به این فکر میکنم که چقدر بندبند وجودم درد میکنه و چقدر کوچه تاریکه. هی دنبال ماه میگردم تو آسمون، که بهش بگم « شمع شبستون منی، یاد عمو بخیر که تو، مثل عمو جونِ منی.. »
هدایت شده از کنج ِدنج ِآغوش ؛
اشکامو پاک میکنم با آستین ..
آره بخندین همینو میخواستین ؟:)