روم می‌نشینم در حیاط. چشم می‌گردانم تا ببینمت، اما تو زودتر از من به خواب رفته‌ای. تو ترسی نداری.
موسیقی‌شب.
روضه‌خوان که می‌آید من فرار می‌کنم و در حیاط می‌نشینم، به بهانه اینکه شاید کسی چیزی نیاز داشته باشد.
روضه‌خوان از ظهر عاشورا دم می‌زند و من گوشه حیاط زیر سایهٔ باد ملایم شب های خرداد در خود جمع می‌شوم. تو نیستی که از روز اول محرم شروع کنی و تا اربعین را برایم تعریف کنی، تو نیستی و ذکر مصایبی که از زبان تو گریه می‌شدند بر روی صورتم نیست. تو نیستی و من بی‌تو دارم حسین را نفس می‌کشم، بی‌تو شب سوم نذر هرساله‌ات را ادا می‌کنم، بی‌تو شب هشتم با الله اکبر اذان گریه می‌کنم. تو نیستی و من بی‌تو. هی فکر می‌کنم که شما هم در بهشت گعده می‌گیرید و برای سه ساله گریه می‌کنید؟ حتما می‌گیرید.
هدایت شده از Asimeh | آسیمہ
- چه آورده‌اند بر سر تنها ذخیرهٔ اخوتم! عباس من! دست‌هایت کو؟ - به شوق دیدار شما، دست و پا گم کرده‌ام. - سرت!؟ چه به روز سرت آمده عباس؟ - سر را چه منزلت، پیش پای عشق شما؟ - بگذار این تیغ‌ها و تیرها را از تن و بدنت بیرون بکشم. - این‌ها نشان‌های عشق شماست بر پیکر من. عمری چشم انتظار دریافت این نشان‌ها بوده‌ام. - چشمانت! چه کرده‌اند با چشم‌های تو این بی‌چشم و روترین خلق عالم؟ - دست اگر میداشتم این دو چشم را زیر پایتان فرش می‌‌کردم..
نرو، چرا میری؟ بچه‌ها آب نمی‌خوان، عمو می‌خوان.